بهار جان من مکالمه رو خیلی کامل ننوشتم.اون موقع که گفت حوصله ندارم با کسی حرف بزنم {خودمو لوس کردم}گفتم حوصله منم نداری؟گفت حوصله هیچ کسو ندارم..
وقتی شماها باهام اینجوری حرف میزنین حس میکنم هیچی از زندگی نمیدونم..ته دلم خالی میشه
وقتی اون خونه باباشه من خونه بابام چه جوری طنازی کنم؟میشه واضح توضیح بدی؟؟
- - - Updated - - -
titititi جان من واقعا حرفای شماهارو قبول دارم که پیگیر تاپیکم هستم.همش میام ببینم شماها بهم چی میگین که رو خودم کار کنم..
میشه دقیقا بگی چه جوری دلبری کنم؟؟
اصلا من اومدم اینجا که شماها بگین من چه جوری شوهرمو جدب کنم؟؟چه جوری دلبری کنم عشوه گری کنم؟
واضح توضیح بدین خواهش میکنم
- - - Updated - - -
سرافراز عزیز
ما وقتی خونه خودمون هستیم باهم خوبیم.چون اونجا کسیو جز من نداره و به من نیاز داره.همش جلوی تلویزیون خوابیده.یا پای کامپیوتر بازی میکنه.همین.بهشم میگم بریم بیرون بگردیم انقدر بی حوصله و افسرده ست کم پیش میاد قبول کنه.پیش یه روانپزشک بردمش بهش قرص فلوکستین داد تا یه مدت بهتر شده بود اما مامان جونش تشخیص داد خوب نیست همش قرص بخوری این یک ماهی که من نبودم نخورده.دارم بهش میگم دوباره بخوره.میایم اینجا هم که کلا قید منو میزنه بهشم میگم بریم بیرون یا بیا ببینمت نمیاد بهانه میاره خسته ام مریضم کار دارم نمیاد
2_از وقتی عروسی کردیم یعنی 2سال تموم تنها میره خونه باباش.وقتی شهرمونم بودیم منو ماهی یه بار میبرد خودش روزی دوبار میرفت.نمیدونم تاپیک مشکل خاص من با خانواده همسرم و همسرم رو خوندی یا نه.سر قضیه خواهرم و برادرشوهرم بیشتر خانواده شوهرم میگن اینجا نیارش.و تازگی هم که سر این قهرمون نمیرم.بارها بهش التماس کردم منم با خودش ببره اما اصلاااااا گوش نمیده.نمیدونم اونجا چه خبره که منو نمیبره.وقتی هم که شهر خودمون بودیم و هنوز منتقل نشده بودیم بهش میگفتم تنها نریم خونه خانواده هامون گوش نمیداد به خاطر اینکه من بهش چیزی نگم از سر کار مستقیم میرفت خوه باباش بعد میومد خونه.یا الکی میگفت بیرون کار دارم میرفت خونه باباش.الانم که هی بهش میگم بیا کدورت هارو تموم کنیم با خانواده ها رفت و امد کنیم گوش نمیده امروز فردا میکنه.از خداشه اینجا نیاد منم اونجا نرم..جدیدا جلوی خانوادش سیگارم میکشه.باهاش یه بار دعوا کردم که چرا جلوی اونا میکشی گفت دیگه نمیکشم..خانوادشم هیچی بهش نمیگن.میترسم حتی واسه این منو با خودش نمیبره که پیش باباش بشینه اونم تریاک بکشه.نمیدونم..شایدم خانوادش میگن نیارش..اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست که منو ببره
..چند بار هرچی گفت نیا گوش ندادم به زور رفتم.جلوی خانوادش منو ضایع میکرد..توی رختخواب پشتشو میکرد به من.صبح زودم منو بیدار میکرد پاشو ببرمت خونتون..یا فکر میکرد من به خاطر سکس میگم میخوام پیشت باشم.اون کارو انجام میداد بعدش کلی بد اخلاقی میکرد پشتشو میکرد به منو میخوابید.بهش میگفتم چرا اینجوری میکنی؟میگفت به خازر اینکه میخوای حرف خودتو سبز کنی به زور بیای اینجا.میگم نیا نیا..یا مثلا یه مدت میگفت بابام میخواد مواد بکشه تو اینجایی سختشه..یا باباش بد رفتاری میکرد با من میگفت واسه این میگم نیا..یا یه بار هممون تو اشپزخونه نشسته بودیم برادرشوهرم تو پذیرایی.شوهرم گفت چرا علیرضا نمیاد اینجا بشینه پدرشوهرم گفت چون سختشه.تنها من توشون غریبه بودم بقیه مادر پدر و برادرش بودن.منظورش به من بود.نه من چیزی گفتم نه شوهرم.
