سلام. من خوبم. چون یه موقعیت خوشحال کننده برای خودم ایجاد کردم!! امروز تا ظهر تنهام و بنابراین احساس آزادی و خوشحالی می کنم! صبحانه تنهایی! کمی توی خیابون گشتن، یه شیرینی و قهوه از شیرینی فرانسه! کافی نت و آفتاب و فکرهای مثبت و خوب و نوستالژیک.
.
امشب هم قراره بهم خوش بگذره. یه مهمونی ساده است و قرارم نیست آشپزی کنم! یه آرایشگاه میرم و به خودم هم میرسم.حتمن تکنیک های گوینده/شنونده خوب رو در نظر میگیرم!
.
به مهمون هام مجبورم تعارف کنم که به خونمون بیان و بمونن. اگر همچین برنامه ای داشته باشن حتمن میان. اونها شرایط من رو میدونن بنابراین اشکالی نداره. میذارم اونا راضی باشن به هر حال خونه ی پسرشونه.
.
دیروز خونه رو مرتب کردم.
شوهرم دیگه دستشویی رو نمیشوره و به سطل آشغال هم دست نمیزنه. مادرش بهش گفته (یا خودش فکر میکنه) که این کارها کوچیکش میکنه!!!! من ازش درخواست کردم فایده ای نداشت. گفت کاری نداره خودت انجامش بده و من دیگه کاری ندارم... بنابراین همین کارا رو هم باید فعلن خودم انجام بدم.
.
کلماتم هنوز پر از اشتباهند. همش میگم : میشه لطفن؟ ممکنه؟با این حال جمله هام امری میشن!
بعضی وقتا کاملن گیر میوفتم! مثلن میخوام بهش فرمون بدم که یه کاری بکنه. میخوام بگم یه بشقاب از آشپزخونه برام بیار. نمیدونم چی بگم که امری هم نباشه!!
- she قبلن چیزی نمیگفت و خودش میرفت می آورد.
- she بعد فهمید که وقتی خسته است میتونه کمک بگیره. میگفت :ممکنه، میشه لطف کنی یه بشقاب برام بیاری.مرسی.دستت درد نکنه. خیلی ممنون.
- she حالا فهمیده که "ممکنه" و "میشه" خوب نیست. لحنش هم ملتمسانه است. و زیادی هم تشکر میکنه. بنابراین میخواد بگه: اگر بری یه بشقاب بیاری ممنون میشم!
- she داره به این فکر میکنه که اینجور مواقع که تعارض خاصی هم نیست با یه لحن دوستانه تر و محکم و کوتاهتر اینو بگه. مثلا : عزیــزم برام یه بشقاب میاری؟! مرسی.
شوهرم هنوز قبض تلفن رو نپرداخته و دوطرفه قطع شده. هنوز از خوراکی های مامانم اینا چیزی نمیخوره و من هم اهمیت نمیدم.
آقای sci لطفن باز هم صبر داشته باشین! من دارم تمرین میکنم!
امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشین. از وقت و توجه و راهنمایی تون بینهایت سپاسگذارم.
(متاسفم که وقتی نظرتون رو می خونم از مهمونی برگشته ام اما این اتفاقات هزاربار دیگه هم تکرار میشه و من باید اصولی یاد بگیرم و نه موردی. :)
- - - Updated - - -
خانوم دل سلام، پست هامون برای من همزمان شد. ممنونم واقعن پستت رو دوست داشتم و از نظراتت ممنونم. درست میگی. همش رو.
من چه احساسی نسبت به اون ها دارم؟
1. دلسوزی و ترحم.. به خاطر زندگی هاشون و حجم عظیم حسادتی که تحمل میکنند.
2. بی اعتمادی مطلق. اون ها بارها حق من و حتی همسرم رو خوردند و منو آزار دادند و باز هم اگر بتونند این کارو میکنند.
3. محبت. به خاطر اینکه به هرحال خانواده همسرم هستند و خانواده ها همدیگرو دوست دارند و من گاهی متوجه شدم که بالاخره همسر منو دوست دارند و این احساس خوبی بهم میده.
4. ترس. به خاطر قدرتی که دارند و تاثیری که روی زندگی ما میذارند.
5. لازمشون دارم! لازم دارند که باشند تا حضورشون به همسرم شادی و اطمینان بده.
ممنونم خانوم دل. من سعی می کنم خیلی خودمونی نشم و سنگین و رنگین باشم.
- - - Updated - - -
سوال !
ببخشید آقای sci دو تا سوال هست که میترسم آخرش یادم بره بپرسم : میشه هروقت مناسب بود راجع بهش برامون توضیح بدین؟ ممنونم!
1. بعد از همدلی و اینکه می فهمم احساست رو ... و بعد از اینکه طرف آروم شد، چطور بهش بگیم که احساسش اشتباه بوده؟ مثلا وقتی میگه مادرت اینطوری گفت و من بدون تایید فقط همدلی می کنم و بعدش دیگه هیچ حرفی نمیزنم عملن فکر میکنه که بهش حق دادم!! دوباره هرچی بگم که همدلی اول رو از بین میبره!
2. لازم دارم راجع به نحوه انتقاد کردن و انتقاد پذیری هم بدونم! آیا انتقاد کردن درست مثل درخواست کردن باید باشه؟ (مثلا اگر این مدل رفتار رو نداشته باشی من خوشحال میشم و بهت بیشتر افتخار میکنم؟) یا چون تمرکز در انتقاد روی شخص هست و نه روی موقعیت مدلش هم باید فرق کنه؟
مرسی ببخشید که زیاد نوشتم!








حتمن تکنیک های گوینده/شنونده خوب رو در نظر میگیرم!

با این حال جمله هام امری میشن!


علاقه مندی ها (Bookmarks)