کلا با خنواده خودشم یه دفعه ای بد می شه و میگم بریم خونشون می گه حوصله ندارم فقط با دوستاش و با دخترم خوشه میگم خیلی عوض شدی میگه چون چهره واقعیت و کمکم دارم می بینم همش میگه بی عرضه ای الکی زبون بازی میکنی برام و وعده بیخود میدی
من عاشق سفرم ولی هر وقت بهش پیشنهاد میدم میگه ادمایی که دل خوش دارن میرن سفر میگم خوب ما هم که خبیم مشکلی نداریم می گه من جام تو قبرستونه اونوقت می گی بریم شمال؟براش یه انگشتر طلا خریدم تولد گرفتم دوستاش و دعوت کردم بعد مراسم انگشتر و پس داده میگه من از پولش راضی نیستم حرومه بعدشم میگه چرا دوستامو دعوت کردی نمی خواستم اونا تو رو ببینن





تا بعد از 1.5 سال که تازه دو باره باردار شده،والله بلله تو محبت چیزی کم ننمی زارم روززای جمعه کل کار خونه بامنه براش شیر موز ابهویج بستنی درست میکنم ولی وقتی بره تو مود قهر و افسردگی اصلا من و کارام رو نمی بینه
تا ان شالله بعد از 2-3 ماه بری سر کار من میدونم شوهرم خیلی قدرتمند و باعرضه و با سواده و همه از خداشونه کارمندی مثل تو داشته باشند تو لیاقت بهترینا رو داری باید پیشرفت کنی منم کمکت میکنم ولی پیش داداشت جا واسه پیشرفت نداری تا اخر عمرت چشمت به دسته داداشته و اون هرجور بخواد با تو رفتار می کنه

علاقه مندی ها (Bookmarks)