دوران کودکی بدی نداشتم. یعنی با وجود دعواهای بین مامان و بابا، و مقایسه شدنهام و مشکلاتی که وجود داشت، کلا خوش گذشت بهم.
البته خودم هم دختر خیلی حرف گوش کنی بودم. البته خیلی هم سیاست داشتما. ولی نسبت به قوانین و حریم های خونه خیلی دقت داشتم و رعایت میکردم.
معمولا هم اگر ناراحت میشدم فقط برای خودم گریه میکردم ولی نمیرفتم تلافی کنم و یا شکایتی کنم. بیشتر تحمل میکردم.

خب یه سری دلخوری ها از خانوادمو قبلا هم گفته ام.
احتمالا دیگه این حرفام برای بعضی اعضا خسته کننده شده باشه.
ولی خب یکی از بزرگترین دلخوریهام ازشون، سر بحث ازدواجم بود که خب اول مانع ازدواج من با کسی که دوست داشتم شدن، بعدش هم موارد دیگه رو باز هم بدون توجه به نظر من رد میکردن.

توی این تاپیک ها به نظرم در حد کافی بیان کرده ام.
http://www.hamdardi.net/thread-18417.html
http://www.hamdardi.net/thread-26238.html
http://www.hamdardi.net/thread-29911.html
http://www.hamdardi.net/thread-18417.html

- - - Updated - - -

قبلا هم میفهمیدم که نسبت بهشون بی تفاوت شده ام.
ولی فکر نمیکردم در حدی باشه که بیماری و جراحی بابا هم برام بی اهمیت شده باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- - - Updated - - -

اصلا داشتن احساس و عاطفه در روابط بین انسانی، چه این افراد خانواده باشند چه غریبه، اهمیتی داره؟
یا همین که درست رفتار کنم و احترام بذارم و در واقع به حکم عقل و منطقم با دیگران درست رفتار کنم کافیه؟

راستش من در طی این هفت سال اخیر به این نتیجه رسیدم که احساس چیز مزخرفیه. احساساتم رو کنار گذاشتم.
یه موجود خیلی خشک شده ام. قبلا هم گفتم. رفتارم با دیگران خوبه. اما از سر منطق. نه اینکه احساسی داشته باشم.

مثلا وقتی خواهرم از دست شوهرش ناراحت بود و درددل میکرد من دلم نمیگرفت. با اینکه گریه میکرد من حس غم نداشتم. ولی میتونستم بفهمم مشکل کجاست و چه کاری باید بهش بگم بکنه. و راهنماییش کردم.

فکر میکنم بیشتر یک شبیه یک ربات هستم که کاملا دقیق برنامه ریزی شده که وقتی کسی چیزی میگه جواب درست چیه؟ یا در هر شرایطی رفتار درست چیه؟ ولی در پشت رفتار و کارهاش هیچ حسی نیست. یه همچین چیزی.

نمیدونم اصلا خوبه یا بد.

- - - Updated - - -

http://www.hamdardi.net/thread-18539.html