3_خیلی باهام بد حرف میزنه جای ناز کشیدن نمیذاره.قربون صدقه اش میرم سریع میگه کار نداری؟پول تلفن بدیم واسه این چرت و پرتا؟کار نداری قطع کنم
4_شاید تو راست بگی سرافراز عزیز اما واقعا کم پیش میاد درباره خودش یا علایقش صحبت کنه.به غذاهای مورد علاقه اش خیلی اهمیت میده.کباب و عصاره گوشت و ..از اینجور چیزا.منم همش واسش درست میکنم.اما همین که ما میخوایم از خونه مون حرکت کنیم مامانش زنگ میزنه {الکی}چرا صدات گرفته؟چرا نا نداری حرف بزنی؟بیا شب واست عصاره گوشت درست کنم جون بگیری.یا مثلا من باهاش میرم اونجا سر سفره یه بشقاب پر گوشت میذاره جلوی شوهرم انگار من وجود ندارم حتی یه تعارفم نمیکنه.
وقتی تو خونه ایم میگه کار نکن بیا پیش من بخواب جلوی تلویزیون.وقتی پیشش میخوابم هیچ حرفی نمیزنه فقط منو میبوسه و نوازش میکنه.نمیدونم چرا کاراش به دلم نمیشینه.حس میکنم داره نقش بازی میکنه از ته دلش نیست.چون فقط وقتی پیشش خوابیدم اینجوریه موقع دیگه به من محل سگم نمیذاره.یا شایدم میبینم واسه اینکه با من باشه هیچ تلاشی نمیکنه اما من به خاطر اون رو غرورم رو خانوادم رو خواسته هام پا گذاشتم..اما اون اصلا..داره به زندگیه عادیش میرسه
سعی میکنم رو خودم کار کنم ولی شما هم کمکم کنین
- - - Updated - - -
ما وقتی خونه خودمون هستیم باهم خوبیم.چون اونجا کسیو جز من نداره و به من نیاز داره.همش جلوی تلویزیون خوابیده.یا پای کامپیوتر بازی میکنه.همین.بهشم میگم بریم بیرون بگردیم انقدر بی حوصله و افسرده ست کم پیش میاد قبول کنه.پیش یه روانپزشک بردمش بهش قرص فلوکستین داد تا یه مدت بهتر شده بود اما مامان جونش تشخیص داد خوب نیست همش قرص بخوری این یک ماهی که من نبودم نخورده.دارم بهش میگم دوباره بخوره.میایم اینجا هم که کلا قید منو میزنه بهشم میگم بریم بیرون یا بیا ببینمت نمیاد بهانه میاره خسته ام مریضم کار دارم نمیاد
2_از وقتی عروسی کردیم یعنی 2سال تموم تنها میره خونه باباش.وقتی شهرمونم بودیم منو ماهی یه بار میبرد خودش روزی دوبار میرفت.نمیدونم تاپیک مشکل خاص من با خانواده همسرم و همسرم رو خوندی یا نه.سر قضیه خواهرم و برادرشوهرم بیشتر خانواده شوهرم میگن اینجا نیارش.و تازگی هم که سر این قهرمون نمیرم.بارها بهش التماس کردم منم با خودش ببره اما اصلاااااا گوش نمیده.نمیدونم اونجا چه خبره که منو نمیبره.وقتی هم که شهر خودمون بودیم و هنوز منتقل نشده بودیم بهش میگفتم تنها نریم خونه خانواده هامون گوش نمیداد به خاطر اینکه من بهش چیزی نگم از سر کار مستقیم میرفت خوه باباش بعد میومد خونه.یا الکی میگفت بیرون کار دارم میرفت خونه باباش.