به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 10 از 16 نخستنخست 12345678910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 154
  1. #91
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    "1. دلسوزی و ترحم.. به خاطر زندگی هاشون و حجم عظیم حسادتی که تحمل میکنند.
    2. بی اعتمادی مطلق. اون ها بارها حق من و حتی همسرم رو خوردند و منو آزار دادند و باز هم اگر بتونند این کارو میکنند."

    مورد اول اصلا خوب نیست؛ میدونی کجاش؟ اون جایی که دلیلش رو آوردی. بخاطر زندگی هاشون و حجم عظیم حسادتی که تحمل میکنند. اصلا و ابدا از این مورد خوشم نیومد. خب؛ این اصلا به ما مربوط نیست که اونها دارن چه چیزی رو تحمل میکنند. به نظرم میتونند حسود نباشن و خوب البته اگرهم حسود باشن؛ باز هم به من مربوط نیست. چون اونها آزادند که هر جوری که میخوان فکر کنند. ولی این مهمه که من نقشی در ایجاد این حس در اونها نداشته باشم و صد البته نذارم که این حس اونها روی زندگیم تاثیر مخرب بذاره. بنابراین مورد یک کنسله؛ چون دلیلش یه کم قانع کننده نیست.
    مورد دوم:
    به نظرت واقعا اون خواسته ها جزو حقوق فردیه تو و همسرت بوده یا انتظارات شما بوده، یا حتی پرتوقعی یا عاداتی که ما تبدلشون کردیم به وظیفه ی دیگران؟ به نظرت این جزو حقوق فردیه اونها میتونسته باشه که خواسته ها و انتظاراتت رو رد کنن؟
    اینکه آزارت دادند. فکر میکنی رفتارت در مقابلشون جوری نبوده که تو اجازه ی این کار رو بهشون داده باشی؟ یعنی اجازه بدی که بیشتر از حقوق خودشون بخوان و منفعلانه اجابت کرده باشی و آزار ببینی؟
    من مطمئنم که شما دیگه اجازه ی اینکه دیگران روی احساساتت تاثیر بذارن؛ یه جوری که آزارت بدن رو به کسی نمیدی. مگر نه؟ چون تو جراتمندانه احساساتت رو بیان میکنی. تو در مقابل خواسته های دیگران حق "نه" گفتن داری. تو به حقوق دیگران هم احترام قائلی و حتما در نظرش میگیری و در نهایت اینکه به این موضوع که دیگران چه احساسی در مقابل پاسخ های شما داشته باشند به غیر از مواردی که بحث مخمصه مطرحه کاری نداری. مگر نه؟
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  2. 2 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    she (شنبه 20 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  3. #92
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 تیر 03 [ 04:02]
    تاریخ عضویت
    1388-1-20
    نوشته ها
    1,530
    امتیاز
    37,798
    سطح
    100
    Points: 37,798, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second ClassSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    5,746

    تشکرشده 6,060 در 1,481 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    276
    Array
    سلام she عزیز

    هر موقع میام همدردی دنبال تاپیک شما میگردم با سوال هایی که می پرسی و جواب هایی که جناب SCI میدن تبدیل شده به یک تاپیک کارگاه آموزشی و عملی. از این بابت هم از شما و هم از جناب sci ممنونم.

    و بابت پیشرفت هایی که داشتی خوشحالم و بهت تبریک میگم.

    یه پیشنهاد کوچولو:
    وقتی دانشجوی کارشناسی بودم و تو خوابگاه و بچه ها که هم اصولا برای انجام ندادن کار دنبال فرصت می گشتن و موقعیت ایجاد میکردن یه عبارت طنز بوجود آوردن . مثلا من می رفتم تو آشپزخونه میگفتن "میوه ها از تو یخچال با صبا جون بیاین "، "کتری الان صبا میاد خاموشت می کنه" و... یا ظرف ها ما می دونیم دلتون برای صبا تنگ شده الان میاد می شورتتون. خلاصه تو همچین موقعیتی هر کی هم بجای من بود خنده ش می گرفت و هم از اینکه اینجوری ازش خواهش شده بود خوشش می اومد و اون کارو انجام می داد.

    بعضی موقع ها می تونی درخواست هات رو به این شکل و کلا در قالب طنز بیان کنی.
    اگه اشتباه نکنم این خودش یه جور خلق موقعیت هست.
    می تونی از زبان اشیاء با افراد صحبت کنی با زبان کودکانه یا با قالب طنز.

    مثلا اگه دلت میخواد بری فلان جا یا فلان خیابون یه داستان طنز درست کن که خواب دیدی اونجا بودی و مثلا دیدی کافه اون خیابون یا هر چیز دیگه مکرر میگن دلمون برای همسرت تنگ شده و... اینجوری یه جورایی با زبون بی زبونی بهش القا میکنی که بریم اونجا و حتی اگه نه هم بگه اون احساس بد در شما ایجاد نمیشه.


