به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 11 از 16 نخستنخست ... 2345678910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 154
  1. #101
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    سلام آقای sci. از توضیحات مفصل تری که درباره همدلی دادید تشکر میکنم. اما موقعیت زیر همچنان برام قابل حل نیست. شاید اینجا اصلا نباید همدلی می کردم؟ میشه درباره این مثال بهم بگین که چطور با جراتمندی قابل حل هست؟

    همسرم میگه :
    پدر و مادرت به من توهین کردند. و بنابراین این هم رفتار منه در مقابل اونها!! مادرت هم در زندگی ما دخالت میکنه و باعث مشکلات ماست! (در واقع داره حرف من رو راجع به مادرش به خودم پس میده)

    واقعیت درباره همسرم : در اون شرایط دعوا همسرم به خونه ما تلفن کرد و شروع کرد به گلایه های تند و توهین به من و خواست که با پدرم حرف بزنه. پدرم باهاش حرف نزد تا حرمت ها بینشون شکسته نشه. مادرم هم بهش گفت که اعصاب ما رو هی از راه دور خرد نکنین. اگر نمی تونین با هم زندگی کنین، جدا بشین!

    خواسته و هدف همسرم :
    اون میخواست من و خانواده من رو از طلاق بترسونه!! و توقع داشت اونا بگن نه تو رو خدا این حرف رو نزن و ... توقع داشت اونا پای دردودلش از من بنشینند و بهش حق بدند!

    همدلی من :
    می فهمم احساست رو!!!! می فهمم ناراحت شدی!!! ....

    توقع ایجاد شده بعد از همدلی :
    حالا که طرف من هستی پس باید بقیه رفتارم رو هم تایید کنی! حالا که اونا اشتباه کردند پس بیان و عذرخواهی کنند!!

    واقعیت دعوا :
    دعوای ما مثل همیشه درباره رفتار خانواده اون بود. این که من گفته بودم تولدمه و گلایه کردم به باباش که اونها دائما جلوی من باهم و با شوهرم در گوشی حرف میزنند و بعد اونا گفتند که من توهین کردم بهشون!!

    موقعیت کنونی من :
    اومدم شهرستان و شوهرم طبق معمول همیشه سعی میکنه این زمان رو به من کوفت کنه. بهم زنگ نمیزنه، احوالم رو نمیپرسه. عید رو به خانوادم زنگ نزد و توقع داشت من به خانواده اش زنگ بزنم و سر بزنم. فقط یه بار زنگ زد و شاکی بود که براش غذا نذاشتم و گفت که وظیفه ام بوده براش غذا بذارم و اگر وقت نداشتم باید یه روز دیرتر می اومدم و به جاش غدای اونو توی این سه روز (مثل همیشه) آمده میذاشتم.

    تصمیم من :
    با خانواه اش تماس میگیرم و سعی می کنم بدون توجه به همسرم رفتار درست رو انجام بدم. سعی می کنم نذارم این فرصت استراحت رو از من بگیره. البته تا حالا موفق نبودم و مغزم خسته و داغونه. و خودم رو بابت اینکه همچین شوهر پررویی رو پررو تر و طلبکارتر کردم سرزنش می کنم.

    1. من خودم رو دوست ندارم.
    2. من علائم جدی افسردگی رو دارم.
    3. من منفعل و ترسو هستم.
    4. ذهن سطحی من به شدت پرخاشگره!
    5. اطرافم رو نمیبینم و از زندگی لذت نمیبرم و دنیای اطرافم رو احساس نمیکنم.

    توی زندگی مشترک به شدت شوهرم رو بالا بردم و بهش پر و بال دادم و خودم رو کوچیک کردم جلوش و اونو طلبکارتر و طلبکارتر کردم.
    این حق من برای زندگی نیست!!!
    ویرایش توسط she : پنجشنبه 25 مهر 92 در ساعت 11:49

