با اینکه سعی کردم تا حد امکان به توصیه های شما عزیزان عمل کنم، اما متاسفانه دیشب اتفاقی افتاد که در عرض یکسال گذشته اتفاق نیفتاده بود.
مامانم رفته مسافرت و خانواده شوهرم بزور بابامو چهارشنبه شب دعوت کردن خونشون برای شام. من چون عواقبشو میدونستم خیلی مخالفت کردم، ولی متاسفانه بابام هم درک نکرد و گفت نمیخواد دلخوری چیزی پیش بیاد، و اینکه یک شب بیشتر نیست و ... خلاصه اومد. من چهارشنبه علاوه بر هفته خیلی سختی که داشتم و 9 ساعت کار روزانه، کلاس ورزشم هم رفتم بعد از سر کار (اوایل ازدواج کلاس ورزشمو که بصورت حرفه ای میرم، برای مناسبت های بی حد و حصر این خانواده کنسل میکردم، ولی دیگه به خودم قول دادم اینکارو نکنم). شب هم رفتیم اونجا و بدون اغراق برای یک نفر آدم که پدر من باشه، بالای 6 مدل غذا و انواع پذیرایی آماده کرده بودن. من بعد از رفتن بابام که ساعت 10 بود، تا 11:30 داشتم ظرف میشستم. به اندازه کوهی ظرف جمع شده بود و گفتم زشته مادرشوهرم از دو روز قبل داره آشپزی میکنه، و بعد ظرفارم بذارم خودش بشوره. خلاصه به حالت مرگ از خستگی بعدش رفتم خوابیدم. مسئله اینه که درسته یک شب بود ولی این اتفاق خیلی زیاد میفته. مدتهاست سعی کردم با رفتار جرات مندانه، این مناسبتهارو به هفته ای یکبار یا دوبار کاهش بدم.
هفته پیش تولد پدر شوهرم بود و منم به خاطر یکسری زحمت هایی که برای خرید خونمون کشیده بود، گفتم که برای خرید هدیه اش برم (من تا بحال برای خرید هدیه پدر خودم نرفتم. مادر و پدرم با هم میرن کادوهاشونو میخرن و ما بچه ها هزینشو حساب میکنیم). خلاصه مادر شوهر و برادر شوهر، من و شوهرم رفتیم که واسه پدرشوهرم کت بخریم. دیدم اینا وسواسی هستن و ممکنه رو بدم خرید کت تا یک هفته طول بکشه. خلاصه فقط اون شب باهاشون گشتم و دیگه نرفتم. همون شب قبل از جدا شدن، مادر شوهرم گفت که پدرمو چهارشنبه دعوت میکنه و تولد پدر شوهرم و شوهرم جمعه شب با هم باشه (آدم رو تو کار انجام شده قرار میدن). منم اونجا گفتم باشه (اشتباه من) و صبح روز بعدش به همسرم گفتم، دو روز مهمونی این هفته برام زیاده و از مامانت خواهش کن تولد رو هفته بعد بندازن.

روز پنجشنبه فهمیدیم که مشکلی برای چک سوم خونه ای که خریدیم پیش اومده و ممکنه نتونیم چک رو پرداخت کنیم. یعنی ممکنه مجبور بشیم معامله رو کنسل کنیم، من از استرس داشتم میمردم. تمام جمعه از تب تو رختخواب بودم، و متوجه شدم که مهمونی هنوز پابرجاست و اینا حتی برای شوهرم کیک و همه چی گرفتن، منم مریض، حتی هدیه شوهرمو وقت نکردیم تو این اوضاع تهیه کنیم. از صبح هم شوهرم هی میگفت تو مجبور نیستی بیای، اما مگه میشه تولد شوهرمو یکسال بعد از ازدواج نرم؟! خلاصه عصبانی هم شدم که اصلا شرایط رو درک نمیکنن، و با شوهرم قبل از رفتن به اونجا کلی دعوا کردیم. من گفتم فقط یک ساعت میام، چون حال ندارم و شام نمیمونم.
رفتیم اونجا و تا چشم من به بقیه افتاد زدم زیر گریه!! جلوی همه.. اصلا باورم نمیشه. من هیچوقت گریه نمیکنم. دیشب اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم. خلاصه من و شوهرم بهانه آوردیم که دلم درد میکنه و مریضم و رفتم تو اتاق، تا حالم بهتر شد، با یک وضعی رفتیم برنامه رو اجرا کردیم و من شام نخورده برگشتم خونه.