  4. 6 کاربر از پست مفید صبا_2009 تشکرکرده اند .

    heaven65 (پنجشنبه 18 مهر 92), mah naz (شنبه 20 مهر 92), sci (پنجشنبه 18 مهر 92), she (شنبه 20 مهر 92), میشل (جمعه 10 آبان 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  5. #93
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام.
    دلم میخواد جای همه شماها باشم که نقطه شروعتونو پیدا کردین.
    که فهمیدین عیب چی از کجاس.
    که انگیزه تغییرو دارین.شرایطشو دارین.اعصابشو دارین.انقد خودتون دوس دارین که به خاطر خودتون این همه زحمت میکشید,

    به حالتون غبطه میخورم از ته دل از خدا میخوام موفق باشیید.


  6. 2 کاربر از پست مفید الهام20 تشکرکرده اند .

    Samin28 (سه شنبه 23 بهمن 97), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  7. #94
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    سلام به همه خصوصا آقای sci
    آقای sci عزیز خیلی ممنونم که تاپیک رو پیگیری میکنید و پست ها رو می خونید. به نظرم میاد که این هفته به من فرصت دادین تا بعدش نکات بیشتری رو بهمون بگید.می تونم امیدوار باشم قبل از این پنج شنبه راهنمایی و پاسخ شما رو داشته باشم؟

    من اول بگم که دارم باز هم پست های قبلی خودم و آقای sci رو میخونم! و نت برداری می کنم.
    یه چیزی راجع به این سوالم به نظرم میرسه :

    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها
    مثلا : شوهرم به بعضی خوراکی ها لب نمیزنه! چیزهایی که می دونم دوست داره. من فکر کردم به این خاطر هست که اون ها رو مادرم برامون آورده. از دست شوهرم ناراحت شدم و فکر کردم چه رفتار احمقانه ای!!

    کاملا جراتمندانه و اصولی بهش گفتم من اینطوری فکر می کنم و احساس خوبی راجع بهش ندارم. واقعن اینطوریه؟؟ اونم گفت نه و من اشتباه کردم و اون منظوری نداشته و فکر میکنه شاید سرما خورده باشه و داره پرهیز میکنه و ...
    منم عذرخواهی کردم که همچین فکری راجع بهش کرده بودم!!

    اما ... اون داره بدتر میکنه!!! از این ماجرا خوشش اومده !!! و داره بیشتر منو تحریک میکنه که بگه من از دست خانواده ات ناراحتم!! اون سرما هم نخورده!

    ابراز احساسات
    جراتمندانه نتیجه نداد و اون داره بازی میکنه!!
    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها
    سوال :
    آقای sci نمی دونم این برداشت من درست هست یا نه. ممنون میشم لطف کنین در پست بعدی تون بهم بگین.
    اینکه مواقعی هست که طرف مقابل میدونه باعث ناراحتی شما میشه و از روی عمد کاری رو انجام میده. اگر ابراز احساسات کنیم فکر میکنه به خواسته اش رسیده و این خوب نیست! هر واکنش ما نتیجه معکوس میده. درسته؟
    با مرور بیشتر نوشته های آقای دکتر فهمیدم که رفتار من جراتمندانه نبوده! من نباید نکات منفی رو میگفتم! به نظرم من باید مثبت حرف میزدم نه اینکه هرچی توی ذهنمه بگم! اینو از اینجا فهمیدم، فقط کمی دیر!
    البته سوالم هنوز سرجاش هست. چون ممکنه یه جواب کلی داشته باشه که هنوز نمی دونم!

    نقل قول نوشته اصلی توسط sci نمایش پست ها
    هرگز زمانی که معذرت خواهی می کنید در مورد خطای شناختی خودتون توضیح ندهید! هرگز این کار رو نکنید! مثلا توضیح ندید که من بصورت اغراق امیزی تو رو بد می دونستم! نیازی نیست که مسائل منفی رو ذکر کنید.


    آقای sci یه چیزی رو شما گفتید البته می دونم مثال هست ولی خیلی با زندگی من متفاوته! این مثال مثلا :
    نقل قول نوشته اصلی توسط sci نمایش پست ها
    به عنوان مثال: عزیزم من امروز بعد از ظهر می خوام با خواهرم به استخر برم، می تونیم بعد از استخر با هم سه تایی باشیم، اگر موافقی برنامه ریزی کنم! (دقت کنید که در این شرایط شما به عنوان شخصیتی مستقل تصمیم گرفته اید و با اعتماد به نفس به ایشون پیشنهاد می دهید و ایشون حق دارند بگویند: خیر من نمی ام! و شما در جواب بگید: هر طور احساس بهتری داری.. پس بعد از استخر چیزی می خورم و بعد میام منزل!

