به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 51
  1. #41
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 10 آبان 00 [ 00:10]
    تاریخ عضویت
    1388-2-15
    نوشته ها
    532
    امتیاز
    15,820
    سطح
    80
    Points: 15,820, Level: 80
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience PointsSocial
    تشکرها
    2,510

    تشکرشده 2,961 در 521 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    80
    Array
    سلام مهدیس،

    بانک عاطفی همسر شما تخلیه هست و متاسفانه شما در این مدت قادر نبودی، با توجه به شرایطی که او در حال گذار از آن بوده ، او را پشتیبانی کنی‌. در واقع خیلی‌ جاها نه تنها او را ساپورت نکردی بلکه با غر زدن‌های پیاپی او را از خود به عنوان یک دوست و همراه ناامید کردی.
    جایی‌ که او صرفاً انتظار توجه داشته و اینکه از علاقه تو به خود مطمئن شود، حرف مهریه و حق و حقوق را وسط کشیدی. اینکه نیتت چه بوده مهم نیست، چرا که در آخر به او نشان دادی که مساله عاطفی او را با یک دید مادی تحلیل میکنی‌، و این برای یک مرد منزجر کننده هست. در واقع غرور او را خدشه دار کردی چون به او این پیام را منتقل کردی که او را به خاطر خودش نمی‌خواهی، و اگر حق و حقوقت را بدهد، حاضری او را ترک کنی‌، چون جذابیت دیگری برایت ندارد.

    او الان با خانومی حرف میزند، که قاعدتا من هم عمل او را تایید نمیکنم. اما از تو می‌پرسم، در این مدت چقدر شنونده خوبی‌ برای حرف‌های او بوده ای؟ چقدر به او اعتبار بخشیدی؟ اصلا با تو میشود حرف زد؟ میتوانید با هم یک مکالمه بدون جرو بحث داشته باشید؟
    میتوانی‌ ۱۰ دقیقه با او بدون افراط و تفریط، یعنی‌ تعریف‌های الکی‌ یا گیر دادن‌های بی‌ مورد، صحبت کنی‌؟درکل چقدر شنونده خوبی‌ هستی‌؟

    وقتی‌ با شما نمی‌تواند حرف بزند، بعید نیست بخواهد مشکلاتش را برای فردی که فکر می‌کند درک کند توضیح دهد، حتی مشکلاتی که با شما دارد. در واقع همان مشکلاتی که در موردش با خود شما نتوانسته ارتباط برقرار کند. اگرچه عمل او را تایید نمیکنم، اما ارتباط او با این خانوم الزاماً به معنای خیانت نیست، اگرچه خطرناک هست.

    به هر حال پیشنهاد من به شما:


    ۱- چند روزی در خانه بمانید، تا ابها از آسیاب بیفتد. آشتی‌ کنید و وانمود کنید اتّفاقی نیفتاده است، و البته در مورد آن خانوم دیگر از او سوال نپرسید. مطمئن باشید وقتش که بشود خودش توضیح خواهد داد.

    ۲- او الان به طور جدی به تنهایی‌ نیاز دارد که هم بتواند فکر کند، هم کمی‌ آرامش پیدا کند. آرامشی که حضور شما تا الان به او نداده است. پس، ابها که از آسیاب افتاد، یک هفته برو و با خانواده همسرت زندگی‌ کن. دقت کن، خانه پدری نرو که حالت قهر را برای او تداعی کند. به او بگو چون حس می‌کنم به این تنهایی‌ نیاز داری، تصمیم گرفتم یک هفته به جفتمون مرخصی بدهم، برای همین یک هفته می‌خواهم به مهمانی بروم.

    ۳- در این مدت که از او دور خواهی‌ بود، به هیچ عنوان ارتباطت را با او قطع نکن. اما زیاده روی هم نکن، هر دو روز یک بار زنگ بزن و حالش را بپرس و از مسائل مختلف روزمره تعریف کن، بگو و بخند. از مشکلاتتان صحبت نکن.
    دقت کن که زنگ زدن‌های پیاپی به او این پیام را منتقل می‌کند که به او اعتماد نداری. او الان نیاز به اعتبار سازی دارد، پس رفتاری نکن که فکر کند اعتمادت به او سلب شده است.

