2 تا سوال دیگه هم دارم.
وقتاییکه داریم یه کار غیرفکری انجام میدیم، مغزمون باید چیکار کنه؟!
مثلا وقتی ظرف میشورم، وقتی منتظر سرد شدن چای هستم، و خیلی وقتای دیگه، عادت من اینه که تو ذهنم یه گفتگویی یا یه سخنرانی ای هست. مثلا قبل از اینکه بیام اینها رو بنویسم، دستام داشت کار دیگه ای انجام میداد، اما تو ذهنم داشتم همه ی این حرفا رو به شما میزدم. بعدا که کارم تموم شد، اومدم و نوشتمشون. یا دفعه پیش تو تاپیک ستایش، نتیجه گفتگومون این شد که مسائل من حل شدن، بنابراین دیگه ننوشتم!
در کل من با حرف زدن، فکر میکنم. اینکارم اشتباهه؟ (یعنی درحین فکر کردن به یه موضوع، درواقع اون رو برای یه سری موجودیت ذهنی تشریح میکنم، و درحین تشریح کردنش، میفهممش. البته همیشه هم اینکار ذهنی نیست، بعضی وقتا اینکارو با آدمهای بیرون انجام میدم، ولی تعدادش نسبت به سخنرانی های ذهنی من خیلی نادره. به جای گفتگوی ذهنی گفتم سخنرانی ذهنی، چون اغلب فقط منم که حرف میزنم، بقیه حضار فقط مستفیض میشن).
از اونجائیکه آدمها و موقعیت هایی که من برای خلق چالش های مورد نیازم، بهشون احتیاج داشتم، در دنیای بیرون در دسترسم نبودن، منم یه سری موجودیت انسانی و موقعیتی تو ذهن خلق کردم، که ابزار تفکرم هستن. بعضی از این موجودیت ها آدمایی هستند که اصلا وجود خارجی ندارن. مثلا یه عده فیلسوف و اندیشمند که با دقت تمام به سخنرانی های من گوش میکنن، و من دیدگاهم در مورد مسائل ریز و درشت رو براشون تشریح میکنم. بعضی از این موجودیت ها هم آدمهایین که بیرون وجود دارن. (کارکرد اینها اغلب اینه که قانعشون میکنم که فلان سبک زندگیشون اشتباهه یا فلان اعتقادشون رو براشون تجزیه تحلیل میکنم و اجزائش رو نشونشون میدم). اینها ابزار رشد نگرش و اعتقادات من هستن.
اگه این روش فکرکردن من اشتباه نیست، دقیقا چه نوع گفتگو های ذهنی رو باید متوقف کنم؟ چه ویژگی ای باید داشته باشه که بعنوان یه عامل مضر باهاش برخورد کنم؟
- - - Updated - - -
2 تا سوال دیگه هم دارم.
وقتاییکه داریم یه کار غیرفکری انجام میدیم، مغزمون باید چیکار کنه؟!
مثلا وقتی ظرف میشورم، وقتی منتظر سرد شدن چای هستم، و خیلی وقتای دیگه، عادت من اینه که تو ذهنم یه گفتگویی یا یه سخنرانی ای هست. مثلا قبل از اینکه بیام اینها رو بنویسم، دستام داشت کار دیگه ای انجام میداد، اما تو ذهنم داشتم همه ی این حرفا رو به شما میزدم. بعدا که کارم تموم شد، اومدم و نوشتمشون. یا دفعه پیش تو تاپیک ستایش، نتیجه گفتگومون این شد که مسائل من حل شدن، بنابراین دیگه ننوشتم!
در کل من با حرف زدن، فکر میکنم. اینکارم اشتباهه؟ (یعنی درحین فکر کردن به یه موضوع، درواقع اون رو برای یه سری موجودیت ذهنی تشریح میکنم، و درحین تشریح کردنش، میفهممش. البته همیشه هم اینکار ذهنی نیست، بعضی وقتا اینکارو با آدمهای بیرون انجام میدم، ولی تعدادش نسبت به سخنرانی های ذهنی من خیلی نادره. به جای گفتگوی ذهنی گفتم سخنرانی ذهنی، چون اغلب فقط منم که حرف میزنم، بقیه حضار فقط مستفیض میشن).
از اونجائیکه آدمها و موقعیت هایی که من برای خلق چالش های مورد نیازم، بهشون احتیاج داشتم، در دنیای بیرون در دسترسم نبودن، منم یه سری موجودیت انسانی و موقعیتی تو ذهن خلق کردم، که ابزار تفکرم هستن. بعضی از این موجودیت ها آدمایی هستند که اصلا وجود خارجی ندارن. مثلا یه عده فیلسوف و اندیشمند که با دقت تمام به سخنرانی های من گوش میکنن، و من دیدگاهم در مورد مسائل ریز و درشت رو براشون تشریح میکنم. بعضی از این موجودیت ها هم آدمهایین که بیرون وجود دارن. (کارکرد اینها اغلب اینه که قانعشون میکنم که فلان سبک زندگیشون اشتباهه یا فلان اعتقادشون رو براشون تجزیه تحلیل میکنم و اجزائش رو نشونشون میدم). اینها ابزار رشد نگرش و اعتقادات من هستن.
اگه این روش فکرکردن من اشتباه نیست، دقیقا چه نوع گفتگو های ذهنی رو باید متوقف کنم؟ چه ویژگی ای باید داشته باشه که بعنوان یه عامل مضر باهاش برخورد کنم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)