می دونین همسر من اولها من رو خیلی دوست داشت حتی حاضر نبود من رو از چشمش دور کنه ولی به مرور زمان به خاطر بی تجربگی و مسائل خانوادگی ازم سرد شد که برادرش توی یه بحثی بهم گفت شوهرت میگه من زنم خیییلی دوست داشتم ولی دلم شکسته.
واقعا زندگی با چشم و بله قربان گفتن واقعا زندگی شیرینی میشهههه یعنی همه شوهرها این طورین؟؟؟ با هرکدوم از اعضای خانوادم صحبت می کنم می گن شوهرت خیلی آدم زرنگی و این کاراش از روی سیاست. و هیچ شوهر نرمالی این کارو نمی کنه.
یه مثال کوچیک از زندگیم میارم مثلا صبح وقتی شوهرم میره سر کار من دم در بهش می گم می خوام برم خونه مامانم برمیگرده میگه نه میگم آخه چرااا میگه اینجوری بهتر تو الان نمی فهمی بعدا می فهمی چرا ، داره بهونه میاره فقط. منم با اخم و با عصبانیت می گم خداحافظ می رم خونه فقط غصه می خورم نه انرژی دارم کار خونم بکنم نه انرژی دارم به خودم برسم اونم که می یاد می بینه من این جوری بی حال و اخمو ام ناراحت میشه بعدش دعوامون میشه. این فقط یه نمونه بود می دونین به خدا خانواده من هیچ وقت باهاش بد رفتاری نمی کنن خیلی فداکاری میکنن ولی اون اصلا نمی فهمه.
الان من و شوهرم با هم قهریم و اون به من گفته که فکراتو بکن اگه به خواسته های من نه نگی و اگه م برات از خانوادت مهمتر باشم اون موقع آشتی میکنیم.
نمی دونم چرا ولی همش یه احساس تو درونم میگه اگه چشم بیاری تا آخر عمر سوارت میشه. یه احساس میگه پرو کنی دیگه نمی تونی از پسش بر بیای.
الان بزرگترین مشکل من اینه که بهش بفهمونم که اون برام مهمتر از خونوادم ولی خانوادمم نمی تونم پاک کنم. یعنی شما میگین من برم به شوهرم بگم که من تمام گفته هاشو قبول می کنم؟؟؟

- - - Updated - - -

می دونین همسر من اولها من رو خیلی دوست داشت حتی حاضر نبود من رو از چشمش دور کنه ولی به مرور زمان به خاطر بی تجربگی و مسائل خانوادگی ازم سرد شد که برادرش توی یه بحثی بهم گفت شوهرت میگه من زنم خیییلی دوست داشتم ولی دلم شکسته.
واقعا زندگی با چشم و بله قربان گفتن واقعا زندگی شیرینی میشهههه یعنی همه شوهرها این طورین؟؟؟ با هرکدوم از اعضای خانوادم صحبت می کنم می گن شوهرت خیلی آدم زرنگی و این کاراش از روی سیاست. و هیچ شوهر نرمالی این کارو نمی کنه.
یه مثال کوچیک از زندگیم میارم مثلا صبح وقتی شوهرم میره سر کار من دم در بهش می گم می خوام برم خونه مامانم برمیگرده میگه نه میگم آخه چرااا میگه اینجوری بهتر تو الان نمی فهمی بعدا می فهمی چرا ، داره بهونه میاره فقط. منم با اخم و با عصبانیت می گم خداحافظ می رم خونه فقط غصه می خورم نه انرژی دارم کار خونم بکنم نه انرژی دارم به خودم برسم اونم که می یاد می بینه من این جوری بی حال و اخمو ام ناراحت میشه بعدش دعوامون میشه. این فقط یه نمونه بود می دونین به خدا خانواده من هیچ وقت باهاش بد رفتاری نمی کنن خیلی فداکاری میکنن ولی اون اصلا نمی فهمه.
الان من و شوهرم با هم قهریم و اون به من گفته که فکراتو بکن اگه به خواسته های من نه نگی و اگه م برات از خانوادت مهمتر باشم اون موقع آشتی میکنیم.
نمی دونم چرا ولی همش یه احساس تو درونم میگه اگه چشم بیاری تا آخر عمر سوارت میشه. یه احساس میگه پرو کنی دیگه نمی تونی از پسش بر بیای.
الان بزرگترین مشکل من اینه که بهش بفهمونم که اون برام مهمتر از خونوادم ولی خانوادمم نمی تونم پاک کنم. یعنی شما میگین من برم به شوهرم بگم که من تمام گفته هاشو قبول می کنم؟؟؟