    مدتی‌ تنهایی‌ به دور از تو و فرزندت، به او کمک می‌کند به آرامش نسبی‌ برسد و کمی‌ منطقی‌ تر بتواند فکر کند. وقتی‌ به این نقطه رسید، شما تازه در نقطه صفر هستید، در اینجا باید او را ترغیب کنی‌، تا با هم به مشاوره خانواده بروید. به نظرم، این تنهایی‌ برای خود شما هم مفید خواهد بود.


    موفق باشی‌


    کامران
    عاشق همه سال مست و رسوا بادا

    ديوانه و شوريده و شيدا بادا

    با هوشياري غصه هر چيز خوريم

    چون مست شديم هرچه بادا باد

    ویرایش توسط kamran2007 : جمعه 10 آبان 92 در ساعت 03:44

  2. 5 کاربر از پست مفید kamran2007 تشکرکرده اند .

    del (شنبه 11 آبان 92), mahdis07 (جمعه 10 آبان 92), sanjab (جمعه 10 آبان 92), zendegiye movafagh (سه شنبه 21 آبان 92), رستگار (پنجشنبه 30 آبان 92)

  3. #42
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 26 آذر 93 [ 20:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-13
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    1,059
    سطح
    17
    Points: 1,059, Level: 17
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    131

    تشکرشده 275 در 125 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام mahdis07 ، من وقتی نوشته های شما رو میخوندم حداقل این حس عشق و دوست داشتن رو بین شما و شوهرتون حس می کردم ، حتی پیش خودم فکر میکردم شوهر شما یجور رابطه شیرین و فرهادی فقط راضیش میکنه .... ببخشید این نظر رو مینیویسم چون ناشی از تفکر مادی و تجربی من هست ایشون همچین رابطه عاشقانه ای فقط راضیش میکنه دنبال همچین رابطه ای هست دنبال یک عشق فضایی بین مرد و زن هست از همون موقعی که با شما کم کم سرد شده بود در حال تشکیل یک رابطه دیگه بوده یک رابطه شیرین و فرهادی. این که من افسرده ام کارم سخته و.... همه این ها بهونه هست اگه واقعا افسرده بوده چرا قرص هاش رو نمیخورده گول زدن و منحرف کردن یک مشاور یا روانشناس کار سختی نیست چون اونها فقط بر اساس حرف هایی که میشنوند نتیجه گیری میکنند هیچ آزمایش تجربی انجام نمیدن. بعضی دوستان که به شما توصیه میکردند در اون 6 ماه که شوهر شما مثلا تو خودش بود ، شما کاری به کارش نداشته باشی الان دارند نتیجه رو میبینند در واقع شرایط برای شوهر ایشون فراهم تر شد . اولین نشونه ای که یک مرد دچار این جور مسایل شده کم شدن یا قطع ارتباط زناشویی هست . اما اینکه شما خانم عزیر الان باید چی کار کنید ... چون زندگی شما پتانسیل اولیه برای یک ارتباط زن و مرد رو داره یعنی دوست داشتن و عشق رو داره شما میتونید دوباره این زندگی رو درست کنید باید ازش بخواهید باید سر زندگیتون بمونید ، باید سعی و تلاش کنید زندگی هم مثل هر کار دیگه باید پاش وایسید انرژی بزارید وقت بزارید نوآوری بخرج بدید ... امید وارم موفق بشید . در مورد اینکه ایشون شما رو کتک زده خیلی ناراحت شدم این کار حیوانی خیلی متاسفم ایشالا هیچ وقت دیگه تکرار نشه.

  4. کاربر روبرو از پست مفید alireza35 تشکرکرده است .

    mahdis07 (جمعه 10 آبان 92)

  5. #43
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 26 آذر 93 [ 20:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-13
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    1,059
    سطح
    17
    Points: 1,059, Level: 17
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    131

    تشکرشده 275 در 125 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خانم مهدیس ، وضعیتتون چطوری شد ؟ در چه حالی هستید ؟

  6. کاربر روبرو از پست مفید alireza35 تشکرکرده است .

    mahdis07 (پنجشنبه 30 آبان 92)

