عزیز من پسر خوب تو تو سن هیجانات و تو سنی هستی که بیشترین توقعات رو از دنیای اطرافت داری...
بزار من برات توضیح بدم من کسی بودم که تو کلاس زبانمون مختلط بود دو تا پسر رو میشناختم از نوجووانی دوست پسر دوست دختر نبودیم اما میشناختم:
اولی درس خون و شاگرد 1 کلاسشون بود ، عشق بازی های کامپیوتری بود - از سال دوم تو آزمون های قلمچی شرکت میکرد ترازش خوب بود همیشه ، به همین روش ادامه داد ، تو پیشدانشگاهی عاشق شد و همین باعث شد رتبش بد بشه و دانشگاه دولتی شهر دیگه قبول شد ، الانم شنیدم خیلی اذیت میشه اونجا
دومی کسی بود که اونم عشق بازی های کامپیوتری بود و تکنولوژی و کل پولای باباش رو خرج خرید کنسول بازی و این چیزا کرده بود ، مثل تو رویای خارج رفتن داشت ، قرار بود تابستون سال سوم دبیرستان بره آلمان که نشد و درس نخوند و مجبور شد بره رشته موسیقی و بعدشم خبری ازش نشد شنیدم که رفتن غرب تهران
سومی تو کلاس زبانمون دختری بود که فوق العاده جوگیر بود عشق هالیوودذ و این حرفا اونم کنکورشو نخوند بهش میگفتم بخون میگفت قراره منو بفرستن اونور آخرشم نشد و موند پشت کنکور اونم ازش خبری نشد
آخرین نفری که تو کلاس زبان مونده و الان ترم آخره من بودم و همشون رفتن و هیچ خبریم ازشون نشد و من با همکلاسیای جدیدم درس میخونم ،بازر بهت بگم که منم خیلی رویا پرداز بودم همیشه دوست داشتم بزرگ بش برم آمریکا همیشه فرهنگشون رو تقلید میکردم، تحت تاثیر فیلم های فانتزی و هالیوودی بودم و خودمو اونجا تصور میکردم، خیلی مغرور بودم خیلی و از بقیه که به نظر عادی میومدن دوری میکردم ، با خیلی ها سرسنگین بودم و دل خیلی ها رو بدون اینکه بفهمم شکستم ، یه مدت سعی کردم از اسلام متنفر بشم اما بعدش شدیدا پشیمون شدم ، و در مورد درس منم آخر عاقبتم شد دانشگاه آزاد ( فقط خوبیش اینه که اون رشته ای که میخواستم قبول شدم ) منم شاید وضعیتم بدتر میشد اما به لطف مامانم خیلی بالا سرم بود همیشه تو مدرسه میومد کارامو پیگیر میشد و همیشه میگفت درس بخون، تلفن ها رو پیگیری میکرد ، هر کس زنگ میزد از اسم و نام پدر و جد آبادشو میپرسید که همیشه منو مسخره میکردن ، من کفری میشدم اما الان که میبینم میرم بغلش میکنمممم چون میدونم بدتر از این ممکن بود سرم بیاد ، میفهمم چقد تلاش کرد برا اینکه من درس بخونم اخه همیشه بر این عقیده بود دوست نداره استعداد های بچه هاش خفه بشن یا نادیده گرفته بشن
در مورد تو باید بگم این چیزا خوبه ، پدر و مادرت هم خیلی خوبن که سعی میکنن کمکت کنن باور نمیکنی نتیجش رو سال کنکور ببین اگه به حرفشون گوش کنی همون موقع دستشون رو میبوسی ، تنها چیزی که الان بهت میتونم بگم اینه که پسر خوب فقط درس بخون ، تو این سن نوجوانی هر کاری میخوای بکن اما درساتو بخون وقتی تموم شد هر کاری خواستی بکن هر کاری دوست داشتی ، سعی کن به پدر و مادرت گوش بدی ، نتیجش رو میبینی ، میبینی که چند سال بعد خیلی ها به حالت غبطه میخورن که ای کاش ما هم پدر و مادرمون اهمیت میدادن ..
آزمون های آزمایشی رو پشت گوش ننداز که حالا کو تا چن سال دیگه ، کنکور فقط یک سال نیست چهار سال دبیرستان رو باید فول باشی تا نتیجه بگیری ، امیدوارم به حرفام گوش بدی و موفق باشی
- - - Updated - - -
عزیز من پسر خوب تو تو سن هیجانات و تو سنی هستی که بیشترین توقعات رو از دنیای اطرافت داری...
