سلام میلاد عزیز. شاید من برای شما غریبه باشم اما شما نیستی! و من اتفاقا خ دوست داشتم بدونم که چه کردین!
دوست عزیز حالا تازه داری به مقام ما مجردها نایل میشی! خیلی سخت نگیر!تازه من 32 سالمه ! شاید تنهایی سخت باشه اما قطعا سخت تر از توهین و تحقیر و تهمت شنیدن نیست!
معمولا این سردرگمیها و بی هدفیها و خودفراموشیها بعد از یه طوفان توی زندگی بسیار طبیعی است !
خودت بهتر از من می دونی که شاید ما واسه خودون اهدافی داشته باشیم و مسیرهای مشخصی! اما خ وقتها ممکنه به اهدافمون برسیم اما از یک مسیر متفاوت دیگه مسیری که خداوند در با توجه به نیازهای ما در نظر می گیره!
اما این اتفاقات علی رغم بدیهایی که داشت خوبیهایی هم واسه شما داشت یکی از اونها این بود که به هرحال بودن با عشقتون رو تجربه کردین و مثل خیلیهای دیگه حسرت به دل نماندین!
از عاشقی مثل شما واقعا بعید نبود که بتونه بدون تنفر با این مساله کنار بیاد چون خودتون می دونین که بیشتر این ادمها دلسوزی دارن! چون اول دارن پشت پا به زندگی خودشون می زنن!
اما دوست عزیز برای رهایی از این بحران به نظر من سعی کنین در اتمامش تمام سعی خودتو رو بکنین! تا زودتر به حالت عادی برگردین! آخه دوست عزیز واسه کسی که اینقدر عجله داره واسه رفتن که نباید مانع شد!
من حس می کنم خ دوست ندارین که تخیلات گذشته رو رها کنین و خ دوست ندارین شرایط کنونیتون رو باور کنین!
باید پذیرفت که یک عده رو هر چند که عاشقشون باشی نمی تونی داشته باشی و چه بسا داشتنشون چیزی جز عداب نخاهد بوود!
شما که سراسر خوبی کردی بیا خوبی رو تمام کن و به خاستش احترام بزار و سریعتر اون و خودت رو از این حالت نجات بده! در ضمن تو این شرایط ادم خ مستعد افسرده شدن و ... است پس بیش از پیش مواظب خودتون باشین و توکل تون مثل سابق فراموش نکنین
من این شعر رو واستون می ارم که قبلا به یک کاربر محترم دیگه فرستاده بودم! امیدوارم همه ما از امتحان های زندگیمون سربلند بیرون بیایم!
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند
که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم...و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم
برخی ما را سر کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد.
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای،
هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم
گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی
تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.
او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.
این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با
دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن ... نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی







تازه من 32 سالمه ! شاید تنهایی سخت باشه اما قطعا سخت تر از توهین و تحقیر و تهمت شنیدن نیست!

علاقه مندی ها (Bookmarks)