سلام شی عزیزم
از متنت معلومه که خسته ای، و یه روز سخت داشتی. خیلی باید سخت باشه که آدم جلو رئیسش گریه کنه. بعدش یه سیل از احساسات غیرقابل تحمل هست. فکر اینکه حالا در موردم چی فکر میکنه؟ چه وجهه ای پیدا کردم؟ فردا چطور باهاش مواجه بشم؟ چرا فلان کار رو کردم؟ چرا فلان طور برخورد نکردم؟ اصلا چرا رفتم باهاش حرف بزنم؟ و ...
سختیش بیشتر بخاطر همین افکار آزار دهنده ایه که پشتشه. اما این افکار پر از خطای شناختی هستند.
احساست رو واقعا درک میکنم. تنها راه حلی که به نظرم میرسه اینه که افکارت رو اینجا بنویسی تا با هم خطاهای شناختیش رو دربیاریم. خطاها رو که مشخص کنیم، میبینی احساسات غیرقابل تحمل الانت خیلی کمرنگ تر میشن، شاید هم کلا از بین رفتن. در هر حال دوباره فضا برات روشن میشه و راه های برون رفت رو میبینی.
یه نکته مهم اینکه، این رنجی که الان داری میکشی، واقعی نیست... خیلی از چیزایی که الان به نظرت میرسن، کلا یه جور دیگه هستن، چه در مورد خودت چه رئیست و چه شرایط.
عزیزم قرار نبوده که ما یه روزه بشیم یه آدم دیگه، درسته؟ همین چند روز پیش بهم نگفتی ترک کردن عادت ها به تمرین نیاز دارن؟ این اتفاقی که افتاده دقیقا یه موقعیت برای تمرین کردن در اختیارت قرار داده. پس پاشو خوشگل خانوم...تو از پس اینم برمیای...
![]()








تو از پس اینم برمیای...

علاقه مندی ها (Bookmarks)