  2. 6 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    heaven65 (جمعه 26 مهر 92), sci (جمعه 26 مهر 92), setayesh92 (شنبه 27 مهر 92), tamanaye man (شنبه 27 مهر 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  3. #102
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    آقای sci من هم میخوام موقعیت جدیدی رو که برام پیش اومده و من در نهایت با اینکه به خودم گفته بودم و واقعا هم فضا فضایه همدلی بود؛ اما نتونستم؛ یعنی تونستم اما همدلیه من چیزی رو حل نکرد. عصبانیت همسرم کم نشد. داد زدن و البته فحش دادنش کمتر نشد. استرس و اضطرابش کمتر نشد و در کل فضای خیلی جالبی به وجود نیومد.
    ایشون پشت فرمون بودند و با حرف شما دقیقا این زمان؛ زمان مناسبی برای همدلی نیست.
    تغییر موقعیت برای خلق موقعیت عاشقانه رو چون به شدت عصبانی هستند و لحظه به لحظه با افکاری که به سمت ذهنش حمله ور میشن و البته تحلیل گذشته ی رفتارهای خودش و خانواده ام بر شدت عصبانیتش افزوده میشه و خودش هم سعی نمیکنه خودش رو آروم کنه؛ اصلا قبول نمیکنه که من اون لحظه ازش بخوام بزنه به کناری یا نگه داره تا آرومتر بشه.
    بارها ازش خواستم که بزنه کنار تا یه کم هوا به مغزش بخوره و آرومتر بشه؛ اما قبول نکرده. اون لحظه فقط به فکر تلافی کردن و انتقام گرفته.
    اصلا اون لحظه صدای من و خودم رو نمی بینه. مسائل در نظرش بزرگ و بزرگتر شدن و داره مثل یه گلوله ی کوچیک برف که تبدیل به بهمن میشن؛ دارن تبدیل به بهمن میشن.
    به هر حال من توی این شرایط باز هم سعی کردم وقتی پشت فرمون بود دستشو بگیرم. یعنی بازوی راستش و دست راستش رو گرفتم و سعی کردم بهش نزدیک بشم و بگم که بخدا: میفهمم چی میگی. من درکت میکنم. خودم هم توی همچین شرایطی بودم. توی شرکت بارها با همکارم بحثم شده یا با مدیرم. و آخرش وقتی بهم گفته: حالت گرفته شد. جوابت رو گرفتی. حس بدی بهم دست داده!
    حتی بهش گفتم: میدونم؛ الان طرف احساس برنده بودن میکنه، احساس زرنگی! در صورتی که اصلا این جوری نیست.
    همسرم به شدت عصبانی بود و داد میزد که به من دست نزن. دست منو نگیر. بهت میگم به من دست نزن.
    --------------
    به نظر شما توی همچین موقعیت انفجاری ای؛ خلق موقعیت عاشقانه چه جوری ممکنه؟
    یعنی درست زمانی که چشم و گوش و ذهن همسرم بسته است به شدت؛ تغییر موقعیت چه جوری با چه حرفها و کلماتی میتونه امکان پذیر باشه؟
    --------------------------------
    نکته ی بعدی هم توی روزهای معمولی؛ وقتی قراره باهم صحبت کنیم. روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیده و میگه: من راحتم. حرفتو بزن. میشه بشینی؟ بابا! من راحتم. اینجا پادگان نیست که من بلند شم سیخ بشینم که تو حرف بزنی.
    باشه؛ پس صدای تلویزیون رو کم کن. صدای تلویزیون رو کامل میبنده. بعدش وقتی دارم حرف میزنم؛ اصلا به چشمام نگاه نمیکنه.
    من: حداقل به چشمام نگاه کن، بفهمم داری به حرفام گوش میدی!
    خب؛ مطمئن باش که من میشنوم. اتفاقا این جوری بهتر حرفات رو می فهمم. میخوای همه رو ریز به ریز برات بگم؟
    حتی وقتی بیرونیم به هیچ عنوان همسرم به چشمام نگاه کنه.
    توی فضای پارک روی نیمکت نشستیم و هر دو داریم به روبرومون نگاه میکنیم. وقتی میخوام حرف بزنم خودمو به طرف همسرم کج میکنم که باهاش حرف بزنم و به صورتش و چشماش نگاه کنم. اما می بینم همچنان داره روبرو رو نگاه میکنه و این عذاب آوره.
    و الان این دوبار خواستنم؛ بدترش کرده. یعنی وقتی میخوایم حرف بزنیم. نگاهش همه جا هست؛ جز چشمان من! میگه بذار هر جور راحتم، به حرفات گوش بدم. محیط خونه رو مثل پادگان های نظامی نکن که همه چیز قانونمند باشه حتی حرف زدن مون.
    چه جوری این تابو رو بشکنم؟
    آقای sci ممنون از توجهتون.

    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  4. 8 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    heaven65 (جمعه 26 مهر 92), sahelneshin (یکشنبه 05 آبان 92), sci (جمعه 26 مهر 92), setayesh92 (شنبه 27 مهر 92), she (جمعه 26 مهر 92), tamanaye man (شنبه 27 مهر 92), میشل (جمعه 10 آبان 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  5. #103
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 بهمن 95 [ 05:25]
    تاریخ عضویت
    1392-2-15
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    4,356
    سطح
    42
    Points: 4,356, Level: 42
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    321

    تشکرشده 247 در 117 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    36
    Array
    با تشکر و محبت فراوان .
    جناب اقای sci ممنون از پاسختون .من همیشه این تاپیک رو دنبال می کردم و می کنم .اما واقعا نمی دونم چرا حس کردم کاملا جراتمند عمل کرم و نمی تونم تشخیص بدم که کدوم رفتارم منفعلانه بوده میشه ازتون خواهش کنم به من بگید چرا منفعل بودم و معادل جراتمند رو توی مثالهای من بگید ؟می دونم توقع زیادیه که توی تاپیک شخص دیگه جواب بشنموم .اما من واقعا دیگه دارم تمام اعتماد به نفسم رو از دست می دم .دلشوره و سردرد هم رهام نمی کنه .خواهش می کنم کمی از وت گرانبهایتون رو در اختیار من قرار بدید .بازم ممنون .

