نقل قول نوشته اصلی توسط کیمیا نجات نمایش پست ها
سلام خانم kamrعزیز باور کنید با خوندن پستتون یهو خشکم زد اصلا فکرشو نمیکردم شما یه مشکل این چنینی داشته باشید میدونید چرا این فکرو کردم؟شاید احمقانه باشه ولی راهنمایی هایی خوبی که شما به دیگر کاربران میکنید منو به این فکر انداخت
به نظرم شما گذشته ها رو فراموش کنید.بر خلاف گفته خودتون من میگم برید دست مادر شوهرتون رو ببوسید(شوخی کردم)
من اگه جای شما بودم میرفتم.میدونستی اگه ببخشی اول از همه قلب خودت اروم میگیره
یه چیز خیلی جالب اینکه عمه و خاله تا جای خودشون هستند خوبند ولی تا میشند مادرشوهر
میدونم مشکلم خنده داره فقط میخواستم باهاتون درد و دل کنم ولی ته دلم یه کم ناراحتم ازشون جون خیلی در حقم بدی کردن و بیشتر از این ناراحتم و دلگیرم که چند مدت دیگه باید بریم یه شهر دیگه برای همیشه اون وقت این عداها باعث شد مامانم 6 ماه خونه ما رفت و آمد نکنه و حالا که اوضاع خوب شده میخوایم بریم یه شهر غریب . ازشون بدم میاد. ولی به قول طناز جون باید بالاخره برم. اینم بگم ها وقتی میرم با سیاست میرم و اصلا به روی خودم نمیارم ولی ته دلم چون مامانمو ناراحت کردن و باعث و بانی اش هم مادرشوهرمه اصلا یه ذره هم دوستشون ندارم

- - - Updated - - -

در ضمن دوستان میخوام بعد این رفت و آمدهامو کم کنم خونه مادر شوهرم ولی نمیدونم چی باید به همسرم بگم؟؟؟ آخه همسرم از خداشه هر روز خدا اونجا باشیم چون هر روز خودش به مادرش سر میزنه میدونم اگه منم برم و باز پایم باز شه اونجا باز مثل قدیما هر 2، 3 روز میگه پاشو بریم