  7. #44
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    سلام
    تقریبا همه تاپیک هاتو خوندم
    ناراحت شدم . یاد پارسال افتادم تقریبا تو شرایط شما بودم
    همسرم از زندگیمون ناامید شده بود و مستقیما بهم گفت که برای من مردی و شروع به برقراری رابطه با افراد دیگه کرد
    البته تفاوتش با همسر شما اینه که همسر شما همین الان ابراز پشیمونی کرده اما همسر من اینطور نبود
    همه جوانب رو سنجیده بودم و نتیجه گرفتم که باید زندگیمو حفظ کنم و همسرم رو پشیمون کنم .
    طبق تجربه ای که دارم به شما یه سری موارد رو میگم
    1- اصلا بحث جدیدی راه ننداز به هیچ عنوان مسئله مهریه و ... هر چند از ته دل نگفتی ولی تو این شرایط همسرت نا خواسته همه چیز رو جدی و مهم تلقی می کنه
    2- حرف تو دهنش نذار و بهش راهکار نشون نده مثلا تا حالا تو بغل کی بودی حالا هم برو همون جا ... اگه تا قبلش هم به مسئله خانوم دیگه ای فکر نمی کرد شما تو ذهنش انداختی که فکر کنه
    3- به هیچ عنوان دعواها و مسادل بینتون رو به اشخاص دیگه تو خانواده و دوستان نگو که حکم جرقه برای یه آتیش سوزی بزرگ رو داره
    ********* حالا ازین به بعد یه مدت به خودت فکر کن به مسئولیت ها و کارهایی که باید انجام بدی و ندادی
    1- چرا دخترت ناراحته چرا خیلی نمی خنده ؟ آیا وقت کافی براش می ذاری ؟
    می دونی شادی و سرزندگی یه بچه چقدر میتونه زندگیتون رو شادتر کنه ؟
    2- به فکر ورزش و فیلم های شاد و ... باش و وقت برای خودت بذار . میتونی فیلمها رو زمانی بذاری که همسرت هم هست و جو شادی به وجود بیاری

    - - - Updated - - -

    الان باید به این فکر کنی که زندگیت بدتر ازین نشه و بهتر بشه
    به هیچ عنوان کار منفی نکن
    هرکاری می خوای بکنی و هر حرفی می خوای بزنی قبلش خوب فکر کن
    نذار کار به جاهای بدتر بکشه
    میتونی مطمئن باش میتونی زندگیت رو نجات بدی
    اینو بدون این روزها می گذره و فقط یه خاطه می مونه سعی کن لحظات خوبی رو درست کنی و عذاب وجدانی نداشته باشی
    موفق باش

  8. کاربر روبرو از پست مفید zendegiye movafagh تشکرکرده است .

    mahdis07 (پنجشنبه 30 آبان 92)

  9. #45
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    اونی که داره این زندگی رو به سمت طلاق می بره شوهرت نیست. خود خود شما هستی.

    تو حرف طلاق رو آوردی تو این خونه.

    تو حرف یه زن دیگه رو آوردی تو این خونه.

    تمام ماجراها از مهریه تا بچه تا ... همه و همه رو شما شروع کردی.

    مثل خواهر و برادرت ... تو به شدت می ترسی از طلاق و برای همین میخوای زودتر طلاق بگیری تا راحت بشی.

    وقتی به شدت از یه اتفاقی می ترسیم عملن دیگران رو و شرایط رو به سمتی می بریم که اون اتفاق بیفته!

    این کاریه که شما داری انجام میدی.

    برای طلاق احتیاج به مصالح داری.... یکی یکی داری اون مصالح رو جمع آوری می کنی... داری با خودت و شوهرت بازی می کنی.

    و افسردگی همسرت و کارش که باعث کم توجهی و بعد بی توجهی به شما شده بهانه خوبی برای شروع این بازی بوده.

    اون کسی که احتیاج به درمان داره اول از همه شما هستی. والا درمان افسردگی همسرت کار راحتیه.


    1. با خودت روراست باش.
    2. قرار نیست اتفاقی که برای خواهر و برادرت افتاده برای تو هم بیفته.
    3. برو پیش مشاور و از ترس ها، نگرانی ها و نتایجش بگو.

    متاسفم که اینا رو بهت میگم. ولی شرایط پیش آمده از همون اول ازدواج شما و مخالفت های خانواده ها نشاندهنده مشکلات درونی شماست. نشون دهنده بهم ریختگی های روحی و اضطراب هاییه که داشتین. از همون زمان انتخاب همسرتون.

    دوربین رو به سمت خودتون بگیرید و بازی رو تمومش کنید.



    - - - Updated - - -

    ضمنن مشکل شما به هیچ وجه شبیه مشکل خانوم "زندگی موفق" نیست!