  6. 2 کاربر از پست مفید heaven65 تشکرکرده اند .

    sci (جمعه 26 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  7. #104
    کارشناس افتخاری

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1390-1-25
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,231
    امتیاز
    15,345
    سطح
    79
    Points: 15,345, Level: 79
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,934

    تشکرشده 5,973 در 1,154 پست

    Rep Power
    148
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط heaven65 نمایش پست ها
    اما جریان پیش اومده :

    یکی از اقوام نزدیک همسرم نذری می داد و از ما خواست برای اقوام درجه یک توی پخش کمکش کنیم . چون ماشین ما شراکت بود ودست برادرشوهرم و همسرم به دلایلی نمی خواست ازش ماشین رو بگیره .(برادر شوهرم با همسرم دعواش شده و چند روزی هست که سر کارش نمی یاد) من پیشنهاد دادم که ماشین پدرم رو بگیریم . توی محل نذری همسرم گفت مثلا من 5 بسته بردم توی ماشین اما من دیدم که همسرم 6 بسته برد عموش هم گفت فکر کنم 6 تا بردی و من هم تایید کردم

    این تایید هیچ اشکالی نداشته و نداره و شما می توانید هر کاری رو خواستید تایید کنید و این حقوق فردی شماست که اظهار نظر کنید و کسی نمی تونه جلوی اظهار نظر شما رو بگیره، اگر اشتباه هم کنید باید مسئولیت اشتباه رو بپذیرید

    وقتی سر غذاها رفتیم من و شوهرم تنها بودیم گفت چرا گفتی و 6 تا و کو که 6 تاست
    جملاتتون رو با چرا شروع کردید و شروع نرمی نداشتید، ایشون اشتباه کرده اند و شما این حق رو برای ایشون قائل نیستید! شما قبلا متذکر شده بودید که اشتباه می کنند و نظرتون رو گفته بودید، علت اینکه دوباره سرزنش کردید ایشون رو چی بوده
    بسیاری مواقع این اتفاق رخ می ده و بحثی رو شروع می کنیم که هیچ پایانی برای اون نیست! گویا علاقه مندیم برای موضوعی که هیچ ارتباطی به ما نداره و کنترلی روی شرایط اون نداریم، نظر بدیم و ثابت کنیم که نظر ما درست بوده!

    که جایی که ازت نظر نخواستن دیگه نظر نده و حرف الکی نزن و....(با توجه به اینکه واقعا 6 تا بود و همسرم نمی خواست زیر بار بره ).من حرفی نزدم تا از اونجا دور شدیم .


    کار درستی کردید.


    همسرم : وقتی جایی بهت می گن حرف بزن حرف بزن .نظر الکی نده .به چه حقی روی حرف من حرف زدی حالا عموم فکر می کنه من می خواستم بیشتر بردارم .

    خب این موضوع نشان می ده همسر شما، یا طرف مقابل شما تحت فشار منتقد درونی خودش قرار گرفته و داره سعی می کنه اشتباهش رو گردن دیگری بندازه! مثلا شما
    در چنین شرایطی باید چه کرد
    بسیاری از دوستان در این شرایط بحث رو به تشدید می برند و از الگوهای تخریب کننده گفتگو استفاده می کنند
    باید توجه کنید که با یک شخصیت جرات مند طرف نیستید! نکته مهم اینجاست و باید دقت کنید که این شخص کاملا داره پرخاشگری می کنه! پس راهکار در این مورد اینه که کاملا در مورد این فرد جرات مند باشید و اجازه به چالش کشیده شدن موضوع رو ندهید! معمولا اعلام زمان تنفس یا کناره گیری آگاهانه در این شرایط بسیار کمک می کنه... مثلا اگر خانم بگویند: اجازه بده موقعیت دیگه در این باره صحبت کنیم! هیچ گونه جواب منطقی به این آرامش فرد کمک نمی کنه و همدلی هم در این مواقع جواب نمی ده
    یکی دیگه از راهکارها، اعتبار سازی با توجه به تجربیات گذشته است. هر چند در زمان عصبانیت، جواب نمی ده و بهتره اعلام زمان تنفس کنید
    تحت هیچ شرایطی با منتقد درونی فرد همدست نشوید!

