این چند وقته خیلی بی حوصله شدم. اصلا نمی دونم کار درست چیه!!! چند شب پیش برای اولین بار واقعا برای اولین بار با مادرم درددل کردم، شب بود اونقدر طولانی شد که اذان صبح و گفتن.. بیچاره مامانم، هر لحظه به تعجبش اضافه می شد، باورش نمیشد تو دل من این همه حرف باشه. باور نمی کرد پشت این چهره ی پرانرژی و امیدوار چه آدم خسته ای وجود داره. نمی دونم چرا باهاش حرف زدم، اما آخرش هم احساس بدی داشتم هم خوب، بد برای اینکه دوست ندارم کسی از خونواده ام از مشکلاتم چیزی بدونه، خوب هم برای اینکه یه کمی حالم بهتر شد.
قراره مادرم کمکم کنه، امیدوارم بتونم یه رابطه متعادل با همسرم برقرار کنم، البته بازم مسائل مربوط به همسرم رو نگفتم بیشتر در مورد پدرش حرف زدم، چون اصلا دوست ندارم وجهه همسرم رو خراب کنم.
تا حالا چند نفر صریحا بهم گفتن که از همسرم جدا بشم، در صورتی که در باقی موضوعات و مشکلات، بیشتر سعی می کنن که از جدایی حرفی به میون نیارن. نمی دونم شاید مشکل من و همسرم خیلی حاده، ولی به دلایلی نمی تونم قبول کنم که راه حل این قضیه جداییه.
همه اش با خودم می گم من از مردای دهن بین متنفرم، چرا باید همسرم دهن بین باشه!! چرا باید انقدر تحت تأثیر همه چیز حتی سریال تلوزیونی.... قرار بگیره؟؟ همه اینا به کنار فکر می کنه منم مثل خودشم!!!
راستی از مشاور وقت گرفتم، خودم تنهایی، ببینم چی می گه..
امیدوارم خدا هیچ کس رو به حال خودش رها نکنه
![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)