سلام دختر مهربون عزیز
ممنون از شما
درست میگی، انقدر برای همسرم انرژی گذاشتم که الان که بهم ثابت شده این زندگی از دید عقل و منطق، هیچ چیزی برام نداره، دیگه توانی برام نمونده که حتی بخوام رو خودم کار کنم، اصلا یکی از مهمترین دلایلی که اومدم تو تالار و تاپیک گذاشتم این بود که به خودم گفتم حالا که دیگه انرژی و قوتم تا این حد تحلیل رفته، لااقل این آخرین ته موندهام رو روی درستترین راه و انتخاب خرج کنم.
مطمئن نیستم دقیقا از کجا باید شروع کنم، رو چه چیزی باید تمرکز کنم و بهترین کار چیه؛ اما خوب اینطوری هم که شما تو کامنتتون فرمودین، این بار هم مثل همیشه خودم هستم و خودم. هرگز نشده بود که موقع نوشتن اینجا گریه کنم، اما الان با همه وجودم دارم اشک میریزم...
فقط میتونم بگم لعنت به اون روزی که این آدم رو دیدم. من همون دختری هستم که وقتی همسرم روزی حد اقل ۱۰ تا آمپول دیازپام به خودش تزریق میکرد و هم زمان هر نیم ساعت یک بار کراک مصرف میکرد و هم زمان تریاک و من اصلا نمیدنم از نظر پزشکی چطور هنوز نفس میکشید، تک و تنها، بدون اینکه خونوادهام بفهمن، حتی یک ریال پول تو جیبم نبود و خونواده اون که اصلا به خودشون رحم نمیکنن چه برسه به اینکه بشه روشون حساب کرد، و حتی خونه نداشتم که همسرم رو بتونم داخلش پرستاری کنم، تک و تنها ترکش دادم و رسوندم این زندگی رو تا اینجا که الان همه چیز داریم و باور کنید شوهرم اصلا به خاطر نمیاره اون سالها رو. من همون دخترم، پس چرا مغزم اصلا کار نمیکنه که یک راه حل پیدا کنم، حالا عملی کردنش پیشکشم.
asemaneabi aziz
ممنون از تو
خیلی به موقع برام کامنت گذاشتی، الان داشتم پاسخ دختر مهربون عزیز رو مینوشتم، به قدری حالم بد بود و آسمم شدید شده بود که فکر کردم هر لحظه ممکنه قلبم از کار بیفته. این که برام نوشتی یکم حواسم رو از حال بدم پرت کرد؛ ممنون از تو؛ فکر کنم الان زنده بودنم رو مدیون تو باشم.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)