سلام دوستان چرا دیگه نمیاد کمکم نمیکنید ؟چرا کم لطف شدید! حتما دیگه از دست من و مشکلاتم خسته شدید

این روزا خیلی خستم ،اصلا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم

با اینکه 1سال و 8 اه از عقدمون میگذره ولی هنوزم تکلیف مراسم ما معلوم نیست که کی هست، این مووع بیشتر منو آزار میده تا بقیه چیزها

جدیدا خیلی سریع جوش میارم و عصبانی میشم ،به محض اینکه باکسی بحثم بشه و یکم ناراحت میشم همه ناراحتی های گذشتم یادم میاد و بیشتر و بیشتر ناراحت میشم


باز دوباره دعوای من و شوهرم خسته شدم دیگه از این دعواها

دوشب قبل داشتم باگوشیش ور میرفتم خواستم شماره جدید خودمو رو عکس قبلیم که شماره قبلیم رووش سیو شده بود ،سیو کنم که یه دفعه تا روو عکس خودم کلیک کردم عکس خواهرش حذف شد چون خوابیده بود نتونستم بهش بگم که فرداش هم کلا دیگه فراموش کردمم

حالا دیروز شوهرم واسم فرستاده که دفعه آخرت باشه که چیزی رو از گوشی من حذف میکنی منم بهش توضیح دادم که چطور اون عکس حذف شد ولی بهم گفت نخیر اینطوری نبودهو تو به عمد اینکارو کردی منم اعصابم خورد شد بهش گفتم من وقتمو نمیزارم که بیام عکس اونو حذف کنم اصلا دلیلی نداره که بخوام اینکارو انجام بدم ولی بازم قبول نکرد و منم خیلی بهم برخورد بهش گفتم امشب خودت برو خونتون چون قرار ببود این دو روز تعطیلی رو بریم اونجا

هنوز که هنوزه به خاطر کاری که توو مسافرت کرده وقتی یادم میاد دلم میگیره(اینکه با اینکه من پیشش ببودم سرشو روو شونه خواهرش گذاشت و خوابید اونم 3 4 ساعت)من خیلی آدم حساسی هستم خیلی اتفاقها شاید سالهای سالها توو ذهنم میمونه و اصلا نمیتونم که فراموشش کنم

همیشه با عشق سرمو روو شونش میذاشتم و میخوابیدم واقعا واسم حکم قرص خواب داشت
اما از اون بعد(مسافرت)دیگه اصلا اون عشقو ندارم تازه بیشتر مواقع هم که یادم میاد از کارش سرمو از روو شونش ورمیدارم
با کاراش خیلی منو نسبت به خواهرش حساس کرده

سر اون موضوع یه زخم بزرگ گذاشت روو دلم که باعث شد من کاری رو که با عشق انجام میدادمو ازم بگیره و باع شده تا آخر عمرم همشه از این عشقی که داشتم محروم بشم واسه این کارش هیچ وقت نمیتونم ببخشمش هرچقذرم خواستم که خودمو قانع کم ولی نتونستم

حالا دوباره سر این موضوع عکس هم نمیتونم ببخشمش که راحت بهم توهین میکنه که دارم دروغ میگم
اخه چطور به خودش اجازه میده باهام اینطوری رفتار کنه؟

خیلی بیش از حد ازش دلگیم ،همیشه هم وقتی ارم بهش محبت میکنم میگه اینا واقعی نیست تو از ته دلت منو دوست نداری
به خدا فقط همین کاراش باعث شده که من نتونم بهش اونطوری که دلم میخواد ابراز محبت کنم
مقصرش فقط خودشه

من نمیتونم ببخشمش که باعث میشه اونطوری که دوست دارم بهش محبت نمیکنم و اونطوری که آرزوم بود زندگی نمکینم
اون زندگی که من فکرشو میکنم با ین زندگی که الان دارم 360 درجه فرق داره


یعی بریم زیر یه سقف این مشکلات کمتر میشه؟آخه چطوری 1 سال 8 ماه ک همیشه همینطوری بوده!!
اما اصلا دوست نداشم که دوران عقدم به این بدی بگذره دلم میواست مثل بقیه به یه علمه خوشیو شادی زش خدافظی کنم آرزوش به دلم نمونه اما انگار داره آرزوی اینکه باید این روزا بهترین روزهای زندگیم باشه به دلم میمونه ،

ناراحتم از این که داره تموم میشه اما اینطوری ....و فقط هم همین یک باره و دیگه نمیتونم برگردم عقب که تغییرش بدم و بهترین روزای زندگیمو بسازم

خیلی ازش ناراحت و دلگیرم که باعث میشه روزام به این بدی بگذره که رحت بهم توهین میکنه و تهمت میزنه که من دروغگو هستم

اصلا دلم نمیخواد دیگه به این راحتی ها ببخشمش

نظرتون من الان توو این موقعیت باید چیکارکنم؟

دلم میخواست ینی تصمیم گرفته بودم دیگه اصلا قهر نکنم اما اصلا نتونسم توو این مورد اجراش کنم
الان اون خونه خودشونه منم خونه خودمون و همه خونواده ها خبر دارن که ما دوباره دعوا کردیمو و ناراحتیم که پیش هم نیستیم و همن موضوع باعث خجالت من میشه پیش هردو خونواده ، اما کاریش هم نمیتونم بکنم و بدتر از همه چیزی که بیشتر توو این موقعیت هی اذیتم میکنه اینه دوباره این قهر ما سوء استفاده بعضی ها میشه که این چندین بار بهم ثابت شده