سلام، مشکلت را خواندم و با وجود اینکه خیلی متأثر شدم اما برایت خوشحالم.دوستان همدردی تا انجا که توانستند شما را راهنمایی کردند و همچنین همراهی و همدلی.
گاهی وقت ها در زندگی ما آدم ها اتفاق های ناخوشایندی می افته، در حالی که تمام تلاش ما در مسیر مثبت بوده و هیچگاه تصور این نوع مسائل را نداشته ایم. برایمان پذیریش آن سخت است، اما باید بپذیریم و بعد فراموش کنیم. دروغ است اگر بگویم برای همیشه فراموش می کنی اما بعد از مدتی فقط به عنوان یک مسئله ساده به آن نگاه خواهی کرد.
دوست جوان من، بر اساس تجربه خودم برایت بگویم، تجربه ای که بهای آن برای من خیلی گران تمام شد.هیچ چیز ارزشمندتر از وجود عزیز خودت نیست. و هیچ چیز در این دنیا انقدر ارزشمند نیست که بخواهد مانع خواسته ها و یا یک زندگی به دور از دغدغه و پریشانی باشد.روز های خوش جوانی برگشت ندارد، روزهای که می تواند طلایی ترین زندگی را برای تو رقم بزند.
نمی توانم بگویم کاملا" درکت می کنم، اما می فهمم چه حس و حالی داری، می فهمم که برایت سخت است، می فهمم که در این دو سال همیشه به فکر روزهای خوب بودی ، می فهمم که همیشه در رویاهایت در زیر یک سقف با او بودی، و خوب می دانم که گذشتن از آنچه که برای خودت مهیا کرده بودی دشوار است. اما باور کن زندگی و ثانیه و ثانیه آن خیلی مهمتر از این ها است.
با دیدن اسم و حتی کوچک ترین نشانه از او دلت می گیرد،گاهی وقت ها به یاد او می افتی، گاهی وقت ها دلت سخت می گیرد و دوست داری ای کاش او در کنارت باشد، همه این موارد تنها به دلیل درگیر بودن احساسات شما است، شما شاید نتوانی مانع این تفکرات شوی ولی می توانی احساست را مدیریت کنی و اجازه ندهی بیشتر از این موجب آزارت شود.
قدر این لحظات زندگی ات را بدان و سعی کن با تسلط بر وضعیت موجود کمترین آسیب را بر خودت وارد کنی.
هم او را و هم این موضوع را فراموش کن.
از انتقام حرف زدی، چند روز پیش در شهر ما اتفاقی افتاد که می خواهم برایت تعریف کنم
او هم به نامزدش مشکوک شده بود، پیگیر شد و تعقیبش کرد،اما نه یک بار نه دو بار چند بار دید که سوار یک ماشین مدل بالا می شود.پیش خودش فکر کرد که شاید واقعا" برای نامزدم کم گذاشته ام، خیلی ساده و زود یک ماشین دقیقا" از همان مدل و همان رنگ خرید و بعد با نامزدش تماس گرفت و او را دعوت به ملاقات کرد.
رفتن جاده بیرون شهر، به نامزدش گفت چند بار تو را با یک پسر و با همچنین مدل ماشینی دیده ام؛ اما دختر انکار کرد؛ گفت اگر مشکلت فقط همین ماشین است؛ من به عشق تو این رو خریدم، اما چرا با اون پسر؟ باز دختر انکار می کند، در نهایت (گویا) بعد از جر و بحث پسر از فرط عصبانیت در داخل ماشین دختر را خفه می کند!
پسر که از دیدن این وضعیت و مرگ همسر آینده اش به دست خودش شوکه شده بود، شاهرگ خودش رو زد و هر دو قربانی یک رابطه نابجا و یک اقدام غلط شدند.
البته قبل اینکه خودش را هم بکشد، با یکی از دوستانش تماس میگیرد و تمام حرف های که گفته شده بود را برای او بیان می کند من هم از زبان دوستش این رو برای شما تعریف کردم.
پس سعی کن فرامش کنی








علاقه مندی ها (Bookmarks)