ممنونم sanjab و نوپو گرامی بابت صحبتهاتون.خیلی آرومم کرد حرفهاتون ولی در عین حال بار سنگینی و غم سنگینی به اسم واقعیت روی دلم نشست. گفتنش راحته منم میدونم الان باید سرگرم بشم اما شرایط منو هم در نظر بگیرید که تهران با برادرم هستم دوستان اندکی دارم که آخر هفته ها اکثراً با خانواده هاشون هستن ...این اتفاق دیروز و امروز افتاده و من هنوز توی شوک هستم برام باورکردنی نیست... میدونید من چون دایره دوستانم هم کم بوده و ایشون هم کلاً فردی متعصب بودن و زیاد با بیرون رفتن و گشتن من با دوستام حساس بودن منو محدود به خودش کرده بود شاید به جرعت بگم حتی برادرم از دست من ناراحت میشد چون به برادرم هم کمتر وقت و احساس و انرژی میزاشتم یک سال تایم کمی نیست همه بیرون رفتن من محدود به ایشون بود و بس.خیلی کم پیش میومد با دوستام برم یا با داداشم.فکر کنید روز و شب هر دو ساعت یک بار تماس بگیره محبت کنه بیرون ببره سورپرایز کنه حمایتم کنه حتی وقتایی که کارم طول میکشید برای اینکه هوا تاریک نشه و من زودتر برسم خونه خودش میومد دنبالم...من الان انگار تهی شدم همه این محبتها یه شبه داره از بین میره...انگار احساس بی وزنی میکنم و از یه ارتفاع بلندی پرت شدم پایین...حتماً اون پست رو مطالعه میکنم ممنونم...
آقا یا خانوم نوپوی گرامی... حرفهاتون مثل حرفهای مامانمه... ایشونم دقیقاً حرفهای شمارو بهم میزنن اما من نمیدونم چرا هنوزم امیدوارم .. ضمناً میتونم سوال کنم اون قسمت آخر حرفهاتون رو بیشتر توضیح بدین؟اینکه از لحاظ فرهنگی تفاوت داریم شامل کدوم موارد میشه ؟؟؟ ممنون میشم برام توضیح بدین .
راستش طاقت نیاوردم الان بهش زنگ زدم گفتم تو که بیشتر از نیم ساعت طاقت نمیاوردی چی شده از صبح سراغمو نگرفتی ...گفت دلم تنگ شده اما باید تحمل کنیم...
گفت اولین بار توی زندگیم دارم سیگار میکشم از سر کار هم مستقیم رفته بود بیرون و خونه نرفته بود...بهش گفتم صبح راست گفتی که حلقمو نگه میداری تا خونوادتو راضی کنی؟گفت آره تا یه مدتی البته.ولی تو فکر زندگی خودت باش روی این قضیه حساب نکن....
بعدم گفت حالا بعداً صحبت میکنیم تو فقط مراقب خودت باش...
توی این مدت چه خونوادم چه دوستام همه میگفتن تو از هر جهت از ش سرتری مخصوصاً از لحاظ ظاهری...من نمیدونم خونوادش چطور میتونن اینقدر سنگدل باشن دلم داره آتیش میگیره...اون موقع اوایل آشنایی بارها گفتم خونوادت مشکلی ندارن با انتخابت؟گفت چون زندگی قبلیمو خودشون پسندیده بودن و اونجوری شد ایندفعه مامانم خودش گفته هرکی خودت بپسندی میگیریم برات.حتی این حرف رو مادرشون توی خونه پیش مادر و پدرم توی جلسه آشنایی هم زدن.اما نمیدونم یهو چی شد از این رو به اون رو شدن.
راستش بعد شکست قبلیم و این شکست عاطفی دیگه کمرم شکسته نمیتونم دوباره به کسی دل ببندم. وقت بزارم انرژی بزارم. توی تهران هم غریبیم.توی شهرستان هم وقتی مدتی نباشی و جلوی چشم نباشی فراموش میشی و خواستگاری معرفی نمیشه.من نمیخوام خودمو تعریف کنم اما هر کی از همکارام منو میبینن میگن تعجب میکنیم دختری به خوشگلی و با شخصیتی تو چرا تا الان مجرد مونده........ خودم هم نمیدونم...کیس هایی که بهم معرفی میشن خیلی تعدادشون کم هستن و اصلاً هم به دلم ننشستن.یه نفر رو هم که به دلم نشست توی عمرم اینجوری شد...خسته ام خیلی خسته ام...همکارام نه زیبایی منو دارن نه سواد منو دارن نه خونواده در سطح من دارن اما همه ازدواج کردن و بچه دارن و ... نمیدونین چقدر آرزوی مادر شدن دارم من عاشق بچه ها هستم...دخترایی که توقعات آنچنانی داشتن و دارن اونقدر راحت ازدواج میکنن اما منی که هیچی از زندگیم کم ندارم جز یه همراه و تکیه گاه مناسب باید حسرتشو بکشم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)