    من :خوب من که نمی دونستم تو می دونی 6 تاست و نمی خوای بگی وگرنه من هیچی نمی گفتم .فکر کردم واقعا داری اشتباه می کنی
    این جواب به منزله همدست شدن با منتقد درونی فرد است و موجب شعله ور شدن آتش درون فرد می شود! بدون شک بعد از این برخورد تشدید شروع می شود! وقتی شما در این مواقع حرف خودتون رو نمی زنید و سعی می کنید رفتارتون رو توجیه کنید، منفعل هستید و وقتی حقوق فردی فرد طرف مقابل رو در نظر نمی گیرید، پرخاشگرید!

    همسرم :تو هیچی نمی دونی ونمی فهمی و یکمی شعور داشته و باشه و ... (همراه با داد و بیداد )

    در ماشین رو چنان می کوبید به هم که من توی ماشین تکون شدید می خوردم (با توجه به اینکه هرگز توی اوج عصبانیت با ماشین خودمون اینطور رفتار نمی کنه )

    من سعی کدم با حرف ارومش کنم که من نمی خواستم تو رو کوچیک کنم و همچین قصدی رو نداشتم و ...
    این حرفها معمولا توجیه رفتار شماست، اینها همدلی و هم احساسی نیست...

    اما عذر خواهی نکردم .کم کم اروم شد و گفت تو باید بدونی کجا داری چی می گی و اینقدر پشت سر هم اشتباه نکنی .
    وقتی همدلی صحیح نیست، طرف مقابل فکر می کند که حق با اوست و چرخه منفی که چرخه منفعل پرخاشگر است، تکرار می شود! در صورتیکه در این موقعیت شما باید با صراحت حرفتون رو می زدید یا اعلام زمان تنفس می کردید!

    من گفتم شاید حرف من به جا نبود اما اشتباه هم نبود دوباره عصبانی شد که تو هنوز قبول نکردی که اشتباه کردی و در نهاینت من مجبور شدم بگم که اشتباه کردم تا دعوا نشه و زد وخورد پیش نیاد .
    اینجا رفتار شما منفعلانه بوده!

    اما حالا که رابطه خوب شد من با احساس خودم درگیر شدم اینکه کوچیک شدک .تحقیر شدم .چرا اینقدر توانایی نداشتم که به اشتباه نکرده محکوم نشم و اونقدر وقتی اومدم خونه داغون بودم که فقط گریه می کردم.میشه بگید من باید چیکار کنم که این احساس به من دست نده .تا چه حد منفعلانه رفتار کردم ؟

    منتقد درونی شما فعال شده است.. آرومش کنید! معمولا بعد از رفتاری منفعلانه یا پرخاشگرانه، منتقد درونی افراد شدیدا فعال می شود



    این مثال رو هم با هم بررسی می کنیم:
    همیشه همسرم دیرتر از من می خوابه .من همیشه تنهام که میرم توی رخت خواب میگه پای تلویزیون چشمم که خسته شد میام .اوایل دعوا می کردم و باهاش و بعضی شبا مجبورش می کردم که بیاد و بخوابه .می دیدم که توی رخت خواب غلت می زنه و منتظره تا من خوابم ببره و فرار کنه بیاد پای تلویریون .با توجه به اینکه با نیومدنش خواب منو خیلی مختل می کرد مثلا من بعد از خوابیدن یک ساعت نا خداگاه بیدار می شدم می دیدم نیومده و پای تلویزیون خوابش برده باید بیدارش میکردم تلویزیون رو خاموش می کردم و مراقب می بودم کاری نکنم تا بیدار بشه وگرنه خواب از سرش می پرید و ... .یه مدت دیگه بیدار نمی شدم اما یه شب بدون اون خوابن نمی برد و دلشوره می گرفتم و .... .اما با این حال بعد خوندن مطالب جرا مندی این حق رو برای همسرم قائل شدم و دیگه سر این مساله بهش گیر ندادم .
    تا دیشب که من برای کار روی پروژه ام تا 2 بیدار بودم یه نگاه به همسرم کردم دیدم خوابش برده صداش کردم گفتم بریم بخوابیم ؟گفت باشه تخت رو درست کن تا بیام .من روتختی رو جمع کردم و مبایلش رو به شارژ زدم و لباس خوابش رو دستش دادم و اومدم لپ تاب رو خاموش کنم .دیدم خوابم نمی یاد نظرم عوض شد گفتم بزار تکمیلش کنم .کلا شاید 5 دقیقه طول نکشید و همزمان با خاموش کردن لپ تاب همسرم با بالش اومد توی هال :

    من :سلام علیکم پس چرا اومدی
    واقعا این شروع خوبی نیست! چرا این جملات رو گفتید؟ سلام علیکم اونم آخر شب؟ خب این جملات جرات مندانه نیست

