به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 7 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 80
  1. #61
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ایوب نمایش پست ها
    دانشجو بودم، بدبخت و بیچاره، یه لپ تاپ از تعاونی دانشگاه برداشته بودم قسطی! ماهی 60تومن نداشتم بدم! همین جور که تو شهر داشتم چرخ می زدم و فک میکردم از کدوم گوری جور کنم، یه دفعه یادم به گوشواره هام افتاد و رفتم فروختمشون! این قدر دوسشون داشتم که نگو!

    !
    فکرکنم ایوب خیلی وقته نیومده تالار.
    ولی دلم میخواست ازش بپرسم اون گوشواره ها رو قبلش با پول خودش خریده بوده؟

    من که فکر نکنم گوشواره و گردنبند و کلا چیزایی که یعنی مال منه، جزء دارایی من محسوب بشه و بتونم بفروشمشون. یه بار اتفاقا همچین فکری به ذهنم رسید که مثلا برم گردنبندم رو بفروشم. وی مامان گفت:" مگه مال توه که بری بفروشی؟ هروقت با پول خودت چیزی خریدی بعد براش تصمیم بگیر"
    فکر کنم این گوشوارم و گردنبندم فقط یه چیزیه که بهم قرض داده اند.

    آخه مامانم حتی برای خواهرام هم طلاهاشونو نداد بهشون وقتی ازدواج کردن. یه جورایی انگار ازشون پس گرفت. یعنی فقط تا وقتی خوه بابا هستیم حق داریم مثلا اون گوشواره رو گوشمون کنیم. وقتی ازدواج کردن دیگه مال خواهرام نبودن.


    یکی از خواهرام چند سال پیش یک بار در دوران عقد طلاق گرفت. خب مهریه اش رو هم بخشید تا تونست طلاق بگیره. ولی اون طلاهایی هم که شوهرش براش در دوران عقد آورده بود رو مامام به خواهرم نداد. مامان طلاها رو جای خسارت خرجایی که برای مراسم عقد و خریدایی که برای داماد سابق کرده بودن برداشت برای خودش. و نداد به خواهرم!!!!!!!!!!!!1

    نمیدونم همه مامانا اینطوری ان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    یا بابام....
    خواهرم و وهرش گیر 5 میلیون دیگه بودن که بتونن یه جای بهتر خونه بخرن. تا همون جاش رو هم چندتا وام گرفته بودن تا بتونن خونه بخرن.اما خب پولشون جور نشد و مجبور شدن یه جایی که باب میلشون نبود خونه بخرن.بابا یه کلام نگفت من 5 تومن رو حالا بهتون قرض میدم بعدا بهم بدید. یعنی راستش خواهرم هم از بابا خواسته بود که اگه میشع کمکشون کنه. بابا گفته بود دستم فعلا تنگه.
    بعد موقع خرید و سند زدن و .... بابا گفته بود بیاید شریکی بخریم .سه دنگ شما سه دنگ ما.!!!!!!!!!!نمیدونم بابا که دستش تنگ بود چطوری یهو پولدار شده بود که سه دنگ خونه رو بخره و به اسمش بزنن؟

    یا خود مامان...
    کافیه بگم مامان 20 تومن میدید من برم مثلا دکتر زنان؟
    میگه ندارم.
    بعد کافیه همون روز بفهمه یکی میخواد طلا بفروشه. میره میخره.!!!!!!!!یهو پولدار میشه.

    همون خواهرم که گیر خونه خریدن بودن مجبور شد طلاهاشو بفروشه. کی طلاهاشو خرید ازش؟ مامان.
    الان هم گاهی همون طلاهایی که قبلا به سر و گردن خواهرم بوده استفاده میکنه. اونوقت خواهرم از طلاهاش فقط حلقه ازدواجش باقی مونده.حتب جلو خواهرم هم از همون طلاها استفاده میکنه. نمیدونم یعنی توی دلش نمیگه یه وقت دل خواهرم میسوزه؟

    من یاد ندارم یه بار پول تو جیبی به من داده باشن. تنها پولی که به من میدادن به اندازه روزی دو بار کرایه اتوبوس بود که بتونم برم مدرسه و بیام.

    هنوزم میخوام برم بیرون باید هی بگم کارت اتوبوسم شارژ نداره. اونوقت هزار تومان با منت میدن که کارت شارژ کنم. هر بار سوار شدن اتوبوس هم که 300 تومنه. یعنی با هزار تومن شارژ کارت ، نهایتا میشه 3 بار سوار اتوبوس شد.