بزار من برات توضیح بدم من کسی بودم که تو کلاس زبانمون مختلط بود دو تا پسر رو میشناختم از نوجووانی دوست پسر دوست دختر نبودیم اما میشناختم:
اولی درس خون و شاگرد 1 کلاسشون بود ، عشق بازی های کامپیوتری بود - از سال دوم تو آزمون های قلمچی شرکت میکرد ترازش خوب بود همیشه ، به همین روش ادامه داد ، تو پیشدانشگاهی عاشق شد و همین باعث شد رتبش بد بشه و دانشگاه دولتی شهر دیگه قبول شد ، الانم شنیدم خیلی اذیت میشه اونجا
دومی کسی بود که اونم عشق بازی های کامپیوتری بود و تکنولوژی و کل پولای باباش رو خرج خرید کنسول بازی و این چیزا کرده بود ، مثل تو رویای خارج رفتن داشت ، قرار بود تابستون سال سوم دبیرستان بره آلمان که نشد و درس نخوند و مجبور شد بره رشته موسیقی و بعدشم خبری ازش نشد شنیدم که رفتن غرب تهران
سومی تو کلاس زبانمون دختری بود که فوق العاده جوگیر بود عشق هالیوودذ و این حرفا اونم کنکورشو نخوند بهش میگفتم بخون میگفت قراره منو بفرستن اونور آخرشم نشد و موند پشت کنکور اونم ازش خبری نشد
آخرین نفری که تو کلاس زبان مونده و الان ترم آخره من بودم و همشون رفتن و هیچ خبریم ازشون نشد و من با همکلاسیای جدیدم درس میخونم ،بازر بهت بگم که منم خیلی رویا پرداز بودم همیشه دوست داشتم بزرگ بش برم آمریکا همیشه فرهنگشون رو تقلید میکردم، تحت تاثیر فیلم های فانتزی و هالیوودی بودم و خودمو اونجا تصور میکردم، خیلی مغرور بودم خیلی و از بقیه که به نظر عادی میومدن دوری میکردم ، با خیلی ها سرسنگین بودم و دل خیلی ها رو بدون اینکه بفهمم شکستم ، یه مدت سعی کردم از اسلام متنفر بشم اما بعدش شدیدا پشیمون شدم ، و در مورد درس منم آخر عاقبتم شد دانشگاه آزاد ( فقط خوبیش اینه که اون رشته ای که میخواستم قبول شدم ) منم شاید وضعیتم بدتر میشد اما به لطف مامانم خیلی بالا سرم بود همیشه تو مدرسه میومد کارامو پیگیر میشد و همیشه میگفت درس بخون، تلفن ها رو پیگیری میکرد ، هر کس زنگ میزد از اسم و نام پدر و جد آبادشو میپرسید که همیشه منو مسخره میکردن ، من کفری میشدم اما الان که میبینم میرم بغلش میکنمممم چون میدونم بدتر از این ممکن بود سرم بیاد ، میفهمم چقد تلاش کرد برا اینکه من درس بخونم اخه همیشه بر این عقیده بود دوست نداره استعداد های بچه هاش خفه بشن یا نادیده گرفته بشن
در مورد تو باید بگم این چیزا خوبه ، پدر و مادرت هم خیلی خوبن که سعی میکنن کمکت کنن باور نمیکنی نتیجش رو سال کنکور ببین اگه به حرفشون گوش کنی همون موقع دستشون رو میبوسی ، تنها چیزی که الان بهت میتونم بگم اینه که پسر خوب فقط درس بخون ، تو این سن نوجوانی هر کاری میخوای بکن اما درساتو بخون وقتی تموم شد هر کاری خواستی بکن هر کاری دوست داشتی ، سعی کن به پدر و مادرت گوش بدی ، نتیجش رو میبینی ، میبینی که چند سال بعد خیلی ها به حالت غبطه میخورن که ای کاش ما هم پدر و مادرمون اهمیت میدادن ..
آزمون های آزمایشی رو پشت گوش ننداز که حالا کو تا چن سال دیگه ، کنکور فقط یک سال نیست چهار سال دبیرستان رو باید فول باشی تا نتیجه بگیری ، امیدوارم به حرفام گوش بدی و موفق باشی








علاقه مندی ها (Bookmarks)