    من بگم که با خواهرم میرم استخر.... اون نه نمیگه ولی دلخور میشه و شروع میکنه به ایراد گرفتن تا ثابت کنه من از انجام کارهای خونه زدم تا به خواهرم برسم.
    من بگم تو هم بیا .... اون دوست داره خودش تعیین کننده باشه ولی شاید بیاد. از اینکه به حسابش بیارن خوشش میاد.
    اگر نیاد من بیرون یه چیزی میخورم!!!!! ..... نه این محال ممکنه! من با خواهرم برم یه چیزی بخورم!؟ من مسئول غذا دادن و کشیدنش توی بشقاب برای همسرم هستم! حالا بگم من بیرون غذا میخورم؟ با اراده ی خودم؟ جایی که خودم میخوام؟ غذایی که خودم میخوام؟ بعد اون خودش غذا بخورهههههههههههه ؟؟
    اگر نتونه مخالف جدی ای بکنه شاید بخواد تلافی بکنه و خودش این کارو انجام بده و برای شام یا ناهار خونه نیاد؟! ... نه نه ! حتمن مخالفت جدی میکنه! من اگر یه ساعت دیرتر برسم خونه اون میگه من باید بیام دنبالت، هوا تاریکه و تو زن هستی و ...

    - - - Updated - - -

    مهمونی...از آخر به اول میگم :
    نتیجه خوبه. رابطه من و شوهرم خوبه. حتی یه مقدار خوش هم گذشت!
    - توی مهمونی کاملن آزادش گذاشتم و خودم رو جداگانه سرگرم کردم. موقعیتی که شوهرم رو کنار خانواده اش خوشحال میکنه!
    - خانواده همسرم در حد تیم ملی فیلم بازی کردند!!! جلوی شوهرم تند و تند به من تعارف های آبکی و مجانی میکردند که ببین ما چقدر با زنت خوبیم!! من هم رفتار معمولی خودم رو داشتم و کمک هم دادم و تعارف هم کردم اما اون ها به دلایلی موقعیتشون طوری شد که نمیتونستند بیان خونه ما.
    - بیشتر به رفتارهای خواهرشوهرام با همسراشون و بقیه دقت کردم برای شناختن رفتار/موقعیت ها.

    خب.. قبل از مهمونی ...
    حالم خوب شده بود که شوهرم در یک گفتگوی عشقولانه منو با اسم خودم و نام فامیلی خودش خوند! انگار که بهم فحش ناموسی داده باشند! خودم رو کنترل کردم و نشنیده گرفتم. از وقتی با شوهرم همدلی کردم فکر میکنه من خانوادم رو رها کردم و دیگه دربست مال اونم و دیگه نام فامیلی من رو هم حذف کرده!!!

    به شوهرم یادآوری کردم که برو فلان کارو انجام بده چون هفته دیگه تعطیلیه و ما نیستیم، شهرستانیم.
    شوهرم گفت هفته ی دیگه نمیریم شهرستان! تو نرو و من هم که کلن نمیام پیش خانوادت. و واکنش بد من و تکرار دوباره شوهرم که اونا توهین کردند و ...
    موقعیت : اسم خانواده ام که میاد نمی تونم جراتمند باشم! شروع کردم به تهدید که اصن منم این هفته نمیام! اونم گفت من تنهایی میرم! منم تهدید رو عوض کردم که اصن مجبور نیستم این زندگی رو تحمل کنم و ...
    شوهرم داد میزد قبول نداری به من توهین کردند؟دوباره رفتی طرف اونها؟؟
    دیدم نمی تونم خودم رو آروم کنم رفتم حموم! موقعیت : میرم حموم آروم میشم و میتونم بعدش منطقی رفتار کنم.
    بعدش سعی کردم اوضاع رو آروم کنم و تنش رو از بین ببرم. نتیجه اش این شد که همسرم اختیار خودش رو داره و من هر وقت خواستم میرم و اون نمیاد. من حق نه گفتن و نیومدن رو براش درنظر گرفتم و بحث رو خاتمه دادم.



    کاشکی این مهمونی توی رفتار شوهرم با خانوادم تاثیر مثبتی بذاره. به خاطر دیدن رفتار دامادها و من و ...
    واقعیت : دلم نمیخواد شوهرم بیاد شهرستان! چون با اون بهم خوش نمیگذره و همه رو معذب میکنه! فقط این پررو بودن و طلبکار بودنش هست که عصبیم میکنه! دلم میخواد بفهمه که حق با او نیست! و من حق رو بهش ندادم و فقط باهاش همدلی کردم!