    - - - Updated - - -

    ااصلا امروز اعصاب ندارم.
    دو روزی رفتیم شهری که بابا عمل کرده.
    امروز صبح میخواستیم برگردیم.
    برادر بزرگم رسوندمون ترمینال.یه پسر دو سال و نیمه دارن. موقع خداحافظی گفت خانمش دوباره بارداره. ولی میخوان سقطش کنن.پرسیدیم الان چند وقتشه؟ نگفت.
    من حرفی نزدم. ولی خیلی اعصابم از دست داداشم خرد شد.
    همینجور که داشتیم با مامان میرفتیم گفتم خب وقتی بچه نمیخوان چرا حواسشونو جمع نمیکنن که بچه دار نشن؟ حالا زن داداش بیچاره باید درد و بدبختیهاشو بکشه و داداش هم عین خیالش نباشه.
    بعد خب اعصاب نداشتم.
    مامان گفت:" حالا یعنی چند وقتشه؟"
    منم با اعصاب خوردی وبی حوصلگی گفتم:" چمیدونم"
    مامان بهش برخوردو گفت:" دیگه با من هم کلام نشو.فقط بلدی جلو بقیه بلبل زبونی کنی و جوری باشی که همه فکر کن آدمی؟و....."
    توی 8 ساعتی هم که توی راه بودیم باهام حرف نزد. حالا هم باهام سرسنگینه و حرف که میزنم جواب نمیده.

    حالم به هم میخوره از تک تکشون.
    به خدا قسم هر کدوم هر چی به مامان بگن و هر بی احترامی بکنن مامان اصلا بهشون برنمیگرده. اما کافیه من همین یه کلمه چمیدونم رو بگم. خوب بلده به من برگرده.

    - - - Updated - - -

    بعد از 43 روز رفتیم پیش بابا که یه سر بهش بزنیم.یعنی 43 روز بود همدیگه رو ندیده بودیم.
    موقعی که بابا رو دیدم که فقط به زور یه جواب سلام بهم داد. اصلا جوابی به بقیه احوالپرسیهام نداد و حتی نگاهمم نکرد. من به رو نیاوردم و باز هم بغلش کردم. اما همونجور بی تفاوت و بی حرکت وایساده بود و حتی دستش رو نیاورد بالا یکم اونم منو بغل کنه.
    موقع خداحافظی هم همینطور. باز هم بغلش کردم و قربون صدقه رفتم و ...فقط به زور تحملم کرد.

    - - - Updated - - -

    من نمیدونم باید چیکار کنم مثلا؟
    این مدت که خب خواهرم زایمان کرده بود. از دو هفته قبلش که کلا خونه ما بودن و من هم هر کاری از دستم بر اومد انجام دادم.
    بعدش هم که دو سه هفته است بعد از زایمانش خونه ی اونها هستیم و مراقبشیم. منم خب هر کاری بتون برای خودش و نی نی انجام داده ام. ولی بیشتر حواسم به اون یکی دخترشون بوده که الان اول دبستانه. به درسها و امور مدرسه اش رسیدگی کردم. میبینم الان خواهرم بیشتر درگیر نی نی شده، به جاش من بیشت به اون یکی دخترشون توجه نشون دادم و پارک میبرمش و کتابخونه و بازی و ....
    مامانم هم که یه مغازه داره و این مدت که درگیر خواهرم بوده نتونسته بره و من بعد از ظهرها میرم اونجا . با اینکه فوق العاده از این کار بدم میاد.

    اونوقت در میان بهم میگن:" تو هم یه کاری کن...تو هم بالاخره یه گوشه از کارها رو بگیر...."

    به خدا من خیلی هنر کرده ام تا حالا از دست اینا خودکشی نکرده ام.

    - - - Updated - - -

    من قبول دارم که درست نیست که تا الان دارن خرج منو اونا میدن.
    ولی اینم میدونم که من خیلی خیلی کم خرج بوده ام.

    - - - Updated - - -

    هه....
    برادرم از وقتی بچه بود پولی هم که کسی مثلا برای تولدش بهش میداد جمع میکرد و خرجش نمیکرد. بعد کم کم چند تا دونه جنس خرید و توی مغازه مامانم مامانم براش فروخت و پولش رو نگه میداشت براش و باز باهاش جنس میخرید براش و میفوخت و ....
    دو سه سال پیش برادرم میخوات تار بخره. مامان اینا براش نخریدن. اونم گفت خب پول خودم که هست با اون میخرم و از مامان خواست پولها رو بهش بده تا تار بخره.
    مامان بهش داد. ولی پول کارکرد خودش و زحمتی که برای فروشش کشیده رو از روی پول برداشت، بعد بقیه اش رو داد به برادرم.
    به خدا فکر که میکنم هی به این چیزا...میگم کو مهر مادری؟ کو فداکاری مادرانه؟

    همش فقط سودنگری....همش یه ذهن اقتصادی...همش حتی برای محبت کردنها هم حساب و کتاب....

