سلااااااام
من نگینم - مشکلم ی جورایی مثل مشکل شماست . یکی رو دوست دارم ونمیدونم رفتاراشو به چه حسابی بذارم
اما احساسم میگه کارای اونم از روی دوست داشتنه
اصلا آدم افراطی و تفریطی نیست
اما 1 بار که بخاطر بی نتیجه بدون دوستیمون ( مادرش مخالف ازدواج ماست بخاطر بعضی شرایط ... ) میخواستم ازش جدا بشم ... گریه می کرد :(
کلا از نظر درک و فهم و خیلی چیزا آدم مقبول و مناسبیه
منم مثل اونم شرایط ایده آل کاری و تحصیلات . زندگی و ...
ی جورایی هم سطح و همطرازیم
اما من بخاطر ی مشکلی که قبلا پیش اومده برام خونوادش مخالف ازدواج ما هستن :( البته منم هیچ وقت بهش نمیگم چرا اونا مخالفن ؟ یا نمیگم خب راضیشون کن یا اینکه بگم برو از مشاوره کمک بگیر
ی جورایی غرورم اجازه نمیده :|
حالا نمیدونم چیکار کنم
نه میتونم دل بکنم نه میشه رو نتیجه این دوستی حساب کرد
قبلا می گفتم عیب نداره بالاخره خدایی هست و به موقع خودش کمک می کنه
اما الان نمیدونم چی کنم؟
بمونم و تلاش کنم تا بالاخره خونوادش تسلیم بشه یا با ی دنیا سرخوردگی برم دنبال کار خودم ؟ :((

ببخشید که اینجا مشکلم رو مطرح کردم
گرفتار شدم با این وضعیت ...