با تشکر از همه دوستانی وقت گذاشتن و جواب دادن
اگه دوستان دیگه هم نظری دارن ممون میشم
- - - Updated - - -
من قبلا به روانپزشک مراجعه کردم. البته زیاد ادامه نمیدادم. من مشکلمو میدونم کجاست! فقط نمیتونم حلش کنم.
روزهایی که ارتباطم با خدا خوب باشه اعتماد به نفسم بالاس با همه گرم میگیرم سعی میکنم تو جمع باشم و ..
اما مشکل اینجاس نمیتونم این وضعیتو ادامه بدم و بیشتر اوقات برعکسه. اعتراف میکنم وقتی به گناه میفتم یدفه همه چی خراب میشه.
دیگه حوصله ندارم گوشه گیرم سعی میکنم تنها باشم اعتماد به نفسم فوق العاده میاد پایین. خیلی سعی کردم گناه نکنم ولی نمیشه..بارها توبه شکستم..
روابطم با پسرها رو که گفتم. با توجه به حرفایی هم که زدم احتمالا باید حدس زده باشین دوستان صمیمیم اندکن. زیاد اهل ارتباط برقرار کردن نیستم چون اغلب گوشه گیرم و کم حوصله
با دوست دخترم ارتباطم خیلی صمیمی بود. همو دیده بودیم ولی بیشتر از طریق تلفن در ارتباط بودیم.
قصدشو داشتیم ولی اصن کار به اونجا نکشید که بخواهیم زیاد هموببینیم و همه چی خراب شد. پدرشون متوجه رابطه ما شدن و منو ندیده رد کردن!
بعد اون من خیلی سعی کردم راضیش کنم که بذاره حداقل از طریق خونواده اقدام کنم اما نشد همش میگفت دوستت دارم اما چاره ای نداریم. همش گریه میکرد.
تو مدتی که باهم در ارتباط بودیم رابطمون واقعا عاشقانه بود. با اینکه درمقابل همه احساسات و اصرارهای بیش از حد من من جوابشون فقط این بود که چاره ای جز جدایی نداریم!
من درمقابل ایشون بیش از حد صبوری کردم خیلی با حوصله و همیشه با آرامش برخورد میکردم و سعی میکردم راضیش کنم به طوری که برا خودمم عجیبه. چون واقعا دوسش داشتم و میخواستمش.
چرا دوس دختر نمیگیرم؟ برای اینکه احساساتی هستم. زود وابسته میشم. نمیتونم با کسی باشم و بعد یه مدت بگم باشه دیگه تموم خدافظ.
مگه اینکه کسی باشه که برا ازدواج بخوامش. و خب با توجه به معیارام که میخوام طرفم حتما مذهبی باشه فرد مورد نظرم قطعا اهل دوستی نخواهد بود!( اون دختر خانوم هم مذهبی بود به زور راضی به ارتباط شدن.
ولی خب بخاطر همین ارتباط همه چی خراب شد)
راستی اینم بگم آشناییمون تا وقتی که پدرش بفهمه حدودا 3 ماه طول کشید. بعد اون من نزدیک 8 ماه فقط سعی کردم ایشونو راضی کنم که اجازه بدن من به طور رسمی اقدام کنم که نشد. ت
و این مدت رابطه ی عاطفی ما خیلی قوی بود و میتونم بگم تقریبا تمام احساسات و عشقم رو براش خرج میکردم. اون هم متقابلا همینطور..
ولی وقتی درمورد خواستگاری میخواستم حرف بزنم میگفتن نمیشه ما باید جدا بشیم چاره ای نداریم.
(فکر کنم به پدرش خیلی احترام قایل بود و هم اینکه میترسید من اقدامی بکنم دیگه اجازه ندن بره دانشگاه. چون خانوادش خیلی مذهبی بودن)
- - - Updated - - -
سلام دوست عزیز..
ممنون..من درسته دوس دارم زودتر ازدواج کنم ولی معیارم مشخصه و ان شالله که اشتباه نکنم
عشق اولم هم اره..به نظرم صلاح همونیه که خدا میخواد و همونیه که پیش میاد..سخته ولی سعی میکنم فراموشش کنم
دوس دارم بیام و حتما تاپیکتونو میخونم.
ممنون بابت وقتی که گذاشتی. شما هم موفق باشی ان شالله![]()










پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)