  2. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)

  3. #62
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 دی 92 [ 19:23]
    تاریخ عضویت
    1392-7-26
    نوشته ها
    71
    امتیاز
    398
    سطح
    7
    Points: 398, Level: 7
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    92

    تشکرشده 77 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام پوه عزیزم
    یا خود مامان...
    کافیه بگم مامان 20 تومن میدید من برم مثلا دکتر زنان؟
    میگه ندارم.
    بعد کافیه همون روز بفهمه یکی میخواد طلا بفروشه. میره میخره.!!!!!!!!یهو پولدار میشه.

    همون خواهرم که گیر خونه خریدن بودن مجبور شد طلاهاشو بفروشه. کی طلاهاشو خرید ازش؟ مامان.
    الان هم گاهی همون طلاهایی که قبلا به سر و گردن خواهرم بوده استفاده میکنه. اونوقت خواهرم از طلاهاش فقط حلقه ازدواجش باقی مونده.حتب جلو خواهرم هم از همون طلاها استفاده میکنه. نمیدونم یعنی توی دلش نمیگه یه وقت دل خواهرم میسوزه؟

    من یاد ندارم یه بار پول تو جیبی به من داده باشن. تنها پولی که به من میدادن به اندازه روزی دو بار کرایه اتوبوس بود که بتونم برم مدرسه و بیام.

    هنوزم میخوام برم بیرون باید هی بگم کارت اتوبوسم شارژ نداره. اونوقت هزار تومان با منت میدن که کارت شارژ کنم. هر بار سوار شدن اتوبوس هم که 300 تومنه. یعنی با هزار تومن شارژ کارت ، نهایتا میشه 3 بار سوار اتوبوس شد.
    واقعا ناراحت شدم وقتی اینها را خوندم. خودت ناراحت نکن به جاش بیا وابستگی ات به خانواده را کم کن.

    اگه خانمی اصلا هیچوقت علاقه ای به کار بیرون نداشته باشه، بهش ایرادی وارده؟
    و آیا باید خودش رو مجبور کنه به خاطر فرهنگ و سایر شرایط، بره سر کار؟ در حالی که میدونه اصلا کار بیرون با روحیاتش سازگار نیست و علاقه ای نداره؟
    به نظر من گاهی اوقات شرایط ایجاب می کنه که ادم از علایقش بگذره و برای پیشرفت زندگیش تلاش کنه. حتی اگه به ان کار علاقه نداشته باشه.

    از طرفی فرضا یه کسی مدرک لیسانس یا فوق لیسانس یه رشته ای رو داره. بعد هرچقدر میگرده کار مرتبط با رشته اش گیرش نمیاد.

    بعد حاضر میشه بره سراغ یه کاری که اگه حتی دیپلم هم نداشت میتونست انجامش بده؟
    به نظرتون اگه بره سراغ این کار بیشتر حالش بد میشه و اذیت میشه ؟یا چون بالاخره مشغولیت و یه حد کمی درآمد داره حالش بهتر میشه؟
    این بستگی به هدف فرد داره. اگه کسی به رشته اش علاقه مند و فصد داره که ان را ادامه بده و با علم به اینکه کار با ان رشته سخت پیدا میشه, در ابتدا می تونه کارهای دیگه انجام بده و بعدا که به مدارج عالی رسید و تجربه کافی را بدست اورد با رشته خودش کار کنه.

    عزیزم حیف به خدا زندگیت را تلف کنی و ازش استفاده نکنی. شما که میدونی توانایی های لازم برای موفق شدن را داری, پس چرا ازش استفاده نمی کنی؟
    به نظر من اگه کار کنی حتی اگه بهش علاقه هم نداشته باشی, بهتر از اینه که به خانواده وابسته باشی.
    ولی بیا یه جور دیگه به موضوع نگاه کنیم! اینکه خانواده شما اینگونه برخورد می کنند تا شما روی پای خودت بایستی و بهشون وابسته نشی.یادمه یکی از دوستان پدرم با اینکه وضعیت مالی خوبی داشتن, وقتی دخترشون بزرگ شدن دیگه بهشون پول تو جیبی ندادن و گفتن که باید بری سر کار و خودت پول در بیاری و روی پای خودت بایستی.
    حالا دلیل کارهای مادر شما هر چی که هست مهم نیست, شما خودت ناراحت نکن و سعی کن کاری کنی که این شرایط را عوض کنی.