    - - - Updated - - -

    گرچه شاید در راه حل ها کمی با هم اشتراک داشته باشید.

  10. کاربر روبرو از پست مفید she تشکرکرده است .

    mahdis07 (پنجشنبه 30 آبان 92)

  11. #46
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 26 آذر 93 [ 20:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-13
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    1,059
    سطح
    17
    Points: 1,059, Level: 17
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    131

    تشکرشده 275 در 125 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها
    اونی که داره این زندگی رو به سمت طلاق می بره شوهرت نیست. خود خود شما هستی.

    تو حرف طلاق رو آوردی تو این خونه.

    تو حرف یه زن دیگه رو آوردی تو این خونه.

    تمام ماجراها از مهریه تا بچه تا ... همه و همه رو شما شروع کردی.

    مثل خواهر و برادرت ... تو به شدت می ترسی از طلاق و برای همین میخوای زودتر طلاق بگیری تا راحت بشی.

    وقتی به شدت از یه اتفاقی می ترسیم عملن دیگران رو و شرایط رو به سمتی می بریم که اون اتفاق بیفته!

    این کاریه که شما داری انجام میدی.

    برای طلاق احتیاج به مصالح داری.... یکی یکی داری اون مصالح رو جمع آوری می کنی... داری با خودت و شوهرت بازی می کنی.

    و افسردگی همسرت و کارش که باعث کم توجهی و بعد بی توجهی به شما شده بهانه خوبی برای شروع این بازی بوده.

    اون کسی که احتیاج به درمان داره اول از همه شما هستی. والا درمان افسردگی همسرت کار راحتیه.


    1. با خودت روراست باش.
    2. قرار نیست اتفاقی که برای خواهر و برادرت افتاده برای تو هم بیفته.
    3. برو پیش مشاور و از ترس ها، نگرانی ها و نتایجش بگو.

    متاسفم که اینا رو بهت میگم. ولی شرایط پیش آمده از همون اول ازدواج شما و مخالفت های خانواده ها نشاندهنده مشکلات درونی شماست. نشون دهنده بهم ریختگی های روحی و اضطراب هاییه که داشتین. از همون زمان انتخاب همسرتون.

    دوربین رو به سمت خودتون بگیرید و بازی رو تمومش کنید.



    - - - Updated - - -

    ضمنن مشکل شما به هیچ وجه شبیه مشکل خانوم "زندگی موفق" نیست!

    - - - Updated - - -

    گرچه شاید در راه حل ها کمی با هم اشتراک داشته باشید.
    ===============================================

    خانم she شوهر ایشون از قبل یک رابطه دیگه رو شروع کرده بوده ، شما چطوری اینقدر مطمین شدین که مسبب همه مشکلات ، این خانم و مشکلات درونیش هست ؟ با این نوع قضاوت ممکنه ایشون سرخورده و نا امید بشه ، یکم محافظه کارانه برخورد بشه بهتره چون رونشناسی مثل مثلا ریاضی نیست که قطعی باشه حتی خبره ها و بزرگان روانشناسی هم در واقع فقط نظریه میدن .
    ایشون ، شما و خیلی های دیگه برای همدردی اینجا امدن که با مطرح کردن مشکلاتشون دردل کنن و همدردی و راه حل بقیه رو ببینن و احساس کنن کسی هست که باهاش حرف بزنن. ممنون که وقت گذاشتید.

  12. کاربر روبرو از پست مفید alireza35 تشکرکرده است .

    mahdis07 (پنجشنبه 30 آبان 92)

  13. #47
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط alireza35 نمایش پست ها

    خانم she شوهر ایشون از قبل یک رابطه دیگه رو شروع کرده بوده ،

    باهاتون موافق نیستم. شما از کجا مطمئن هستید؟ در ثانی من دارم از 8 سال زندگی ایشون میگم و نه یه موضوع 6 ماهه!

    شما چطوری اینقدر مطمین شدین که مسبب همه مشکلات ، این خانم و مشکلات درونیش هست ؟

    به خاطر لحن و رفتار و گفتار فوق العاده منفعل ایشون و نتایجی که دارن می بینن و گفتگوهای منفی ای که ایشون آغاز ککنده اش هستند.


    با این نوع قضاوت ممکنه ایشون سرخورده و نا امید بشه ، یکم محافظه کارانه برخورد بشه بهتره چون رونشناسی مثل مثلا ریاضی نیست که قطعی باشه حتی خبره ها و بزرگان روانشناسی هم در واقع فقط نظریه میدن .

