نقل قول نوشته اصلی توسط غزل زندگي نمایش پست ها
سلام سارا جون ممكنه اين پستم به دردت نخوره، فقط خواستم باهات همدردى كنم و بگم من كاملا درك مى كنم. مادر خودمم همين مدلى بودن، يه دل پر خونى داشتم كه نگو، گاهى اينقدر گريه مى كردم از دست مامانم كه بعضى وقتا تو عصبانيت مى گفتم " متاسفم كه يه بلايى سر من اوردين كه رفتن از اين خونه ارزوم شده"
مامانمم هميشه مى گفت " الهى برى يه راه دورى كه اگه بخواى هم نتونى برگردى "
اى خدا نمى دونم نفرين مادر بود يا نه. كاش شمارت و داشتم و برات مى گفتم دورى از همون مادر يعنى چى.
كاش مادرم پيشم بود كه دستاشو ببوسمو يه كم تو بغلش گريه كنم. كاش هيچ وقت جواب
عزيزم گريه ام بند نمى اد، قدر بودنشو بدون به هر بدى كه باشه فقط يه دونه س.
عزیزم مرسی از پستت. میدونم که هیچ کس مثل خانواده و مادر موقع مشکلات نمیتونن آدمو آروم کنن برای همین از اینکه انقدر رابطم با مادرم مشکل داره عذاب میکشم. چون این حمایتو تا الان نداشتمو میدونم در آینده هم نخواهم داشت! امیدوارم مشکلاتت زودتر حل بشه

firefly دوست من
از تک تک کلماتت حس میکنم که منو میفهمی و منم کاملا حستو میفهمم. جمله ی آخرت پر از امید بود واقعا آرزو میکنم هر جوری که به خیر و صلاحته اوضاعت تغییر کنه.....