    - - - Updated - - -

    عزیزم پست های جدیدت را ندیدم وقتی که پستم را ارسال کردم.
    خب وقتی می بینی اینطوری عمل می کنند, چرا کاری نمی کنی؟ به خدا اگه درست را ادامه بدی و بری سرکار خیلی زندگیت فرق می کنه و استقلال مالی هم پیدا می کنی. شما گفتی فیزیک خوندی؟ نمیشه خصوصی فیزیک درس بدی؟ یا مدرسه؟

  4. 3 کاربر از پست مفید N.I.K.I تشکرکرده اند .

    Pooh (دوشنبه 11 آذر 92), shabnam z (دوشنبه 11 آذر 92), جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)

  5. #63
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    کی گفته یه مادر دوست داره برای بچه اش هر کاری کنه؟؟؟
    من که همچین چیزی ندیده ام....
    الان فرضا ما یه جعبه شکلات توی خونمون باشه. مامان وقتی خواهرم اینا میان خونمون قایمش میکنه. آخه چرا؟
    چرا اینقدر حساب گری؟ چرا؟

    بابا روزی که میخواست بره رو هم رفته 270 تومن پول برای ما گذاشته و رفته. الان 45 روزه با 270تومن. اون هم که کلیش رفت برای قبض آب و برق و گاز و ....

    من نمیگم کاری نکرده اند. مامان از وقتی من یادمه کار میکرده. خیلی زود دچار پا درد و کمر درد شد. ولی کاش اون درآمد ها هم برای ما بود!!!!!کاش خرج نیازهای روزمره ی ما هم میشد. ولی نشد....جمع شد و باهاش خونه ساخته شد(با اینکه ما خونه داشتیم)جمع شد و مغازه خریدن.جمع شد و سکه و طلا خریدن. همش شده سرمایه....
    ولی من یه مانتو رو باید 7 سال میپوشیدم. باید تا ترم سوم دانشگاه زمستونا بدون کاپشن میلرزیدم. باید از زیر بیرون رفتن با دوستام در میرفتم چون پول نداشتم اگه یه موقع یه چیزی میخریدن برای خوردن..باید توی خوابگاه چهار سال هزار جور تیکه و حرف از هم اتاقی ها میشنیدم.

    یه بار به مامان این حرفو زدم. مامان گفت:" طلبکار هم هستی؟ خب این مغازه و خونه و ... بعدا که ما مردیم میرسه به خودتون"

    من ارث میخوام چی کار؟
    یه بار نتونستم تجربه کنم که چه حسی داره منم پول داشته باشم و بتونم مثل بقیه بچه ها توی مدرسه از فروشگاه مدرسه خوراکی بخرم...یه بار نتونستم وقتی به اتوبوس نرسیدم و مدرسه ام دیر شده بتونم تاکسی بگیرم و به موقع خودمو برسونم...اونوقت ارث به چه درد من میخوره؟

    به مامان هم گفته ام....گفته ام که من هیچی از ارث نمیخوام. لطفا منو محروم کنید از اینکه وارث باشم.

    - - - Updated - - -

    کی گفته یه مادر دوست داره برای بچه اش هر کاری کنه؟؟؟
    من که همچین چیزی ندیده ام....
    الان فرضا ما یه جعبه شکلات توی خونمون باشه. مامان وقتی خواهرم اینا میان خونمون قایمش میکنه. آخه چرا؟
    چرا اینقدر حساب گری؟ چرا؟

    بابا روزی که میخواست بره رو هم رفته 270 تومن پول برای ما گذاشته و رفته. الان 45 روزه با 270تومن. اون هم که کلیش رفت برای قبض آب و برق و گاز و ....

    من نمیگم کاری نکرده اند. مامان از وقتی من یادمه کار میکرده. خیلی زود دچار پا درد و کمر درد شد. ولی کاش اون درآمد ها هم برای ما بود!!!!!کاش خرج نیازهای روزمره ی ما هم میشد. ولی نشد....جمع شد و باهاش خونه ساخته شد(با اینکه ما خونه داشتیم)جمع شد و مغازه خریدن.جمع شد و سکه و طلا خریدن. همش شده سرمایه....
    ولی من یه مانتو رو باید 7 سال میپوشیدم. باید تا ترم سوم دانشگاه زمستونا بدون کاپشن میلرزیدم. باید از زیر بیرون رفتن با دوستام در میرفتم چون پول نداشتم اگه یه موقع یه چیزی میخریدن برای خوردن..باید توی خوابگاه چهار سال هزار جور تیکه و حرف از هم اتاقی ها میشنیدم.

    یه بار به مامان این حرفو زدم. مامان گفت:" طلبکار هم هستی؟ خب این مغازه و خونه و ... بعدا که ما مردیم میرسه به خودتون"

    من ارث میخوام چی کار؟
    یه بار نتونستم تجربه کنم که چه حسی داره منم پول داشته باشم و بتونم مثل بقیه بچه ها توی مدرسه از فروشگاه مدرسه خوراکی بخرم...یه بار نتونستم وقتی به اتوبوس نرسیدم و مدرسه ام دیر شده بتونم تاکسی بگیرم و به موقع خودمو برسونم...اونوقت ارث به چه درد من میخوره؟

    به مامان هم گفته ام....گفته ام که من هیچی از ارث نمیخوام. لطفا منو محروم کنید از اینکه وارث باشم.

