سلام برادر گرامی.
همانطور که (فقط خدا) گفتند شما می تونید دوباره عاشق بشید ولی چون هنوز شرایطش پیش نیومده فکر می کنید که دیگه نمی تونید.
الان شما بی خودی تو ذهنتون گیر دادین به 3 دختر قبلی. حتی گفتین که ازدواج هم کردن.حتما اصلا به شما هم فکر نمی کنند. پس چرا در ذهنتون مداوم خاطرات گذشته را مرور می کنید؟چه تاثیری داره جز اینکه همیشه این خاطرات را برای خودتون زنده نگه می دارید.
به نظر من شما تا مدتی باید برای خودتان دغدغه دیگری بسازید و ذهنتون را معطوف به آن کنید. بعد از مدتی می بینید این قدر مشکلات حادتر دارید که وقت ندارین یاد گذشتتون بیفتین.بعد می بینید که به مرور دیگه به اون سه نفر هم فکر نمی کنید!
پس از حال دنبال یک شغل مناسب باشید.دنبال پس انداز و...
این داستان پایین هم راجع به ذهن انسانه.حتما بخونید:
شكار ميمون زنده و رابطه آن با ذهن انسان
شكار ميمون زنده بخاطر چابكي و سرعت عمل جانور بسيار مشكل است. يكي از روشهاي شكار ميمون در آفريقا اين است كه شكارچي به محل اقامت ميمونها مي رود و بدون توجه به آنها در سوراخ كوچكي در يك سنگ بزرگ مقداري خوراكي مي ريزد و دور مي شود ميمونهاي گرسنه و كنجكاو دستشان را به درون سوراخ مي برند و خوراكيها را در مشت خود مي ريزند اما دهانه سوراخ كوچكتر از آن است كه مشت ميمون از آن خارج شود. ميمون وحشت زده مي شود و تقلا مي كند تا خسته شود اما هرگز مشت بسته خود را باز نمي كند تا رها شود.
ذهن انسان هم گاه مانند مشت بسته ميمون است، تقلا مي كند و بي تاب مي شود و روي يك مسئله قفل مي شود در حالي كه چاره در رها كردن و آزادي از قيد و بندهاي ذهن است
یک نکته مهم که در یک پست خواندم:
دل انسان مانند گورستانی از قبرهای مختلف است اما مهم این است که کسی در این قبرها زنده نباشد.
یعنی ممکنه شما این سه نفر را دوست داشته باشید و قاعدتا آنها را کاملا فراموش نمی کنید.(یعنی خاطرشون تو ذهنتون هست) اما مهم اینه که نسبت بهشون بی تفاوت باشید.
باز هم می گم که شما حتما می تونید دوباره عاشق باشید!فقط باید شخصی با معیار های خودتون پیدا کنید.
داستان زیر را بخوانید:
شیوانا و جوان عاشق
روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی كند.
شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد!؟"
شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟"
شیوانا با لبخند گفت:" چه كسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی. معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش عشق ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برودتا صاحب واقعی این شور و هیجان، فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی!








علاقه مندی ها (Bookmarks)