خانوم دل من این کار رو همیشه انجام میدم. یعنی همیشه میرم و در بهترین حالت ازش می پرسم چرا ناراحته. اما بعد از چند روز منت کشیدن و ناز کشیدن و تحمل ادامه سکوت، و یا در صورت به حرف اومدنش ادامه بهانه گیری هاش، با پرخاشگری بدی روبرو می شم.
می دونیدبه نظرم چه احساسی داره؟؟ میخواد بگه : تو خوب نیستی. میخواد نارضایتی خودش رو اعلام کنه اما به نظرم نمی تونه.
یه جور نارضایتی کلی و عمومی احساس می کنم که نتیجه این سه ساله. اون بیشتر از من درگیر خطاهای شناختیه! اون وقتی ناراحته همه چیز رو تاریک میبینه و دلسرد میشه. این بار به نظرم عصبی و پرخاشگر نیست. به نظرم دلسرد و ناراضیه.
وقتی منو از ترمینال آورد فقط گفت یه آدرس هم نمی تونی بدی! (جایی که قرار گذاشتیم بیاد دنبالم. خیلی زود هم رو پیدا کردیم ولی اون آدرس بهتری رو همون دورو بر گفت.)
وقتی میام توی خونه مون به خونمون سلام می کنم!! این کارو دوست دارم چون دلم هم برای خونه زندگیمون تنگ میشه. اینبار که سلام دادم شوهرم با پوزخند نگاهی بهم انداخت. فکر میکنه زندگیم رو دوست ندارم انگار.
سوال : آقای sci ممکنه منو راهنمایی کنید. چکار کنم؟ میخوام با راهی به غیر از گفتگو و واکنش به قهرش حال و هواش رو عوض کنم! مثلا خلق موقعیت عاشقانه، محبت، رفت و آمد با یه دوست ...
1. فکر می کنم اون غرق در ذهنیت های خودشه و گفتگو بی فایده است.
2. فکر میکنم واکنش مستقیم نشون دادن به قهرش این ادا و اطوارها رو بیشتر می کنه!
احساس تلخی دارم. احساس تلخ بی تفاوتی و ترحم. احساسی که از عصبانیت بدتره. یاد گذشته ها افتادم و مردهای دیگه ای که می شناختم و یا می تونستم بشناسم... و فکر میکنم این اتفاق یه جور دیگه داره برای اون هم می افته.
- - - Updated - - -
نظرتون چیه که دست پیش رو بگیرم؟ بهش بگم که از دستش ناراحتم؟ به نظرم تعادل روانی نداره.
وقتی بهش گفتم تنها میرم شهرستان و اون میتونه بمونه حتی خوشحال شد!!(روز دوشنبه) ولی دو روز بعد حتی بهم زنگ هم نزد و تموم!! (چهارشنبه)
فکر می کنم طبق معمول همه چیز به خانواده ها برمی گرده. توقع داشت صبح زود روز عید به خانواده اش زنگ بزنم و بعد هم برم اونجا. مطمئنم همچین توقعی داشت. این تنها اتفاقی بود که می تونست اونو از این رو به اون رو کنه!!!
خانواده ی لعنتی ! احترام لعنتی! اولویت اولش!!
- - - Updated - - -
الان براش یه نامه نوشتم (چک نویس.) نوشتم که هیچ وقت کنارم نبوده. از تلاش های خودم برای زندگیمون نوشتم که هر روز خسته از سر کار میام و تازه باید غذا درست کنم و شوهرداری کنم. اما همون دو سه باری که مریض شدم و به توجه اون نیاز داشتم، مجبور شدم برم شهرستان تا مادرم ازم نگهداری کنه و یه بار که موندم دعوامون شد چون کمکم نمی کرد...
نوشتم حتی خوشحالی من که کنار مادرم بودنه رو بهم کوفت می کنه...
اما این نامه خوب نیست! اعتبارسازی نداره. همش گلایه است! اون هم اهل خوندن نیست!!!
آقای sci به من گفتید که هر هفته به من سر میزنید و راهنمایی ام می کنید! به من بگید چطور بنویسم که بهتر بتونم از راهنمایی هاتون استفاده کنم!










علاقه مندی ها (Bookmarks)