    - - - Updated - - -

    من اصلا بحثم پول نیستاااااا.
    بحثم اینه که نمیدونم مهر پدری و مهر مادری رو کجای رفتار پدر و مادرم میتونم پیدا کنم؟

    - - - Updated - - -

    دلم از این دنیایی که اطراف خودم میبینم و همش سود نگری و حساب و کتابه گرفته.
    حساب و کتابشون هم فقط مربوط به پول و مادیات نیستاااااا.
    مثلا خونه ی فلان فامیل زنگ نمیزنن احوالپرسی کنن. چرا؟ چون یک ماه پیش ما زنگ زده ایم و حالا نوبت اوناست که زنگ بزنن.
    یا مثلا فلان فامیل که میاد خونمون فرضا من بخوام برای سر سفره ژله درست کنم. نمذلرن. چرا؟ چون اونا ژله نذاشته بوده اند سر سفرشون.

    - - - Updated - - -

    کاش وقتی هی بهم میگن برو از دخترای مردم یادبگیر،ٌ همه چیزای دخترای مردم رو هم میدیدن.

    - - - Updated - - -

    من پول روانپزشک رفتن رو هم وقتی ازشون خواستم. فردای روز تولدم بود. گفتن داری. بعد من هی فکر میکردم منظورشون چیه؟ من که پول ندارم. بعد فهمیدم منظورشون 25 تومان کادو تولدی بوده که جمعا خودشون و خواهرم اینا بهم داده بودن.

    - - - Updated - - -

    تا حالا شده پدرتون بیاد هر ماه تک تک خرج هایی رو که کرده و نوشه رو جمع بزنه و بیاد نشونتون بده که این ماه من اینقدر خرجتون کرده ام؟ هر ماه این اتفاق توی خونه ما می افته.
    تا حالا شده حس کنید غذایی هم که دارید توی خونه پدرتون میخورید ،زیر منت هستید؟ من هر روز حس میکنم.
    تا حالا شده باباتون وقتی از سر کار میاد و میرید سلام میکنید و میگید خسته نباشید، با یه حالت طعنه آمیز وبدی به جای جواب سلام بهتون بگه :" نوکرم" بابا الان شاید چهار سالی باشه همیشه همین رفتارو میکنه.

    - - - Updated - - -

    اون برادر بزرگم حالا فکر کرده چون ده سال از من بزرگتره و بچه اوله خانوادست و مامان و بابا بهش احترام میذارن میتونه هرجور دلش خواست با من و دو تا بردرم که بعد از خودم هستن رفتار کنه.
    این دو روزه خونشون بودیم. مهمون اومده بود عیادت بابا. من میخواستم گاز رو روشن کنم. هرچی فندک میزدم فندکه جرقه نمیزد. پرسیدم داداش کبریتتون کجاست؟
    جلو اون همه مهمون بهم میگه:" خواستی یه چایی دم کنی خودتو کشتی...من نمیدونم کی به توی بی عرضه لیسانس داده"
    خب من خیلی بهم برخورد.اگه با لحن شوخی بگه بهم بر نمیخوره. اما لحنش کاملا حالت مسخره کردن داره.
    فرداش خودمون بودیم و مهمون نداشتیم. میخواستم غذا درست کنم. هرچی توی آشپزخونشون نگاه کردم سیب زمینی ندیدم. پرسیدم داداش سیب زمینی هاتونو کجا میذارید؟ راستی فلفل دلمه دارید؟
    گفت:" من نمیدونم تو با این مغزت چطوری کوانتوم پاس کردی.هنوز نمیدونی جای فلفل دلمه توی یخجاله؟"
    منم گفتم :" اونو که میدونم. سیب زمینی کجاست"
    قیلفه و لحنش رو یه حالت سرزنش و مسخره کردنی کرد و گفت" اصلا ولش کن....خواستی یه غذا بپزی کشتیمون. ..مسخره....بیا بیرون اصلا....خودم درست میکنم"
    منم یهش گفتم:"جوابسوال من فقط این بود که بگی سیب زمینی کجاست. همین. نمیدونم تو چطوری لیسانس گرفتی و چند ساله استخدامی و کار میکنی ولی هنوز بلد نیستس جواب یه سوال واضح رو واضح بدی و لقمه رو دور دهن خودت نپیچونی"

    بعدش مامان به من میپره که چرا به داداشت بی احترامی میکنی!!!!!!!!!1

    - - - Updated - - -

    اصلا اعصاب ندارم. دلم میخواد همه چی تموم بشه.
    دلم میخواد برم یه جایی که هیچ کس نباشه.

