سلام دکتر
بله همچین حسی در من وجود داره و همیشه همراهم هست همیشه احساس می کنم خیلی فرصت ها رو از دست دادم فرصت هایی که می تونست خیلی نقش مهمی در آینده من داشته باشه و همیشه این فکر که نتونستم از موقعیت هام استفاده کنم آزارم می ده
گاهی بله ولی همیشگی نیست بیشتر جنبه درسی خودمو مقایسه می کنم و باز برمی گرده به حس سرزنش که نتونستم از موقعیت هام استفاده کنم تا بهتر باشم
گاهیم خانواده خودمو با خانواده هم سن سالهام مقایسه می کنم در مورد شاد بودن خانواده ها و زندگی موفق اون خانواده ها
احساس نمی کنم عمرم تلف شده بلکه فقط از فرصت های از دست رفته ناراحتم وگرنه حس بدی به زندگیم ندارم
خــــــــــــــــــــــیـ ـــــــــــــلـــــــــــ ـــــی زیاد
خیلی زیاد این اتفاق می افته -گاهی پیش میاد اتفاقاتی که در گذشته برام رخ داده یادم میاد و حس سرزنش به سراغم میاد یا کارهایی که می تونستم انجام بدم و ندادم
احساس پوچی نمی کنم فقط گاهی از شخصیت خودم بدم میاد یعنی خودمو اصلا دوست ندارم
شدیدا بی حوصله هستم
اما نه با هر کسی_ بیشتر در مقابل خانواده و آشنایان شاید این طوری بگم بهتره حوصله هیچ کسی رو ندارم جز چند نفر (این چند نفر هم حسابی از من دور هستن و نمی تونم ببینمشون)
ناامید نیستم بر عکس خیلیم امیدوارم برا آیندم کلی برنامه دارم
اما یه مشکلی دارم (یه مشکل مسخره) لذت بردن از زندگی رو درک نمی کنم اصلا بلد نیستم از زندگی لذت ببرم چطور بگم... نمی دونم چطور باید تفریح کرد از زندگی لذت برد چطور باید آرامش داشت همیشه یه حس بد وجود داره من با دوستانم خوشحالم اما در یه لحظه وضعیت خانواده به ذهنم میاد چطور باید خوشحال بود در حالی که خانوادم خوشحال نیستن پس در نتیجه همیشه غمگینم حتی با داشتن کلی امید و انگیزه به آینده
گاهی از خدا شاکی می شم حس می کنم زندگی کلا مسخرست و این فکر که این زندگی فقط اجباره و کارهایی که درش باید و نباید داره رو به ما اجبار کرده و به اجبارم همه چی رو باید بذاریم و بریم حس می کنم خیلی بی اساسه این روند یه جور ظلمه
در خانواده ایی که دوسش نداریم متولد می شیم
زن و مردی که لیاقت بچه رو ندارن بچه دار می شن
باعث آزار بچه می شن
این ها بنظرم اجباره و حس می کنم کلا زندگی بی معناست
فقط گاهی این حسو دارم ولی در کل خدا رو دوست دارم و از اینکه این زندگی رو بهم داده تشکر می کنم حس تشکر و دوست داشتن و امید به آینده خیلی پر رنگ تره در من و کمتر حس ناامیدی و پوچی دارم
بله بسیار زیاد گاهی قوت می گیره این حرف زدن ها و گاهی مثل الان (چند روزه) آروم می شن بی سرو صدا و جای خودشون رو به سر درد می دن مثل اینکه بخوان تنبیهم کنن و حس می کنم مغزمو به شدت فشار می دن
زیاد اهل خواب نیستم اما همیشگی نیست این حالت گاهی به شدت برای خوال بال بال می زنم خیلی کم پیش میاد ولی اکثر اوقات 12-1 می خوابم و حداکثر 7:30 بیدار می شم و در طول روز هم نمی خوابم
انرژیم از قبل خیلی کمتر شده و فکر می کنم برای کم غذایی و کاهش وزنم باشه ولی این اصل که خیلی ضعیف شدم درسته
بله بی اشتها هستم
گاهی به شدت گرسنم می شه و در حد چند لقمه غذا می خورم جوری سیر میشم که انگاهر چند بشقاب غذا خوردم و با همون چند لقمه دلدرد و حالت تهوه می گیرم که الان با کمتر خوردن (مثلا ناهار در حد 5-6 قاشق برنج می خورم یعنی اگر7-8 قاشق می خوردم و دلدرد می گرفتم الان 5-6 تا می خورم ) واقعا 5-6 تا قاشق غذا می خورم در روز
اصلا علاقه ایی به غذا خوردن ندارم حتی گرسنه هم باشم دوست ندارم غذا بخورم چون بعدش دلدرد می گیرم
نه در باره مسائل و اتفاقات اصلا بی تفاوت نیستم
نه برعکس خیلی مسمم تر از گذشته و با اراده تر شدم
نمی دونم اما یه خصوصیت دارم که کارام باید 100 باشه همه تلاشمو می کنم و اگه خوب از آب در نیاد حسابی غمگین می شم یعنی دوست دارم یا کاری انجام ندم (صفر باشم ) یا صد باشم
بسیار زیاد
کلا حوصله کسی رو ندارم
نمی دونم بیشتر می شه یا نه
گاهی خیلی بد می شم گاهی هم خوبم
گاهی بدجور دلم می خواد بی بهانه گریه کنم می دونم مسخرست (همیشگی نیست اما گاهی بدجور دلم می گیره)
ممنونم از وقتی که گذاشتید









علاقه مندی ها (Bookmarks)