بعد از آخرین دعوای سختی که با هم داشتیم؛ من با راهنمایی هایی که گرفتم، سعی کردم آرامش رو به خودم و همسرم برگردونم.
بنابراین خیلی پیگیر این نبودم که همسرم چرا بهم ابراز محبت نمیکنه یا خودش پیش قدم نمیشه برای ابراز دوست داشتن. البته بهش حق هم میدادم. تقریبا همه چیز عادی بود و هر دو ظاهرا راضی! البته من حواسم بود و گهگاهی یه نشونه هایی به همسرم نشون میدادم. با هم حرف میزدیم، می خندیدم، می رفتیم و میاومدیم. اما اون
عاشقانه هایی که من انتظارش رو داشتم و همیشه داشتیم؛ نبود. صبوری، محبت و آرامش و در نهایت زمان! همشون کمکم کردند تا اینکه امروز صبح
یکی در گوشم زمزمه میکرد " تو دنیای منی، گلم، عشقم، عزیزم، ... بیدار نمیشی!" چقدر شنیدنش قشنگ بود. بعد از چند هفته، صبح وقتی خوابی، خودش به اختیار خودش!! به اراده ی محبت و عشقش! محکم که بغلش کردم، دنیا انگار توی بغل من بود.
کاش هیچ وقت امروز صبح و اون نجواها تموم نمیشد!
خدایا! شکرت! عشق دوباره به آغوش من برگشت و من خوشحالم! خوشحالممممممممممممممممممم مممممممم!
آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
من
برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
و امروز
من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
منه انسان
چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)