    وقتی به کسی بگی که خودت مسئولی و رفتار خودت رو باید درست کنی سرخورده میشه؟؟؟

    من هیچ نظریه ای نمی تونم بدم ولی به طور قطع میگم که برداشت شخصی من از پست های خانم محدیث اینه که ایشون می ترسه و ترس ایشون شوهرش رو بیشتر و بیشتر پرخاشگر میکنه.


    ایشون ، شما و خیلی های دیگه برای همدردی اینجا امدن که با مطرح کردن مشکلاتشون دردل کنن و همدردی.

    دردو دل و همدردی به معنی دریافت راه حل نیست و به هیچ وجه کمک کننده این خانم در این شرایط نیست. صرف حرف زدن و آخی طفلکی عزیزم و این حرفا حداقل در مورد تایپک های که وضعیت بحرانی رو طی می کنند اصلا صحیح نیست.

    و راه حل بقیه رو ببینن و احساس کنن کسی هست که باهاش حرف بزنن.

    ممنونم آقای علیرضا و چه خوب که شما هم نگران هم تالاری خودتون هستید و کمک می کنید. کاش مشکل این خانوم هم با جرات و قاطعیت و البته صبر و پشتکار حل بشه. چون به قول شما هنوز هر دو طرف این زندگی رو دوست دارند.

  14. کاربر روبرو از پست مفید she تشکرکرده است .

    mahdis07 (پنجشنبه 30 آبان 92)

  15. #48
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 26 آذر 93 [ 20:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-13
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    1,059
    سطح
    17
    Points: 1,059, Level: 17
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    131

    تشکرشده 275 در 125 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خانم she

    از اینکه متن من رو کامل خوندید و جواب دادید ممنونم
    در روابط بین دو نفر که بحث دوست داشتن هم وجود داشته باشه ، قضاوت در مورد اینکه چه کسی مقصر هست خیلی مشکل چون موضوعات خیلی مختلف و پیچیده ای وجود داره .

    اما در مورد شوهر ایشون ، شما شناختتون نسبت به مرد ها چقدر هست ؟ (معذرت میخواهم ) تاحالا با چند مرد یا پسر مختلف تونستید صمیمی بشید تا بتونید از رفتار و افکار اونها سر در بیارید ( تحقیق میدانی) اصلا چقدر علاقه به شناخت انسان دارید که علاقه به مطالعه در مورد رفتار و.... انسان پیدا کنید ، من چون به این موضوع علاقه دارم این موضوع رو دنبال کردم و به دلیل همین علاقه هم اینجا هستم .

    از نظر من، وقتی یک مرد متاهل بدونه مشکل فیزیکی یا اتفاق خاصی یک باره با همسر خودش از نظر جنسی سرد میشه ، یعنی احتمالا ، فکر ش ( که سرمنشا همه اعمال و رفتارش هست) از این زن به یک زن دیگه یا یک چیز یا توهم دیگه انتقال پیدا کرده ، ( یعنی انرژی جنسیش را روی چیز دیگه متمرکز کرده) این موضوع از نتایج مطالعات روانشناسی و همچنین مشاهدات خودم در ارتباط با دوستانم یا... افراد دیگه... نتیجه گیری میکنم. من اینجا پای نظراتم مهر نمی زنم ایجا آزادتر نظرم رو میگم شاید با عرف جامعه و اعتقادات همخونی هم نداشته باشه.

    حالا در مورد خانم مهدیس ، مگه چند سالشه؟ بله درسته ایشون شاید هنر بالایی برای برخورد با همچین شوهری رو نداشته باشه ، اما مقصر همه اتفاقات هم نیست . اینکه انتظار داشته باشیم این خانم با 6 ماه سردی جنسی همسرش همچنان خیلی منطقی با مشکلات برخورد کنه ، انتظار سخت گیرانه ای هست.
    به هر حال امید وارم ایشون الان حالشون خوب باشه و در شرایط عصبی بهتری باشن و ما رو از وضعیتشون مطلع کنن.

    موفق باشید.

