سلام دوست عزیز.
بعضی جملات رو انگار من نوشتم ! من هم مثل شما وقتی پدرم رو از دست دادم زندگیم جهنم شد با این تفاوت که برادرخواهرهام همه ازدواج کرده بودن و من موندم با یک مادر که علاقه ام به مادرم نصف علاقه ام به پدرم هم نبود. ( اما الان دوستش دارم)
مادر شما کاملا واضحه که دچار افسردگی شده... افسردگی به خاطر نبود پدر و حامی، میدونه شما ازدواج کرده و میرین...به شدت از این موضوع و از تنها بودن میترسه و به شدت عذاب وجدان داره به خاطر سال هایی که با پدر خوب زندگی نکرده و قدر ندونسته.
و در عین تنفری که شاید داشته الان به شدت به حضور ایشون نیاز داره...
خیلیییییییییییی بیشتر از این ها باید درکش کنین و باهاش کنار بیباین.
اولین تصمیمی که من و مادرم گرفتیم ترک اون خونه بود. 5 سال از اون محیط دور بودیم و دوباره برگشتیم. شما میتونین این کارو کنید؟
گرچه حتی اگر این کارو هم بکنید باز هم شرایط تغییر نخواهد کرد. فقط باید زمان بگذره...
مادر من به شدت افسردگی داشت... من 18 سالم بود. شش سال جهنمی رو پشت سر گذاشتم تا تو 24 سالگی ازدواج کردم. تو اون 6 سال ( مخصوصا اوایلش) مادرم تا یه دعوا درست نکنه ول کن نبود...میفهمم چی میگی...
توهین، تحقیر، ناسزا، و اینکه به همه میگفت گلی مقصره که ما اومدیم این خونه من دلم میخواد برم خونه خودم ! بعد که من میشنیدم و شاکی میشدم میگفت نه من نمیخوام برگردم جلو مردم اینجوری میگم !
من میرفتم دانشگاه اما تو اون 4 سال برنامه دانشگاهم روی در یخچال بود یعنی حتی یک ساعت برای خودم نبودم که با دوستی به گردشی برم.
بگذریم. گفتم که بدونی طبیعیه. ایشون حق داره دچار این استرس و افسردگی بشه. باید داروی آرامبخش بخوره تا بی خیال بشه.
همون سال اول فوت پدرم ، حال مامانم بد شد و مشکل قلبی پیدا کرد من با دکترش جدا حرف زدم و مشکل استرس شدید و پرخاش و بیقراری ماردم رو توضیح دادم و دکترآرامبخش قوی نوشت...مامانم فکر میکرد قرص فشاره و میخورد.
خیلی تأثیر داشت. الان که سال ها از مرگ پدرم میگذره مصرف قرص ها رو گذاشته کنار و شده یه مادر شاد و سرحال....
فقط باید به مادرتون زمان بدین که این دوره طولانی سوگواری رو بگذرونه....شاید چند سال... اما تو این مدت برای اینکه خودش و شما اذیت نشین به جای دعوا و جنگ روانی که باعث باشه اعصاب شما دو تا هم داغون بشه با دارو آرامش کنین.
الان نه مشاور نه روانپزشک نه تفریح نه دوست هیچی جای حضور پدر رو برای ایشون نمیگیره و احساس امنیت به مادرتون نمیده ... مگر گذر زمان تا ایشون به شرایط جدید عادت کنه و تو این مدت فقط باید آروم بگیره تا صدمه کمتری به خودش و شما بزنه... فقط با دارو.
به نظرم فعلا شرایط رو برای نامزدت توضیح بده در این حد که سوگوارید و نمیشه موضوع ازدواج رو مطرح کرد تا مادرت یه خورده اروم تر بشه.
نگران نباش. میگذره. به سختی... اما میگذره. خیلی مایه نذار... بی توجه باش. به شکل یه مادر سالم که قصدش آزار شماست به مادرت نگاه نکن. به چشم کسی نگاه کن که نباید تنهاش بگذاری تا این بازه سخت رو طی کنه. تموم میشه.







)

علاقه مندی ها (Bookmarks)