    - - - Updated - - -

    دوتا نکته ی تالاری!! :
    - من می تونم فردا پس فردا حداقل آبی پررنگ بشم!! چون تا آخر برج کم نمیارم! امیدوارم به زودی بتونم یه کمی جبران کنم! بلکه کمتر شرمنده لطف مدیران و کارشناسان این تالار باشم.
    - بچه ها این تاپیک توی مدت کمی نزدیک به ده هزار بار دیده شده! چرا وقتی میاین و دوباره میاین و نوشته های آقای دکتر رو میخونین کمتر like و تشکر میذارین؟ اینو به خاطر خودتون میگم چون به نظرم اینکار منفعلانه است و خوبه که آدم ابراز احساسات بکنه!!
    ویرایش توسط she : شنبه 20 مهر 92 در ساعت 16:18

  8. 7 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    mah naz (شنبه 20 مهر 92), Samin28 (سه شنبه 23 بهمن 97), sci (چهارشنبه 24 مهر 92), tamanaye man (چهارشنبه 24 مهر 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92), مارتا63 (پنجشنبه 09 آبان 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  9. #95
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 بهمن 95 [ 05:25]
    تاریخ عضویت
    1392-2-15
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    4,356
    سطح
    42
    Points: 4,356, Level: 42
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    321

    تشکرشده 247 در 117 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    36
    Array
    سلام . شرمنده خانم she که در تاپیک شما سوال پرسیدم من قدم به قدم رفتار جرات مندانه رو مطالعه کردم و سعی کردم که به کار بگیرم اما توی یه موضوعی واقعا در موندم.
    آقای sci ضمن تشکر از شما بابت راهنماییهای خیلی عالی و موثرتون با اجازه شما یه جریانی رو می گم و بعد سوال رو می پرسم .بازم ممنون.
    من سعی کردم یکسری اشتباهات رو ترک کنم :
    1- برای اینکه همسرم عصبانیتش بخوابه و دعوا نشه به گناه نکرده اعتراف می کردم و معذرت خواهی می کردم .یا اگر همون لحظه این کا رو انجام نمی دادم چند دقیقه بعد برای منت کشی پیش قدم می شدم .

    2- قهر می کردم و چون به ندرت همسرم حق رو به من می داد به ناچار دوباره خودم بودم که اشتی می کردم .
    3- توی دعوا برای گرفتن حق خودم جملاتی می گفتم که باز من محکوم میشدم .مثلا اگه شوهرم فحش می داد و یا بد و بیراه می گفت جواب می دادم و باز من محکوم به بی احترامی میشدم و اگه می گفتم خوب تو هم گفتی می گفت من بگم تو نباید جواب بدی .
    ....

    اما جریان پیش اومده :

    یکی از اقوام نزدیک همسرم نذری می داد و از ما خواست برای اقوام درجه یک توی پخش کمکش کنیم . چون ماشین ما شراکت بود ودست برادرشوهرم و همسرم به دلایلی نمی خواست ازش ماشین رو بگیره .(برادر شوهرم با همسرم دعواش شده و چند روزی هست که سر کارش نمی یاد) من پیشنهاد دادم که ماشین پدرم رو بگیریم . توی محل نذری همسرم گفت مثلا من 5 بسته بردم توی ماشین اما من دیدم که همسرم 6 بسته برد عموش هم گفت فکر کنم 6 تا بردی و من هم تایید کردم . وقتی سر غذاها رفتیم من و شوهرم تنها بودیم گفت چرا گفتی و 6 تا و کو که 6 تاست و عصبانی شد که جایی که ازت نظر نخواستن دیگه نظر نده و حرف الکی نزن و....(با توجه به اینکه واقعا 6 تا بود و همسرم نمی خواست زیر بار بره ).من حرفی نزدم تا از اونجا دور شدیم .
    همسرم : وقتی جایی بهت می گن حرف بزن حرف بزن .نظر الکی نده .به چه حقی روی حرف من حرف زدی حالا عموم فکر می کنه من می خواستم بیشتر بردارم .
    من :خوب من که نمی دونستم تو می دونی 6 تاست و نمی خوای بگی وگرنه من هیچی نمی گفتم .فکر کردم واقعا داری اشتباه می کنی .
    همسرم :تو هیچی نمی دونی ونمی فهمی و یکمی شعور داشته و باشه و ... (همراه با داد و بیداد )
    در ماشین رو چنان می کوبید به هم که من توی ماشین تکون شدید می خوردم (با توجه به اینکه هرگز توی اوج عصبانیت با ماشین خودمون اینطور رفتار نمی کنه )
    من سعی کدم با حرف ارومش کنم که من نمی خواستم تو رو کوچیک کنم و همچین قصدی رو نداشتم و ... اما عذر خواهی نکردم .کم کم اروم شد و گفت تو باید بدونی کجا داری چی می گی و اینقدر پشت سر هم اشتباه نکنی .من گفتم شاید حرف من به جا نبود اما اشتباه هم نبود دوباره عصبانی شد که تو هنوز قبول نکردی که اشتباه کردی و در نهاینت من مجبور شدم بگم که اشتباه کردم تا دعوا نشه و زد وخورد پیش نیاد . اما حالا که رابطه خوب شد من با احساس خودم درگیر شدم اینکه کوچیک شدک .تحقیر شدم .چرا اینقدر توانایی نداشتم که به اشتباه نکرده محکوم نشم و اونقدر وقتی اومدم خونه داغون بودم که فقط گریه می کردم.میشه بگید من باید چیکار کنم که این احساس به من دست نده .تا چه حد منفعلانه رفتار کردم ؟