  16. 2 کاربر از پست مفید alireza35 تشکرکرده اند .

    mahdis07 (پنجشنبه 30 آبان 92), she (یکشنبه 26 آبان 92)

  17. #49
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 02 اسفند 92 [ 16:51]
    تاریخ عضویت
    1392-3-01
    نوشته ها
    19
    امتیاز
    479
    سطح
    9
    Points: 479, Level: 9
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger Second Class250 Experience Points
    تشکرها
    36

    تشکرشده 14 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام اول باید بگم من هیچوقت منکر اشتباهات خودم نمیشم و میدونم در زندگی هم حتما یه خطاهایی ازم سر زده اما هیچوقت هم نخواستم زندگیمو به سمت طلاق ببرم و مثل خواهر و برادرم بشم و اگر همچین قصدی داشتیم از چند ماه پیش که همسرم رفتاراش عوض شد میتونستم بهونه پیدا کنم ولی من هیچوقت با هیچ کس از افراد خانوادم در این مورد حرف نزدم .
    واما من اونروز بعد از خونندن پستای دوستان که بهم گفتند بمون تو خونه موندم اما وقتی همسرم اومد خونه و دید من هستم جبهشو عوض کرد که من ازت معذرت خواستم ولی به خاطر رفتارم نه اینکه بخوام باهات زندگی کنم منم گفتم ولی من میخوام زندگی کنم و سعی میکنم رفتارات یادم بره . همسرم گفت که اگه بمونی منو با کفن میارن و ازین حرفا... و من گفتم هر کاری میخوای بکن و همسرم از خونه رفت بیرون و البته بچرو هم برد گفت میبرم خونه مامانم شب میارمش . منم گفتم ببر و من تو خونه تنها بودم . مادرم اومد به من سر بزنه که دید من چشام از شدت گریه سرخ شده و دخترم هم خونه نیست پرسید چیزی شده گفتم نه و مادرم گفت اینکه چیزی نمیگی نشون میده مقصری و ناراحت رفت ( از خونشون به مادر شوهرم زنگ زده بود که مشکل اینا چیه و مادر شوهرمم گفته بود که ما هم نمیدونیم و ازین حرفا که البته زنگ زدن مادر من به مذاق شوهرم اصلا خوش نیومد ) من خونه بودم که بعد اذان شوهرم اومد خونه و بدون اینکه با من حرف بزنه رفت تو اون اتاق نماز بخونه ( شوهرم به خاطر شرایط روحی بدش تو محل کارش بهش زیاد گیر نمیدن البته تازگیها) بعد از چند دقیقه مادر و پدر من اومدتد خونمون ( اومده بودند دنبال من که دیدن شوهرم خونست) و خواستن که با شوهرم صحبت کنند و پدرم از شوهرم پرسید مشکلتون چیه و شوهرم گفت مشکلی نداریم پدرم گفت اگه دختر من اشتباهی ازش سر زده بگو شوهرم گفت نه مشکل از منه پدرم گفت خب من بهت حق میدم که از کارت خسته ای ولی سعی کن با همسرت خوب باشی و شوهرم در جواب پدرم گفت اگه دخترتون میخواد بمونه بمونه اما من رفتارام باهاش عوض نمیشه و من فقط به خاطر بچه باهاش میمونم و از خونه رفت بیرون پدر منم بهم گفت لباس بپوش بریم ومن اونشب رفتم خونه پدرم بدون اینکه در مورد کتک زدن یا اشتباهاتش چیزی بگم . اونشب تا آخر شب خبری از شوهرم نشد فقط آخر شب یه اس داد که کجایید بچرو بیارم ؟ و من هم گفتم خونه پدرم و بعد اومد جلود در بچمونو گذاشت و بدون کوچکترین حرفی رفت و از فرداش تلفناش شروع شد و من بدون کوچکترین حرفی به حرفاش گوش میدادم یه وقت میگفت من خیلی دوست دارم و میدونم اشتباه کردم تهش میگفت ولی نمیتونم زندگی کنم خلاصه سه روز این مساله ادامه داشت و من نمیدونستم هدفش چیه خب وقتی نمیخوای زندگی کنی چرا زنگ میزنی؟ تا روز سوم که گفت میخوام بچرو ببینم و من هم گفتم مشکلی نیست بچمون هم دلش برات تنگ شده و اومد دنبالش و من حتی نزاشتم منو ببینه و آخر شب بچمونو اورد و من در و باز کردم و بازم باهاش رو در رو نشدم از فرداش داستان عوض شد یعنی میگفت دوستت دارم تهش میگفت میخوام زندگی کنم و اگه غیر ازین بود از اون روز که رفتی انقدر زنگ نمیزدم و شب میام دنبالت و من باز هم سکوت کردم شب ساعت 12 شد و من ناراحت که رودست خوردم که زنگ زد که دارم میام و من گفتم نمیخوام بیای گفت من میام تو نیا گفتم خودتو اذیت نکن بچمون خوابه و منم اعتقاد دارم که اگه برات مهم بود زودتر میومدی و شوهرم شروع کرد به توضیح دادن که تا الان سر کار بودم و اینکه میخوام سعی کنم خوشبختت کنم و بیا بهم فرصت بدیم گفتم اول حرفامونو میزنیم بعد تصمیم میگیرم گفتم مشکل تو با من چیه؟ گفت مشکلم اینه که وقتی حرف میزنم باهات سریع جبهه میگیری گفتم فکر نمیکنی ادبیاتت مشکل داره مثلا وقتی میگی نمیخوام باهات زندگی کنم من دیگه عقلم کار نمیکنه اونم گفت خب من منظورم اینه که ازین نوع زندگی خسته شدم و دوست دارم خیلی خوب باشه. خلاصه اونشب حدود دو ساعت تلفنی حرف زدیم و قرار شد تا فردا فکر کنیم و واسه برگشتنمون تصمیم بگیریم و البته تصمیم هردومون مثبت بود ولی شوهرم یه شرط گذاشت که من تا یه مدتی نمیتونم با خانوادت برخوردی داشته باشم و من گفتم مشکلی نیست و این کاملا شخصیه . اونشب شوهرم اومد دنبالم و من برگشتم ( خانوادم کلا تصمیمو به عهده خودم گذاشتن) من دیگه در مورد گذشته حرف نزدم و دارم برای بهتر کردن خودم و زندگیم تلاش میکنم شوهرم خیلی بهتر شده و میفهمم که داره سعی میکنه البته من یه چیز مهم کشف کردم اونم اینه که شوهرم منو همیشه دوست داشته ولی شاید میخواست با رفتاراش این حسو از منم بگیره . میدونم تو این راه خیلی اشتباه کردم اینکه قضیه مهریه رو پیش کشیدم راهکاری بود که یکی از دوستام بهم گفت و منم ... شاید تو این مدت آدم منفعلی بودم ولی واقعا انقدر از نظر روحی آشفته بودم که عقلم کار نمیکرد و به همین دلیل راه حل بقیه رو اجرا میکردم و واقعا امیدوارم بتونم از پسش بر بیام

