با تشکر از همه دوستان
مرسی خانوم دختر بیخیال عزیز
مشکل من نه خانوممه نه چیز دیگه مشکل من اینه که از رفتار هاش کمی خسته ام من به قدر کافی تو شرکتم درگیرم ولی باز میام خونه از اینکه احتلاف نظر داشته باشیم دیگه بدم اومده همش فکر می کنه دارم با حرفام نصیحتش می کنم ولی واقعا اینجوری نیست
بیشتر کارهاش که گفتم به نحوی اگه منو حرص نده اینقدر ارومه که من مجبورا باید انجام بدمش
خود من که گفتم وقت شناسم همش عجله دارم یه کاری رو به پایان برسونم اونم سریع الامکان
میام باهاش منطقی حرف بزنم فکر می کنه دارم بهش تیکه می اندازم بهش میگم بیا این دفعه بریم پیش مشاوره اینا ادمای درستی هستن تصلا یکی از دوستان خود من مشاوره بیا بریم اونجا می گه بریم چی بگیم منم می مونم چی بگم بهش بگم تو مشکل داری یا من؟؟؟؟
همش فکر می کنم ازدواج برا یه دختر 22 ساله اشتباهه اون دختر باید به پختگی برسه این پختگی که عرض می کنم امادگی ازدواج داشتن هستش نه بلوغ فکری
زن و شوهر باید همو و درک کنن بخاطر همینه که این همه طلاق تو زندگی رخ میده چرا چون که زندگی رو میدان نبرد می بینن چه دختر چه پسر
من بازم می گم مشکل احساسی نداریم مشکل فعلا کاراشه
نمی خوام با زور یه کاری رو انجام بدم وگرنه می دونم چحوری کاری کنم که اون فرد بفهمه و حساب دستش بیاد
اینه اصل موضوع