    همیشه همسرم دیرتر از من می خوابه .من همیشه تنهام که میرم توی رخت خواب میگه پای تلویزیون چشمم که خسته شد میام .اوایل دعوا می کردم و باهاش و بعضی شبا مجبورش می کردم که بیاد و بخوابه .می دیدم که توی رخت خواب غلت می زنه و منتظره تا من خوابم ببره و فرار کنه بیاد پای تلویریون .با توجه به اینکه با نیومدنش خواب منو خیلی مختل می کرد مثلا من بعد از خوابیدن یک ساعت نا خداگاه بیدار می شدم می دیدم نیومده و پای تلویزیون خوابش برده باید بیدارش میکردم تلویزیون رو خاموش می کردم و مراقب می بودم کاری نکنم تا بیدار بشه وگرنه خواب از سرش می پرید و ... .یه مدت دیگه بیدار نمی شدم اما یه شب بدون اون خوابن نمی برد و دلشوره می گرفتم و .... .اما با این حال بعد خوندن مطالب جرا مندی این حق رو برای همسرم قائل شدم و دیگه سر این مساله بهش گیر ندادم .
    تا دیشب که من برای کار روی پروژه ام تا 2 بیدار بودم یه نگاه به همسرم کردم دیدم خوابش برده صداش کردم گفتم بریم بخوابیم ؟گفت باشه تخت رو درست کن تا بیام .من روتختی رو جمع کردم و مبایلش رو به شارژ زدم و لباس خوابش رو دستش دادم و اومدم لپ تاب رو خاموش کنم .دیدم خوابم نمی یاد نظرم عوض شد گفتم بزار تکمیلش کنم .کلا شاید 5 دقیقه طول نکشید و همزمان با خاموش کردن لپ تاب همسرم با بالش اومد توی هال :

    من :سلام علیکم پس چرا اومدی ؟

    همسرم (با لحن بسیار تند):نیومدی و خواب از سر من پرید
    من :خوب می گفتی تا بیام من که نمی دونستم تو نمی خوابی .همسرم :تو هیچ وقت هیچی نمی دونی .من:من که نمی دونم تو ذهن تو چی می گذره از من می خواستی تا بیام و به سمت اتاق خواب که می رفتم گفت این برق رو هم خاموش کن (با لحن خیلی بدی )من خاموش کردم اما گفتم بهتره با لحن بهتری کاری رو از من بخوای .همسرم:من دستور می دم تو فقط وظیفه داری انجام بدی.من:برق رو وشن کردم و رفتم خوابیدم و بهش گفتم وظیفه ای ندارم .اما بعد از یک ساعت که خوابم نمی برد و هر دو اروم شدیم پیش همسرم رفتم ومن :سردمه و می ترسم می خوام بیام توی بغلت ه.م :برو کنار لازم نکرده به درک که سردهته .تو پر رو شدی و زبون دراز شده و تو روی من می ایستی .اگه خونه بابات اینطوری پرخاشگر بودی اینجا اجازه نداری و خونه منه و من براش قانون می ذارم و باید در قبال همه حرفای من بگی چشم و یه مدت کوتاه اومدم گستاخ شدی و حق نداری جواب منو بدی و من هر چی می گم تو باید سرتو بندازی پایین .
    من :من چی گفتم که تو فکر کردی بهت بی احترامی شده .من فقط خواستم بگم که بی خوابی تو من مقضرش نیست .بگو کدوم کلماتم و رو ناراحت کرد
    ه.م:گفتی دیگه نمی خوام باهات بحث کنم حوصله ندارم .من :باشه بیا حالا بخوابیم بعدا راجع بهش حرف می زنیم ه.م :حرفی نداریم بزنیم از فردا من ال می کنم و بل می کنم و روی تو رو کم می کنم و... من :حالا تو عصبانی هستی بزار با موهات بازی کنم تا خوابت ببره و بعدم رفتیم توی رختخواب و منپشتم و کردم و فقط گریه می کردم .صبح پاشدم براش صبحانه اماده کردم و تا اومده دوش بگیره من دوباره خوابیدم یه دو ر اومده می گه صبحانه امادس من توخواب گفتم اره .گفت پس پاشو با هم بخوریم گفتم من روزم .گفت باشه .دوباره 5 دقیقه بعد من تازه خوابم برده بود گفت چایی می ریزی گفتم خودت بریز دیگه همه چیز امادس(این حق رو به خودم دادم که با توجه به اینکه روزه ام نخوام پاشم )همسرم ناراحت شد اما من توجه نکردم و خوابیدم .این دو تا موضوع پشت سره هم کامل روان منو بهم ریخت .شاید دعوامون نشد زد و خورد نشد اما احساس بدی توی وجودم من کاشته شد .توی ارامشی ظاهری این من بودم که خورد شدم و بازنده .دعوا رو مدیریت کردم اما قیمتی زیادی براش دادم .
    حالا
    با احساس در موندگی و ضعیف بودن بابت این رفتارام ناراحتم و نمی دونم با همچین مردی که دائم مرد بودن رو به رخ می کشه چطوری رفتار کنم که من رو هم ببینه و هر حرف و رفتار منو مبنی بر بی احترامی به خودش و خانوادش ندونه ؟میشه به من بگید کجای رفتارم منفعلانه و کجاجراتمند بوده ؟
    خیلی طولانی شد شرمنده و پیشاپیش ممنون از پاسختون .
    خانم she بازم عذر خواهی می کنم .منو ببخشید .