    همسرم (با لحن بسیار تند):نیومدی و خواب از سر من پرید
    خب این خواسته صحیح بوده یا نبوده رو کاری ندارم چون همسر شما اینجا نیستند. اما شما می توانستید دلیل نیومدن خودتون رو بگید! شما قبلش به ایشون گفته بودید که بیا بخوابیم! اگر خانم جرات مندانه عمل نکند و کار رو به بگو مگو برساند، نتیجه مثبت نیست! معمولا شیوه بگو مگو، یا تشدید، یا رزونانس، شیوه منفعل - پرخاشگر است

    من :خوب می گفتی تا بیام من که نمی دونستم تو نمی خوابی .
    همسرم :تو هیچ وقت هیچی نمی دونی .
    من:من که نمی دونم تو ذهن تو چی می گذره از من می خواستی تا بیام و به سمت اتاق خواب که می رفتم
    گفت این برق رو هم خاموش کن (با لحن خیلی بدی )من خاموش کردم
    اما گفتم بهتره با لحن بهتری کاری رو از من بخوای
    استفاده از جملات "تو" نتیجه معکوس خواهد داشت جمله درست استفاده از جملات من با حل تعارض است: من وقتی ازم محترمانه درخواست انجام کاری رو می کنی، احساس بهتری دارم!
    همسرم:من دستور می دم تو فقط وظیفه داری انجام بدی.

    من:برق رو وشن کردم و رفتم خوابیدم و بهش گفتم وظیفه ای ندارم .
    یک رفتار پرخاشگرانه در مقابل یک سلطه طلب؛ نتیجه حتما ایجاد چرخه منفی و افت شدید صمیمت خواهد بود!
    اما بعد از یک ساعت که خوابم نمی برد و هر دو اروم شدیم پیش همسرم رفتم ومن :سردمه و می ترسم می خوام بیام توی بغلت
    وقتی چرخه رو متوقف نکردید، موقعیت رو تغییر ندادید، هنوز چیزی آروم نشده ! دقت کنید به این نکته که گذشت زمان، بدون تغییر موقعیت، هیچ چیزی رو تغییر نمی ده!
    ه.م :برو کنار لازم نکرده به درک که سردهته .تو پر رو شدی و زبون دراز شده و تو روی من می ایستی .اگه خونه بابات اینطوری پرخاشگر بودی اینجا اجازه نداری و خونه منه و من براش قانون می ذارم و باید در قبال همه حرفای من بگی چشم و یه مدت کوتاه اومدم گستاخ شدی و حق نداری جواب منو بدی و من هر چی می گم تو باید سرتو بندازی پایین .

    من :من چی گفتم که تو فکر کردی بهت بی احترامی شده .من فقط خواستم بگم که بی خوابی تو من مقضرش نیست .بگو کدوم کلماتم و رو ناراحت کرد

    ه.م:گفتی دیگه نمی خوام باهات بحث کنم حوصله ندارم .من :باشه بیا حالا بخوابیم بعدا راجع بهش حرف می زنیم ه.م :حرفی نداریم بزنیم از فردا من ال می کنم و بل می کنم و روی تو رو کم می کنم و...

    من :حالا تو عصبانی هستی بزار با موهات بازی کنم تا خوابت ببره و بعدم رفتیم توی رختخواب و منپشتم و کردم و فقط گریه می کردم .صبح پاشدم براش صبحانه اماده کردم و تا اومده دوش بگیره من دوباره خوابیدم یه دو ر اومده می گه صبحانه امادس من توخواب گفتم اره .گفت پس پاشو با هم بخوریم گفتم من روزم .گفت باشه .دوباره 5 دقیقه بعد من تازه خوابم برده بود گفت چایی می ریزی گفتم خودت بریز دیگه همه چیز امادس(این حق رو به خودم دادم که با توجه به اینکه روزه ام نخوام پاشم )همسرم ناراحت شد اما من توجه نکردم و خوابیدم .


    این دو تا موضوع پشت سره هم کامل روان منو بهم ریخت .شاید دعوامون نشد زد و خورد نشد اما احساس بدی توی وجودم من کاشته شد .توی ارامشی ظاهری این من بودم که خورد شدم و بازنده .دعوا رو مدیریت کردم اما قیمتی زیادی براش دادم .
    حالا
    با احساس در موندگی و ضعیف بودن بابت این رفتارام ناراحتم و نمی دونم با همچین مردی که دائم مرد بودن رو به رخ می کشه چطوری رفتار کنم که من رو هم ببینه و هر حرف و رفتار منو مبنی بر بی احترامی به خودش و خانوادش ندونه ؟میشه به من بگید کجای رفتارم منفعلانه و کجاجراتمند بوده ؟

    خطاهای شناختی شما در بسیاری موارد فوق کاملا روشنه، به نظرم روی خطاهای شناختی کار کنید!
    برای حقوق خودتون و همسرتون احترام قائل باشید
    از الگوهای تخریب کننده گفتگو به شدت پرهیز کنید