    - - - Updated - - -

    بدم میاد....از محبت و احترام های ظاهری...از دورویی....از ی زندگی مثل زندگی مامان و بابا که نزدیک چهل سال فقط همدیگه رو تحمل کرده اند....از اینکه فقط چون به دنیا اومده ام مجبورن تحملم کنن و نمیتونن بندازنم دور چون بچشون هستم ولی واقعیت اینه که یه بار روی دوششون هستم و به اجبار تحملم میکنن نه اینکه مهر پدری یا مادری به من داشته باشن...

    - - - Updated - - -

    حتی وقتی من خواستم زندگی خودمو بسازم نذاشتن.
    حتی توی ازدواج من هم زورگویی کردن.
    واقعا خواهش میکنم نگید جراتمند نبودی و تقصیر خودته.
    تقصیر منه که من حتی روحمم خبر دار نمیشه کسی خواستگاری کرده و ردش میکنن و بعد که رد کردن میان به من میگن؟


    - - - Updated - - -

    امشب اینقدر اعصابم خرده که کاملا آمادگی دارم خودمو بکشم.

    هر چند...این کارو نمیکنم...شاید چون شهامتش رو ندارم...
    شاید هم چون میدونم با خودکشی هم از دست بودن خلاص نمیشم.......

  6. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)

  7. #64
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array

  8. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)

  9. #65
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array
    سلام پوی عزیز

    شرایطت رو شاید نتونم درک کنم.
    چون هیچ وقت توی شرایطت نبودم.

    عزیزم، فقط یه تجربه از خودم بگم.
    یه روز من هم خیلی از دست خانواده م شاکی بودم.
    خیلی.
    یعنی از هر کسی یه جورایی یه زخمی خورده بودم.
    از اونایی هم که زخم نخورده بودم، براشون نگران بودم. همش فکر و ذکرم شده بود همه. همه بجز خودم.

    رفته بودم پیش مشاور. تقریبا 20 دقیقه تعریف کردم براش. البته از خیلی چیزا زدم تا بشه تعریف کرد.
    وقتی داشتم تعریف میکردم، مشاورم هیچی نمیگفت. فقط گوش میداد.
    وقتی حرفام تموم شد، گفت از اول که اومدی نشستی، داری میگی این داداشم، اون داداشم، پدرم، مادرم، نقش این توی ازدواجم، سنگ انداختن اون توی تحصیلم و....

    راهی که بهم نشون داد این بود که باید از خودت و محیط پیرامونت فاصله بگیری. نه به صورت فیزیکی(یعنی نه اینکه برم خونه جدا بگیرم.). بلکه ذهنی.

    البته اقداماتی هم لازم بود برای این فاصله ذهنی، که اولیش فعالیت اجتماعی بود. دقت کن نگفت بهم برو کار کن. فقط گفت هر چیزی باشه که باعث بشه تو خودت رو درون یک محیط جدید ببینی و باعث بشه دایره لغات و مسائلت از دایره بسته و محدود خانواده ت گسترده تر بشه. حتی رفتن به کلاس.

    خب بعد از اون، من واقعا نمیدونستم که این کار چقدر توی روحیه من تاثیر میذاره. اما خدا کمک کرد و یه کاری برام جور شد.
    و بعد یواش یواش فاصله گرفتم.
    بعد تونستم برم کلاسی که همیشه آرزوش رو داشتم برم ولی تا اون موقع بخاطر اینکه استقلال مالی نداشتم و بابام با اون کلاس مخالف بود نمیتونستم به هزینه بابام برم.
    هیچ وقت باور نمیکردم بتونم یک سال و نیم توی اون کلاس برم و تقریبا حرفه ای بشم.


    این همه پر چونگی کردم که بگم، اگه راهی بهت نشون میدن، انقدر بهونه نیار.
    تو که به قول خودت ته خطی و دیگه امیدی نداری، بیا یه مدت به خودت فرصت دوباره بده.
    محکم بیا پای کار وایستا، اگر هم جواب نگرفتی، اتفاق خاصی نمیفته.
    به قول خودت، (باچیزایی که تعریف کردی) مگه چیز دیگه ای هم داری از دستش بدی؟
    جواب نگیری بازم سر همین جای الانت هستی.


    یه مدت نقش یه مرده ی زنده شده رو بازی کن.
    یا نه، نقش یه ربات رو بازی کن. که صبح به صبح بهش برنامه میدن و اون فقط عمل میکنه بدون هیچ فکری.