    ویرایش توسط heaven65 : دوشنبه 22 مهر 92 در ساعت 12:07

  10. 4 کاربر از پست مفید heaven65 تشکرکرده اند .

    sci (چهارشنبه 24 مهر 92), she (دوشنبه 22 مهر 92), tamanaye man (چهارشنبه 24 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  11. #96
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 15 اردیبهشت 98 [ 11:03]
    تاریخ عضویت
    1390-5-13
    نوشته ها
    47
    امتیاز
    6,210
    سطح
    51
    Points: 6,210, Level: 51
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 140
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    27

    تشکرشده 70 در 35 پست

    Rep Power
    0
    Array
    این تیکه از حرفت مشکل من هم هست. "]دلم میخواد بفهمه که حق با او نیست! و من حق رو بهش ندادم و فقط باهاش همدلی کردم"
    بعضی ها واقعا وقتی باهاشون همدلی میکنی فکر میکنن حق با اونها بوده. اینجاست که آدم میمونه با یه همچین آدمی که فکر و منطقشو خاموش کرده چه باید کرد. اینجور آدما با خودشون به این نتیجه میرسند که" طرف به اشتابهش پی برده"


    آقای sci
    چه برخوردی با این جور آدمها باید کرد. آدمهایی که مثل سنگ میمونند و هیچ تغییری در مقابل تغییر رفتارهای تو ندارند حتی با منطق کذایی خودشون ، با تغییر رفتار نسبت بهشون ، خودشونرو محقتر هم فرض میکنند، و طرف مقابل رو مقصرتر .

  12. کاربر روبرو از پست مفید فردیس تشکرکرده است .

    sci (چهارشنبه 24 مهر 92)

  13. #97
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    سلام. من این هفته دارم تنهایی میرم شهرستان پیش خانواده ام و همسرم باهام نمیاد.
    .
    .
    .
    من جراتمندانه(مطمئنم) بهش گفتم میخوام بلیط بگیرم برای تو هم بگیرم؟ گفت نه من نمی تونم بیام. بعد هم من ناراحت نشدم. او هم خوشحال شد که من ناراحت نشدم و بهش حق دادم که نیاد.(حق ندادم!) کلی بوسم کرد و نازم کرد و اینا. و راضی بود از اینکه بهش گیر ندارم و آزادش گذاشتم.
    .
    منم راضیم از اینکه نمیاد. چون رفتارش با خانواده و فامیل من پر از جبهه و معذب بودن و سردیه. چرا این آدم خندید، چرا اون آدم روسری سرش نیست، چرا این با اون دست داد، چرا سر سفره این همه غذا میذارن، چرا ....
    (تفاوت های فرهنگی و اینکه اون توی غار زندگی میکنه، نه ماهواره، نه فیسبوک نه روابط اجتماعی، نه کتاب، نه فیلم، نه اینترنت، نه دوست های درست و حسابی، فقط مامانو باباش رو قبول داره و پیشنماز مسجدشون!)

    - اون احساس منو میدونه. قبلن بارها راجع بهش حرف زدیم. عقیده من رو میدونه.
    - امیدوارم رفتار عادی من حساسیت هاش رو به مرور کم کنه و همه چی عادی بشه. امیدوارم.
    - می ترسه هم که اونا محبت بیشتری به من می کنند باعث بشه من اونا رو به شوهرم ترجیح بدم و محبت همسرم برام کمتر باشه از اونا!!