    - - - Updated - - -

    و از همه دوستانی که وقت گذاشتن و منو راهنمایی کردن واقعا سپاسگزارم و ممنون که باهام همدردی کردین و آقای علیرضا من دارم سعی میکنم همون رابطه شیرین و فرهادی رو بسازم و ممنون که قضاوتم نکردین و نگرانم بودین

  18. 2 کاربر از پست مفید mahdis07 تشکرکرده اند .

    alireza35 (پنجشنبه 30 آبان 92), shabnam z (پنجشنبه 30 آبان 92)

  19. #50
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 26 آذر 93 [ 20:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-13
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    1,059
    سطح
    17
    Points: 1,059, Level: 17
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    131

    تشکرشده 275 در 125 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خانم مهدیس

    از اینکه در شرایط بهتری هستید خوشحالم ، امیدوارم عشق ، دوستی وعلاقه بین شما هروز بیشتر بشه .

  20. کاربر روبرو از پست مفید alireza35 تشکرکرده است .

    mahdis07 (جمعه 01 آذر 92)


 
صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تو ارتباط با دخترها تو اجتماع مشکلی ندارم، اما وقتی دختری رو دوست دارم برعکسه
    توسط amir800 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 05 آبان 95, 22:01
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 مهر 94, 23:08
  3. من خیلی نقص دارم هم تو رفتارم هم تو ظاهرم نمیتونم خودمو دوست داشته باشم
    توسط پونیو در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 43
    آخرين نوشته: پنجشنبه 30 مرداد 93, 00:20
  4. تو انتخاب کمکم کنید تو تصمیم درست مرددم روحیم داغونه
    توسط mona_joon در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: چهارشنبه 15 دی 89, 14:23
  5. لطف آن چه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی
    توسط مدیرهمدردی در انجمن موسیقی و آرامش، دانلود موسیقی و...
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 فروردین 87, 04:37

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.