  8. 12 کاربر از پست مفید sci تشکرکرده اند .

    del (شنبه 27 مهر 92), heaven65 (شنبه 27 مهر 92), sahelneshin (یکشنبه 05 آبان 92), setayesh92 (شنبه 27 مهر 92), she (شنبه 27 مهر 92), tamanaye man (شنبه 27 مهر 92), پشیمون (دوشنبه 28 بهمن 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92), مارتا63 (پنجشنبه 09 آبان 92), الهام20 (شنبه 27 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93), ساحل75 (شنبه 27 مهر 92)

  9. #105
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    سلام آقای sci. سلام دوستان.
    من از تعطیلات برگشتم. همسرم از روز سه شنبه تا حالا که صبح شنبه است با من حرف نزده. نه زنگ زده نه حالا که اومدم حرف میزنه. نمی فهمم چرا قهر کرده ولی چندتا حدس می تونم بزنم(مجبور به ذهن خوانی هستم.)
    1. من باید میرفتم به مادرش سر میزدم؟(فقط زنگ زدم.)
    2. من براش غذای آماده توی فریزر نذاشته بودم؟ (حتی غذایی هم که بود رو نخورده بود!)
    3. مثل همیشه حسادت از اینکه من کنار خانواده ام بودم؟ (خب اون راضی بود به رفتنم!)
    4. مادرش چیزی گفته؟
    .
    نمی دونم!

    سوال : در مواقعی که طرف حرف نمیزنه و قهر و سکوت می کنه، باید نشانه ها رو بگیرم و جواب بدم؟ باید چه کار کنم؟ بپرسم چرا ناراحتی؟ (من احساس می کنم که تو حالت خوب نیست!؟)
    اگر واکنش نشون بدم (که معمولا نشون میدم) اون بیشتر از این ابزار قهر و نشانه ها استفاده میکنه ولی به نظرم اگر من به روی خودم نیارم یاد میگیره که اگر مشکلی هست باید راجع بهش حرف بزنه!

    آقای sci نظر شما چیه؟

  10. 7 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    del (شنبه 27 مهر 92), heaven65 (شنبه 27 مهر 92), sci (دوشنبه 29 مهر 92), setayesh92 (شنبه 27 مهر 92), tamanaye man (شنبه 27 مهر 92), هیرسا (چهارشنبه 18 دی 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  11. #106
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    she عزیزم؛ به نظر من در یه زمان مناسب، کنارش بشین و ازش صادقانه سوال کن، که "عزیزم، من فکر میکنم موضوعی ناراحتت کرده، نمی دونم چی، اما خیلی دوست دارم بدونم چیزی ناراحتت کرده؟"
    قبل از به وجود اومدن موقعیت مناسب برای صحبت هم؛ شما کاملا عادی باش و اصلا به روی خودت نیار که رفتار ایشون عوض شده تا با ایشون صحبت کنید و ببینید دقیقا چی اذیتش کرده و ناراحته؟
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  12. 3 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    she (شنبه 27 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93), ساحل75 (شنبه 27 مهر 92)

  13. #107
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    خانوم دل من این کار رو همیشه انجام میدم. یعنی همیشه میرم و در بهترین حالت ازش می پرسم چرا ناراحته. اما بعد از چند روز منت کشیدن و ناز کشیدن و تحمل ادامه سکوت، و یا در صورت به حرف اومدنش ادامه بهانه گیری هاش، با پرخاشگری بدی روبرو می شم.

    می دونیدبه نظرم چه احساسی داره؟؟ میخواد بگه : تو خوب نیستی. میخواد نارضایتی خودش رو اعلام کنه اما به نظرم نمی تونه.


    یه جور نارضایتی کلی و عمومی احساس می کنم که نتیجه این سه ساله. اون بیشتر از من درگیر خطاهای شناختیه! اون وقتی ناراحته همه چیز رو تاریک میبینه و دلسرد میشه. این بار به نظرم عصبی و پرخاشگر نیست. به نظرم دلسرد و ناراضیه.

    وقتی منو از ترمینال آورد فقط گفت یه آدرس هم نمی تونی بدی! (جایی که قرار گذاشتیم بیاد دنبالم. خیلی زود هم رو پیدا کردیم ولی اون آدرس بهتری رو همون دورو بر گفت.)

    وقتی میام توی خونه مون به خونمون سلام می کنم!! این کارو دوست دارم چون دلم هم برای خونه زندگیمون تنگ میشه. اینبار که سلام دادم شوهرم با پوزخند نگاهی بهم انداخت. فکر میکنه زندگیم رو دوست ندارم انگار.

