سلام
دوران برداشت محصول پدر شوهرم تمام شد و الان شوهرم شبا پیشم هست
اما من از این وضع زندگی ناراحتم الان هم خیلی از دست شوهرم عصبانی هستم
شوهرم سعی میکند وقت ازادش را باخانواده خودش باشد و اصلا تلاش نمیکند که پیش بچه هاش یا من باشد
دیروز قربان بود رفت خونه باباش و تا عصر همونجا بود پسرم مریض بود بردمش دکتر بعد سه نفری با بچه هام رفتیم خونه بابای خودم
صبح زود بهش کفتم مریضه باید ببریمش دکتر کفت من وقت ندارم تو کارخانه فلان کار را دارم و باید انجام دهم رفت خودش هم مریض بود ساعت 9 بهش زنگ زدم گفتم خودت برو دکتر و بچه را هم ببر باز گفت من کار دارم دکتر نمیرم خودت ببرش
15minبعدش زنگ زد گفت باباش قربونی داره و باید بره اونجا و برا پسرمون نوبت میگیره و اخلاصه من و جوجه هام رفتیم خونه باباش و نرگه نوبت را ازش گرفتم و رفتیم دکتر قرار بود نهار بیاد خونه ما ولی نیومد گفت کارمان تموم نشده ما تا سر شب اونجا بودیم و نیومد و بعد امدیم خونه و شب هم اون امد الان هم نهار نیومد خونه نون اورد و رفت وگفت کار دارم الن زنگ زدم خونه باباش بود گفتم این رسمشه که نهار نیای خونه گفت اره و گفتم چرا زن گرفتی ؟ قطع کرد و جواب نداد

امروز صبح خرید برا بچه ها داشتم و عصر باید بچه ها را ببرم کلاس شب هم خونه خواهرم دعوتیم شب موقع خواب به هم میرسیم دوباره فردا همین اش و همین کاسه
تا بخواام یه چیزی بهش بگم با صدای بلند حرف میزند به من هم اجاره حرف زدن نمیده و الکی اعصاب خودم و بچه هام خرد میشه و تازه بدهکار اقا میشم که زن زندگی نیستی همش ساز مخالف داری و...


یه مغازه دارم خالیه به سرم زده یه چمدون بردارم وبرم اونجا تا دست کسی بهم نرسه نمی خوام پیش خانوادم برم چون حامی ندارم یه مرد قوی اونجا پیدا نمیشه که ازم حمایت کنه ازخدمتگزاری به بچه و شوهر هم خسته و بیزار شدم
مهدی 1360 تو تاپیکش گفته بود یه مدت می خواد تنها باشه من وافعا درک میکنم چی می خواد و گاهی چقدر لازمه
منم الان دلم تنهایی میخواد دیگه نمی خوام مواظب باشم برنامه ریزی کنم تا بقیه تو رفاه باشند تو اسایش باشند و به کاراشون برسنددلم میخواد برا خودم باشم