الانم که هی بهش میگم بیا کدورت هارو تموم کنیم با خانواده ها رفت و امد کنیم گوش نمیده امروز فردا میکنه.از خداشه اینجا نیاد منم اونجا نرم..جدیدا جلوی خانوادش سیگارم میکشه.باهاش یه بار دعوا کردم که چرا جلوی اونا میکشی گفت دیگه نمیکشم..خانوادشم هیچی بهش نمیگن.میترسم حتی واسه این منو با خودش نمیبره که پیش باباش بشینه اونم تریاک بکشه.نمیدونم..شایدم خانوادش میگن نیارش..اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست که منو ببره
..چند بار هرچی گفت نیا گوش ندادم به زور رفتم.جلوی خانوادش منو ضایع میکرد..توی رختخواب پشتشو میکرد به من.صبح زودم منو بیدار میکرد پاشو ببرمت خونتون..یا فکر میکرد من به خاطر سکس میگم میخوام پیشت باشم.اون کارو انجام میداد بعدش کلی بد اخلاقی میکرد پشتشو میکرد به منو میخوابید.بهش میگفتم چرا اینجوری میکنی؟میگفت به خازر اینکه میخوای حرف خودتو سبز کنی به زور بیای اینجا.میگم نیا نیا..یا مثلا یه مدت میگفت بابام میخواد مواد بکشه تو اینجایی سختشه..یا باباش بد رفتاری میکرد با من میگفت واسه این میگم نیا..یا یه بار هممون تو اشپزخونه نشسته بودیم برادرشوهرم تو پذیرایی.شوهرم گفت چرا علیرضا نمیاد اینجا بشینه پدرشوهرم گفت چون سختشه.تنها من توشون غریبه بودم بقیه مادر پدر و برادرش بودن.منظورش به من بود.نه من چیزی گفتم نه شوهرم.
3_خیلی باهام بد حرف میزنه جای ناز کشیدن نمیذاره.قربون صدقه اش میرم سریع میگه کار نداری؟پول تلفن بدیم واسه این چرت و پرتا؟کار نداری قطع کنم
4_شاید تو راست بگی سرافراز عزیز اما واقعا کم پیش میاد درباره خودش یا علایقش صحبت کنه.به غذاهای مورد علاقه اش خیلی اهمیت میده.کباب و عصاره گوشت و ..از اینجور چیزا.منم همش واسش درست میکنم.اما همین که ما میخوایم از خونه مون حرکت کنیم مامانش زنگ میزنه {الکی}چرا صدات گرفته؟چرا نا نداری حرف بزنی؟بیا شب واست عصاره گوشت درست کنم جون بگیری.یا مثلا من باهاش میرم اونجا سر سفره یه بشقاب پر گوشت میذاره جلوی شوهرم انگار من وجود ندارم حتی یه تعارفم نمیکنه.
وقتی تو خونه ایم میگه کار نکن بیا پیش من بخواب جلوی تلویزیون.وقتی پیشش میخوابم هیچ حرفی نمیزنه فقط منو میبوسه و نوازش میکنه.نمیدونم چرا کاراش به دلم نمیشینه.حس میکنم داره نقش بازی میکنه از ته دلش نیست.چون فقط وقتی پیشش خوابیدم اینجوریه موقع دیگه به من محل سگم نمیذاره.یا شایدم میبینم واسه اینکه با من باشه هیچ تلاشی نمیکنه اما من به خاطر اون رو غرورم رو خانوادم رو خواسته هام پا گذاشتم..اما اون اصلا..داره به زندگیه عادیش میرسه
سعی میکنم رو خودم کار کنم ولی شما هم کمکم کنین![]()











علاقه مندی ها (Bookmarks)