    سوال : آقای sci ممکنه منو راهنمایی کنید. چکار کنم؟ میخوام با راهی به غیر از گفتگو و واکنش به قهرش حال و هواش رو عوض کنم! مثلا
    خلق موقعیت عاشقانه، محبت، رفت و آمد با یه دوست ...


    1. فکر می کنم اون غرق در ذهنیت های خودشه و گفتگو بی فایده است.

    2. فکر میکنم واکنش مستقیم نشون دادن به قهرش این ادا و اطوارها رو بیشتر می کنه!


    احساس تلخی دارم. احساس تلخ بی تفاوتی و ترحم. احساسی که از عصبانیت بدتره. یاد گذشته ها افتادم و مردهای دیگه ای که می شناختم و یا می تونستم بشناسم... و فکر میکنم این اتفاق یه جور دیگه داره برای اون هم می افته.

    - - - Updated - - -

    نظرتون چیه که دست پیش رو بگیرم؟ بهش بگم که از دستش ناراحتم؟ به نظرم تعادل روانی نداره.

    وقتی بهش گفتم تنها میرم شهرستان و اون میتونه بمونه حتی خوشحال شد!!(روز دوشنبه) ولی دو روز بعد حتی بهم زنگ هم نزد و تموم!! (چهارشنبه)

    فکر می کنم طبق معمول همه چیز به خانواده ها برمی گرده. توقع داشت صبح زود روز عید به خانواده اش زنگ بزنم و بعد هم برم اونجا. مطمئنم همچین توقعی داشت. این تنها اتفاقی بود که می تونست اونو از این رو به اون رو کنه!!!

    خانواده ی لعنتی ! احترام لعنتی! اولویت اولش!!

    - - - Updated - - -

    الان براش یه نامه نوشتم (چک نویس.) نوشتم که هیچ وقت کنارم نبوده. از تلاش های خودم برای زندگیمون نوشتم که هر روز خسته از سر کار میام و تازه باید غذا درست کنم و شوهرداری کنم. اما همون دو سه باری که مریض شدم و به توجه اون نیاز داشتم، مجبور شدم برم شهرستان تا مادرم ازم نگهداری کنه و یه بار که موندم دعوامون شد چون کمکم نمی کرد...
    نوشتم حتی خوشحالی من که کنار مادرم بودنه رو بهم کوفت می کنه...

    اما این نامه خوب نیست! اعتبارسازی نداره. همش گلایه است! اون هم اهل خوندن نیست!!!

    آقای sci به من گفتید که هر هفته به من سر میزنید و راهنمایی ام می کنید! به من بگید چطور بنویسم که بهتر بتونم از راهنمایی هاتون استفاده کنم!
    ویرایش توسط she : شنبه 27 مهر 92 در ساعت 15:08

  14. 3 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    heaven65 (شنبه 27 مهر 92), sci (دوشنبه 29 مهر 92), tamanaye man (شنبه 27 مهر 92)

  15. #108
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 بهمن 95 [ 05:25]
    تاریخ عضویت
    1392-2-15
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    4,356
    سطح
    42
    Points: 4,356, Level: 42
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    321

    تشکرشده 247 در 117 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    36
    Array
    اقای sci و دوستان سلام .
    خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییییییی یییی از لطفتون ممنونم که جواب منو دادید و منو راهنمایی کردید .مرسی .امیدوارم هر چی که از خدا می خوایید بهتون بده .سلامتی سربلندی و موفقیت و .... .
    she عزیزم من فکر می کنم این همون توقعات و انتظارات ندانسته ای که ما به خاطرش مجازات میشیم .اول باید اخمو بودن و قهر همسر رو ببینیم و مجازات بشیم بعد علتشو بفهمیم .
    آقای sci عزیز میشه یه بار دیگه در حق من لطف کنید و بگید این جور مواقع باید چی کار کرد؟
    یا جایی که اصلا مقصر نیستیم و مورد پرخاش قرار می گیریم .چطوری باید بهشون بفهمونیم که ناراحتیم .
    مثلا همسرمن به علت دعوا با برادرش عصبانی بود خیلی د دعوا کردن .چند دقیقه بعد تماس گرفت خوونه .من دیر جواب دادم .گفت کدوم قبرستونی بودی ؟
    بهش جوابشو خیلی سرد دادم اما نمی دونم اینجور مواقع چجور باید رفتار کنم که دیگه تکرار نشه .اگه خودش بود جای من زمین و زمان رو بهم می یورد .بازم ممنون و سپاس گزار.