    آقای sci هنوز به امید خوندن شما می نویسم.
    نمیدونم چقدر نکته و آموزش مونده تا جراتمند شدن. ولی فکر میکنم که پیشرفت کردم و تکلیفم هم با خودم و زندگیم روشن تره! ازتون ممنونم.
    ویرایش توسط she : سه شنبه 23 مهر 92 در ساعت 11:23

  14. 7 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    del (پنجشنبه 25 مهر 92), heaven65 (سه شنبه 23 مهر 92), sci (چهارشنبه 24 مهر 92), setayesh92 (سه شنبه 23 مهر 92), tamanaye man (چهارشنبه 24 مهر 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  15. #98
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    امروزم اومدم یه سوء تفاهمی رو حل کنم با همکارم. (کاری رو ازش خواستم انجام نداده بود و من مجبور شدم به جای اون انجام بدم و بعدش هم باز طلبکار بود.) تمام نکات رو رعایت کردم ولی وقتی شروع کرد به صحبت خوب گوش دادم و باهاش همدلی کردم اونم گفت باشه اشکالی نداره و منو ببخشید!

  16. 3 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    sci (چهارشنبه 24 مهر 92), setayesh92 (سه شنبه 23 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  17. #99
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام خانمshe.
    میشه به تاپیک من سر بزنید.شما.اقای sciو همه دوستانی که دارن رو جراتمند شدن کار میکنن.
    من احساس مینم مشکلم جراتمندی نیست.
    اصن یه سوال. میشه بگین دوتا نامزد که در هفته یه ساعت وقتشونوباهم میگذرونن و اونم تو راه رفت و امد تو دانشگاه چجوری باید جراتمند باشن؟؟؟
    اخه من اصن نمیبینمش که بخوام رفتاریو در پیش بگیرم.نمیدونم منظورمو رسوندم یا نه.
    میخوام بگم منی که اصن فرصت رفتار نمیبینم چجوری جراتمند باشم؟اونم با ادمی که خودشو به خواب زده.نه که خواب باشه.

    - - - Updated - - -

    اینم بگم شوهر و مادر شوهر و اتفاقایی که بین تون میوفته خیلی خیلی خیلی شبیه به شرایط من.با اون فرقی که گفتم و حسابی گییجم کرده

  18. کاربر روبرو از پست مفید الهام20 تشکرکرده است .

    رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  19. #100
    کارشناس افتخاری

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1390-1-25
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,231
    امتیاز
    15,345
    سطح
    79
    Points: 15,345, Level: 79
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,934