مسئله اینه که درسته این مشکلات من بزرگ نیست ولی نمیدونم چرا اینقدر داره منو اذیت میکنه، من دارم خودمو پیر میکنم سر این موضوعات. من با شوهرم ازدواج نکردم که همش حرف خانوادش باشه و اینکه چقدر روابطشون با هم خوبه و .... که من و شوهرم حتی هفته ای یکبار هم با هم رابطه نزدیک نداریم. من از زندگی چیز دیگه ای میخوام. میخواستم خودم و شوهرم باشیم فقط. اصلا من نمیفهمم خانوادش چکاره ان. اونا هم مثل بقیه آدما میشن آشنایان درجه 2 ما. مثل در مادر من و مثا خواهر برادر من! چرا اینقدر تو زندگی من هستن؟! اونا چی از جونمون میخوان؟ مامان بابای من کاری با ما ندارن و متهم به سرد بودن و عدم احترام گذاشتن میشن. اونا از ما انتظار بیش از حد ندارن و اینقدر ما رو تحت فشار نمیذارن.
مثلا من آدم درونگرایی هستم و برای اینکه انرژی بگیرم، لازمه تنها باشم بعضی موقع. خانوادم این موضوع رو با اینکه ناراحت میشن ولی درک میکنن. من جمعه حتی یک لحظه نتونسم برم پایین که به بابام سلام کنم. حالا اینا شب به این شکل منو بزور کشوندن اونجا (هی گفتن نیا ولی آخه مگه میشه). چرا اینقدر خودخواهن؟
من خیلی از خانوادش متنفر شدم. این کاراشونو محبت نمیبینم و با اینکه آزار دیگه ای ندارن، واقعا با همین مسئله نمیتونم کنار بیام. با این مدام دور هم بودنشون و کار دیگه ای نداشتنشون. به گیر دادنشون به بچه هاشون. من یکساله ازدواج کردم و به جرات میگم وقتی خونشون میرفتیم، تا 10:30-11 شب با این وضع طولانی کارمون، باید پیش مامان باباش بیدار می نشستیم. ما معمولا ساعت 8:30-9 شب میرسیم خونه از سر کار و خانواده من درک میکنن ما ممکنه خسته باشیم و ولمون میکنن بریم بالا تو اتاقمون. اما این خانواده همسرم خیلی بیشعورن و همسرم هم کاملا از شرایط راضی!! اصلا دوس داره اینطوری باشه. من میترسم فردا خونمو هم رفتیم همین برنامه باشه. اینا سال اول عید رو به من زهر کردن! مارو صبح میکشوندن خونشون، بین صبح تا ظهر، برای ناهار، عصر، شب.... من دیگه آخرش به گریه افتاده بودم. تمام فامیلاشون از سراسر کشور اومدن اینجا، و مادر شوهرم همشونو تک تک دعوت میکرد. تمام عید نوروز من و شوهرم به دعوا گذشت و من نمیدونستم باید چیکار کنم. اینا تمام کشور فامیل دارن و هر کی میاد شهر ما، مادر شوهرم مهمونی مفصل میده و شوهرم هم با سر میدووه میره اونجا. خوب چون اینا همش تو حلق هم هستن، هی میپرسن زنش کجاست؟! نمیدونم والا، من به این سبک زندگی عادت ندارم و لذت هم نمیبرم. ترجیح میدم به جاش کتاب بخونم یا ورزش کنم، یا یک کار هنری انجام بدم، یا پروژه ای انجام بدم، یا فیلم ببینم و یا با شوهرم حرف بزنم و یا باهاش روابط صمیمانه داشته باشم. قبل از ازدواج چون این حرفا نبود خیلی مشکلی نداشتیم، اما الان که این همه تفاوت رو بین خودم و همسرم میبینم، دارم به این نتیجه میرسم که از هم جدا بشیم. من بر میگردم جایی که بودم. اونجا برای روابط اجتماعی اینطوری به همدیگه فشار نمیارن. از این ناراحتم که چرا با اینکه اینهمه قبل از ازدواج رفتیم پیش مشاوره، متوجه نشد که من مثلا درونگرام و شوهرم برون گرا. چرا شوهرم به یک چیزی که من علاقه دارم، علاقه نداره و برعکس. چرا اینقدر ارزشهامون فرق داره. و از همه بدتر از این ناراحتم که چرا قبل از ازدواج این چیزارو درک نکردم.
امروز شوهرم اومد منت کشی برای دیشب. اما یک هفته دیگه یادش میره و روز از نو، روزی از نو. من هم هنوز خیلی خیلی عصبانیم. از همه چی! میترسم از عاقبتی که اینجا در انتظارمه.
من این زندگی رو نمیخوام. شوهرم بزور با من روابط نزدیک داره، اصلا با من حرف عمیق نمیزنه (فقط در حد قربون صدقه رفتن)، همش میخواد تو مهمونی و با بقیه باشه، و به پول خیلی اهمیت میده. به ورزش و تنهایی، مطالعه و کار مفید انجام دادن، علاقه ای نداره