    با اینکه زیاد عصبانیم کردی توی تاپیکات (هرچند شاید عصبانیتم رو ندیده باشی) اما همیشه به یادتم و برات دعا میکنم.
    ایشالا که خوب باشی همیشه.

    - - - Updated - - -

    اینا رو هم اضافه کنم که، فکر نکن بعدش مثل این فیلما همه چی یهو گل و بلبل شد.
    هیچی اطرافم عوض نشد.
    همه همون قبلی ها بودن.
    اما من راحت بودم. آزاد تر بودم.
    فکرم دیگه اسیر حرفا و حرکات و تک تک کلماتشون نبود.
    هر چند هنوزم خیلی راه مونده برای رهایی کامل.

    اما به حدی هست که حداقلش چند وقت یه بار صبرم لبریز میشه. نه مثل قبلاً؛ هر روز و هر ثانیه.
    از زندگی چه می خواهی که در خدایی ِخدا، آنرا نمیابی؟
    ویرایش توسط دختر مهربون : دوشنبه 11 آذر 92 در ساعت 00:20

  10. 4 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    N.I.K.I (دوشنبه 11 آذر 92), Pooh (دوشنبه 11 آذر 92), shabnam z (دوشنبه 11 آذر 92), جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)

  11. #66
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    ممنونم فرشته مهربان عزیز.

    دیشب که رفتم بخوابم و مامان هم میخواست بخوابه شروع کرد نفرین کردن منو هی بد و بیراه گفتن. میگفت:"تو تا ما رو نکنی زیر خاک ول کن نیستی. امیدوارم ذلیل بشی. میدوارم هیوقت روی خوش زندگی رو نبینی . امیدوارم بدترین ای جهنم جات باشه. زندگی همه رو ریختی به هم .دست بردار هم نیستی. برو یه جا من اصلا نبینمت و ...."

    منم این دفعه دیگه سکوت نکردم. گفتم:" آره...من کلا از وقتی به دنیا اومدم همین بوده ام و کلا از وقتی به دنیا اومدم زندگی همه رو خراب کردم. ولی تازه دو سه ساله فهمیدم باید اینی باشم که هستم. تازه فهمیدم درستش اینه که هستم. منم علاقه ای ندارم هیچ کدوم شما رو ببینم. شما هم که کلا نمیخواید منو ببینید.پس از این به بعد وقتی میرم تنها تو اتاق،نیاید کتکم بزنید و بگید بیا بیرون."
    مامان گفت:" زود از این خونه برو. ولی تا وقتی تو این خونه هستی حق نداری هرکاری دلت خواست بکنی. هروقت از این خونه رفتی و از جلو چشمم گم شدی برو هر غلطی دلت خواست بکن."
    منم گفتم:" من خواستم برم. شما ها نذاشتید"
    اونم ادامه داد به نفرین هاش و گفت:" چطور این دو روز جلو اقوام مثل آدم بودی؟ چطور بلدی جلو بقیه ادای آدم ها رو در بیاری؟ فقط بلدی دیگرانو گول بزنی؟ تو خودت روانی هستی اونوقت میری بقیه رو مشاوره میدی؟ خاک تو سر اونایی که تو بخوای مشاوره بهشون بدی. و...."
    من فقط هر نفرینی میکرد میگفتم ایشالا
    دلم میخواست بهش بگم:" از همتون متنفرم. از اون بابا گرفته تا بچه 20 روزه خواهرم از همتون متنفرم و نمیخوام ریخت هیچ کدومتون رو هرگز ببینم.قبل از اینکه من زندگی شما رو خراب کنم شما زندگی منو خراب کرده اید.گرچه من کاری به کار کسی نداشته ام و به زندگی شخصی کسی ضربه ای نزده ام.من ازتون متنفرم. دیگه هم ادای اینکه ازتون خوشم میاد هم نمیتونم در بیارم. آره...من ازتون بدم میاد. دلم میخواد از اینجا برم.مطمئن باشید یه روزی هم میرم و دیگه هرگز برنمیگردم که شماها رو ببینم. برای همیشه هم شما از دست من راحت میشید هم من از دست شما."
    اما نگفتم. و دیگه هرچی گفت سکوت کردم و جوابی ندادم.ام
    ا همون یه ذره ای رو هم که جواب دادم و انگار خشم نهفته ام رو بروز دادم یه حس خوبی پیدا کرده بودم. یه آرامشی پیدا کردم. با اینکه میدیدم مامان ناراحت و عصبانیه ولی ناراحت نبودم. از اینکه یکم نفرتم رو بروز دادم خیلی احساس خوبی داشتم.
    نکنه من یه جورایی دچار سادیسم شده ام؟