    تشکرشده 5,973 در 1,154 پست

    Rep Power
    148
    Array
    سلام،
    موفقیتهای شما خوب بوده، موارد زیادی برای تمرین دارید. سعی کنید به ذهنتون اکتفا نکنید و مطالبتون و تجربه هاتون رو بنویسید.
    سوالی کرذید در رابطه با همدلی و عذر خواهی، و اینکه طرف مقابل فکر می کنه که حق با اوست و اوضاع رو بد تر می کنه
    تا حدی در رابطه با شیوه همدلی و عذر خواهی صحبت کردیم. دقت کنید که گاهی بعد از یک همدلی که کمی به سمت تایید می ره، این اتفاق می افته. شما در همدلی هیچ چیزی رو تایید نمی کنید! شما فقط درک می کنید
    گفتم که شما اگر صحیح همدلی کنید می توانید با یک قاتل زنجیره ای محکوم به اعدام هم همدلی کنید! نه اینکه بگید می دونم چرا لازم بوده بکشی همه رو! شما در همدلی باید دقت کنید، که زاویه نگاه شما در همدلی بسیار مهم است.
    گاهی همدلی موجب می شه که شوهرتون آروم بشه، اما کار شما تموم نشده! با الگوی درخواست جرات مندانه، درخواستتون رو اگر زمان مناسبه مطرح کنید.
    مثلا شوهرتون از این خوراکی های مادرتون چیزی نمی خوره.. خب! حق فردی ایشونه که نخوره... شما نمی تونید مجبورش کنید! همانطوریکه سوال کردید، سوالتون رو مطرح می کنید و ایشون می گن که شما اشتباه می کنید!
    این اشتباه معمولا نیازی به عذر خواهی نداره... چون شما اشتباهی عملا مرتکب نشده اید! شما از حق فردی خودتون استفاده کرده اید... لذا بعد از اینکه ایشون گفتند : نه داری اشتباه می کنی
    شما می توانید درخواستتون / نظرتون رو مطرح کنید بدون اجبار با حق اختیار: مثال: ولی خیلی خوشمزه است و من فکر می کنم تو هم خیلی دوست داری! به نظرم تا تمومش نکردم یه ناخنکی بهش بزن!
    و اینجا بحث تموم شده است!
    زاویه نگاه شما به همدلی خیلی تعیین کننده است... مثلا اگر همسرتون ناراحته و شما می دونید منشا ناراحتی چیه!؟ در جزئیات اصرار نکنید....
    به عنوان مثال همسرتون از بابت مساله ای مالی ناراحته، حالا میاد منزل شما و از اینکه جای پارک پیدا نمی کنه، ناراحت می شه! شما در چه رابطه ای همدلی کنید؟ در رابطه با پیدا نشدن جای پارک؟ به نظرم اینجا با اشاره کوچکی مشکل جای پارک رو حل کنید و بهش بگید که دوست دارم قبل از رفتن به داخل خونه، با هم کمی پیاده روی کنیم! (نمی گید برای چی)
    تو پیاده روی بی مقدمه می تونید همدلی کنید: می فهمم چقدر احساست بده... فشارهای مالی که روی شونه های تو هست برای من قابل درکه... من هم در زندگی تحت فشار بوده ام! ( همیشه در همدلی اشاره به تجربیات خودتون هم بکنید، تجربه هایی که شخصی هستند و هیچ تعارضی با همسرتون ندارند)
    در همدلی هرگز از کلماتی استفاده نکنید که موجب تعارض جدید بشه
    در همدلی احساس طرف مقابل رو درک می کنید و کاری رو تایید نمی کنید. مثلا نمی گید: می دونم که چقدر احساست بده! تو کار درستی رو انجام دادی ولی نمی دونم چرا اینطور رفتار کردند!
    در همدلی احساس طرف مقابل رو سرکوب و انکار نکنید: مثلا نگید: اینها تصورات تو هست! اینجوری تو فکر کردی و اونها واقعا این منظور رو نداشتند! یا: من واقعا این منظور رو نداشتم
    در همدلی احساسات خودتون رو نادیده نگیرید. مثلا الان من "نه" نمی گم... یا از حق اشتباه کردن خودم، یا تغییر عقیده خودم می گذرم
    در همدلی عذر خواهی نکنید! به هیچ وجه همدلی برای توجیه کار شما نیست! مثلا نگید: من اشتباه کردم! اشتباه از من بود و من عذر خواهی می کنم!
    همدلی رو با شروع نرم از خودتون شروع کنید... می دونی من دقیقا می فهمم چی می گی! من عینا این احساس رو تجربه کردم !
    همدلی جایی که نتوانستید تماس چشمی بر قرار کنید ممنوع است! پشت فرمون همدلی نکنید! موقعیت رو تغییر بدید مثلا بگید عزیزم! چند دقیقه اینجا نگهدار! حالا همدلی کنید
    تا جاییکه ممکنه از خلق موقعیت عاشقانه استفاده کنید
    در همدلی موعضه یا نصیحت نکنید
    در همدلی راهکار و روش حل مساله رو مطرح نکنید هر چند هم که همه چیز رو می دونید
    در همدلی راز دار دیگران باشید... لازم نیست ابعاد مساله رو باز کنید! مثلا نگید: می دونی عشقم خواهرت چرا اینطور باهات رفتار کرد؟ تو رو خدا بهش نگیا! اون حامله است و نمی خواست که کسی بفهمه!!!! این اصلا جلمه آروم کننده ای نیست!
    در همدلی به تجربیات موفق طرف مقابل اشاره کنید
    در همدلی لبخند بزنید و سعی کنید انرژی مثبت خودتون رو منتقل کنید
    در همدلی از خودتون یا خانواده دفاع نکنید ( کلید عزت نفس رو دو جا باید خاموش کنید: در همدلی/ در انتقاد پذیری)

    خانم heaven 65
    شما منفعلانه رفتار کردید. این تاپیک رو از ابتدا دنبال کنید و نکته برداری کنید
    تخریب گفتگو زندگی شما رو خراب می کنه، کمی تحمل کنید تا الگوهای تخریب گفتگو رو اینجا بطور کلی خواهیم گفت

  20. 12 کاربر از پست مفید sci تشکرکرده اند .

    **روشنا** (سه شنبه 27 خرداد 93), del (پنجشنبه 25 مهر 92), heaven65 (جمعه 26 مهر 92), sahelneshin (یکشنبه 05 آبان 92), Samin28 (سه شنبه 23 بهمن 97), sara 65 (جمعه 17 آبان 92), she (پنجشنبه 25 مهر 92), tamanaye man (چهارشنبه 24 مهر 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92), میشل (جمعه 10 آبان 92), الهام20 (چهارشنبه 24 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)


 
صفحه 10 از 16 نخستنخست 12345678910111213141516 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نحوه دسترسی به انجمن های همدردی(مشاوره تخصصی عمومی و مشاوره تخصصی خصوصی )
    توسط مدیرهمدردی در انجمن آموزش استفاه از تالار گفتگوی همدردی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: شنبه 01 شهریور 99, 19:28
  2. مشاوره تخصصی با آقای sci
    توسط sidni در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: سه شنبه 09 اردیبهشت 93, 17:57
  3. مشاوره تخصصی she با جناب آقای sci -- ادامه
    توسط she در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 آذر 92, 19:11
  4. میخوام خودمو بیشتر بشناسم! یه شناخت تخصصی و ریشه ای!!!
    توسط del در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 10 مهر 92, 12:46

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.