آفتاب بوی باران می داد
وقتی آسمان خاکستر نشین شد
وقتی مسخ شده تابلوی منجمد چشمهایت را به تماشا نشسته بودم
- که خدایا
چه منظره غریبی!-
هیچ نشان آشنایی نداشت که گم نشدنم را بهانه شود
آنقدر ساده گم شدم که مشکل بتوانی پیدایم کنی
دیگر رد نگاهت به من نمی رسد
گم شده ام
بیهوده دنبال جای پایم زمین را دور می زنی
من با نگاهم راه می روم
نگاهی که رنگ خاک گرفته و کوچه های باریک و تودرتوی چشمهایت را می دود...
هیچ دری به رویش گشوده نمی شود
انگار تمام آینه ها را شکسته ای
هیچ تصویری از من نیست...
چیزی نمی بینم جز عابران غریبه
که چشمهایت را لگد می کنند...
که آسمان را خاکستر نشین می کنند...
و تو را
بیگانه بامن ...
دیگر رد نگاهت به من نمی رسد
گم شده ام
در تابلوی منجمد چشمهایت...
4/84







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)