شب های ابری
سحر های بارانی
روزهای دلگیر
و لبخندی که همیشه بر لبانت میماند
تا انکار کند همه خستگی هایت را
چه ویترین زیبایی چیده ای تا مردم ببینند و ...
بعضی دلشان شاد شود و
بعضی حسرت بخورند از این همه بی غمی!
عزیزم، میبینم گاهی لبخندت را کم میکنی
میدانم دلیلش شکست سرسختی ات در برابر اندوه نیست
صدای درونت را میشنوم که به برونت میگوید،
"کمتر نشاط داشته باش... آنها که ویترین چیدن نمیدانند، حسرت میخورند به بی غمی ِبی پایانت"
و برونت، دلش به حال آنها میسوزد و شعله های لبخندش را ملایم میکند تا دلی نشکند
و چه کسی خبر دارد از شعله های درون
که زبانه میکشد و میسوزاند
و کدام دست نوازشگری قرار است شعله های درونت را رام و آرام کند؟
آیین من انکار است
و نوشتن از دردها - و نه سخن گفتن- ، گناه کبیره ایست که هر از چند گاهی مرتکب میشوم
از زندگی چه می خواهی که در خدایی ِخدا، آنرا نمیابی؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)