  16. 3 کاربر از پست مفید heaven65 تشکرکرده اند .

    del (یکشنبه 28 مهر 92), sci (دوشنبه 29 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  17. #109
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    ببخشید افسردگی و انفعال رو چجوری از هم تشخیص میدیم؟؟
    مثلا من الان دیگه دوس ندارم خواسته هامو یا افکارمو بیان کنم.چون مطمین شدم واسه شوهرم مهم نیس.
    یا اینکه من سر هر چیزی راحت ترین کار واسم این شده که گریه کنم واسه شوهرم و التماس کنم و خودمو کوچیک کنم و... دیگه واسم مهم نیس چی راجع بهم فک میکنه.(اصن زود.سر هر چیزی اشکم میاد جدیدا)
    شدیدا تشنه توجه شوهرمم.تا حدی که خودم دیگه به خودم توجه نمیکنم و خودمو دوس ندارم بدتر از همه از خودم متنفرم.
    دیگه انگیزه ای واسه اینکه بجنگم واسه زندگی ندارم.احساسمیکنم همه راههارو رفتم و بی نتیجه بوده.مخصوصا وقتی رفتارهای بد شوهرم یادم میاد حسابی نا امید میشم.ترجیح میدم بذارم همه چی بگذره خودشو من خودمو ازار بدم و زجر بکشم.
    .
    .
    .
    و کلی چیزای بد دیگه.
    که هم دلیل افسردگی میتونه باشه هم انفعال.



    یه چیز دیگه اینکه شما همیشه میگین انفعال ادمو پرخاشگر میکنه.
    یه انفعال طولانی نمیتونه ادمو افسرده کنه؟؟؟
    مثلا شاید من از شدت انفعال افسردگی گرفتم.ممکنه؟؟؟
    ویرایش توسط الهام20 : شنبه 27 مهر 92 در ساعت 22:32

  18. کاربر روبرو از پست مفید الهام20 تشکرکرده است .

    رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)

  19. #110
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 19 دی 94 [ 18:27]
    تاریخ عضویت
    1390-10-12
    نوشته ها
    633
    امتیاز
    6,328
    سطح
    51
    Points: 6,328, Level: 51
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,084

    تشکرشده 1,278 در 497 پست

    Rep Power
    0
    Array
    she جان عزیزم ، اگر همسرت بهت زنگ نزد ، تو چی ؟ تو هم تماس نگرفتی ؟ من فکر میکنم که همسرت از این ناراحته که وقتی پیش خانوادت بودی اصلا یادی ازش نکردی و اون و توی تنهاییش تنها تر کردی . و براش غذا نذاشته بودی ، چون برای خودم هم پیش اومده ، و همسرم فکر میکرده که من خانوادم رو خیلی بهش ترجیح میدم و وقتی پیش اونام دیگه اصلا به همسرم فکر نمیکنم ، در صورتی که منم از بی محلی اون داشتم دق میکردم و هزار تا فکر مثل تو توی ذهنم عبور میکرده .

    بچه ها ممنونم چقدر این تاپیک عالیه ، من همیشه فکر میکردم فقط خودم با همسرم این مشکلات رو دارم ، آقای sci بینهایت ممنونم بابت این تاپیک و صبر و زحمات بی مزد و منت شما . همه ما خیلی خیلی استفاده میکنیم .

    ولی من واقعا گیج شدم ، درواقع نمیفهمم در برابر بی احترامی همسرم ، باید دقیقا چی کار کنم ؟ دلم خیلی میشکنه ، ولی اون بعدش میره تو قهر ، و من با وجود بی احترامی که کرده باید دقیقا چه کنم ؟ دیگه خسته شدم بس که سعی کردم روال عادی زندگیم رو طی کنم تا اون بالاخره از قهر خسته بشه .
    حدود یک هفته هست که مرتب با هم سر سنگین میشیم بعدش خوب میشیم ، دوباره از اول .... همه گلگی من هم سر اینه که توی حرفاش ، یک ذره عقل نداری و خودت باید میفهمیدی و ... عادیه ، و من نباید ناراحت شم ، اگر ناراحت شم ، آقا سرسنگین میشن .

  20. 3 کاربر از پست مفید tamanaye man تشکرکرده اند .

    heaven65 (یکشنبه 28 مهر 92), she (یکشنبه 28 مهر 92), رویاا (پنجشنبه 01 خرداد 93)


 
صفحه 11 از 16 نخستنخست ... 2345678910111213141516 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نحوه دسترسی به انجمن های همدردی(مشاوره تخصصی عمومی و مشاوره تخصصی خصوصی )
    توسط مدیرهمدردی در انجمن آموزش استفاه از تالار گفتگوی همدردی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: شنبه 01 شهریور 99, 19:28
  2. مشاوره تخصصی با آقای sci
    توسط sidni در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: سه شنبه 09 اردیبهشت 93, 17:57
  3. مشاوره تخصصی she با جناب آقای sci -- ادامه
    توسط she در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 آذر 92, 19:11
  4. میخوام خودمو بیشتر بشناسم! یه شناخت تخصصی و ریشه ای!!!
    توسط del در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 10 مهر 92, 12:46

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:44 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.