    - - - Updated - - -

    ویرایش : ممنونم دختر مهربون عزیز

    - - - Updated - - -

    برای پیدا کردن کار خیلی تلاش کرده ام جور نمیشه.
    با اینکه شاید روحیاتم کلا با کار بیرون از خونه خیلی جور نباشه(یا شاید هم اعتماد به نفسم اونقدر نیست) ولی خیلی وقتا به این نتیجه رسیده ام که باید درآمدی از خودم داشته باشم و یک فعالیت اجتماعی داشته باشم.
    توی آموزش و پرورش هم خیلی پیگیر بوده ام. نمیشه. میگن حق التدریسی ها توی نوبت هستن و بچه هایی که تربیت معلم خونده اند.
    ما رو نمیگیرن.
    گفتن فقط میتونی توی مدارس غیرانتفاعی درس بدی.
    توی استان ما هم برای تدریس در مدارس غیر انتفاعی باید دوره های تدریس رو بگذرونی و آزمون بدی . من رفتم توی مرکز تحقیقات معلمان استان، دوره های تدریس رو گذروندم. با اینکه همشو خودمم بلد بودم. ولی خب دوره هاشو گذروندم. بعد که میرفتم مدارس غیر انتفاعی برای کار، باز هم نمیگرفتن.
    چند تا از بچه ها که مشغول تدریس شده بودن ازشون پرسیدم پس شماها چطوری تونستید مشغول بشید؟ هر کدوم گفتن مدرسه غیر انتفاعیه مال دایی یا عمو یا بالاخره آشناهاشون بوده.
    من هم که کلا آشنا ندارم.
    خلاصه این کار هم جور نشد.
    برای تدریس خصوصی، یه مدت کوتاه خودم توی خونه تدریس ریاضی میکردم. اما خب موردای کمی پیش می اومد. خواستم برم توی موسسه های آموزش خصوصی. گفتن چون خانواده ها هزینه میدن توقع دارن معلم با تجربه تدریس کنه. میگفت اکثرا معلم های بازنشسته رو برای تدریس خصوصی انتخاب میکنن.
    خلاصه این هم نشد.
    خانه ریاضیات رفتم برای تدریس. که اون هم یه اتفاقی افتاد و بیرونم کردن.

    - - - Updated - - -

    در مورد ادامه تحصیل هم ، اون رشته هایی که جناب جنوب سرخ اشاره کردن رو در انتخاب رشته میتونم انتخاب کنم. خودم مهندسی هسته ای گرایش راکتور رو خیلی دوست دارم. فیزیک ذرات بنیادی رو خیلی دوست دارم.
    اما از همون مهندسی هسته ای گرایش چرخه سوخت و سایر گرایش هاش خیلی برام جالب نیست.
    از طرفی گرایش راکتور، خیلی حالت مردونه داره و احتمالا بعش هم خانم ها استخدام نمیشن.
    در وزارت بهداشت میتونم فیزیک پزشکی رو شرکت کنم. که فکر میکنم شرایط شغلی رشته های وزارت بهداشت خیلی بهتر باشه. و قبولیش هم نسبت به رشته خودمون خیلی راحت تره. اما باز به این هم که فکر میکنم انگار حسرت مثلا ذرات بنیادی یا راکتور یا کیهان شناسی رو توی دلم حس میکنم.

    میگم بچه هاااا ....یه سوال....
    میشه من فرضا یه رشته رو توی دانشگاه دولتی بخونم. بعد همزمان بتونم دانشگاه آزاد یا فراگیر پیام نور یه رشته دیگه رو هم بخونم؟ قانونا چنین چیزی ممکنه؟


    - - - Updated - - -

    من میدونم این چیزایی که مامان میگه از این نیست که منو دوست نداره و از من بدش میاد. میدونم.
    میدونم ناشی از دو چیزه:
    1- نگرانی ای که برای آینده من داره. که این به احتمال قوی ناشی از اینه که منو دوست داره.
    2-احساس گناهی که داره از اینکه با سرنوشت من بازی کرده.

    ولی خب....
    رفتارشون اعصابمو خرد میکنه. نمیذاره راحت باشم. حتی توی غذا خوردن هم نمیذاره استقلال داشته باشم. همش کنترلم میکنه توی همه چی. حتی غذا خوردنم. میشماره که چند تا لقمه خورده ام.
    بابا...منم آدمم. چی کارم دارید آخه؟ یکم راحتم بذارید. بذارید حداقل برای غذا خوردنم خودم تصمیم بگیرم چی بخورم و چقدر بخورم. بذار خودم تصمیم بگیرم که خرما بخورم یا نخورم. بذار خودم تصمیم بگیرم یه کفگیر غذا بکشم یا چهار تا کفگیر. یه تیکه گوشت بخورم یا چند تا تیکه گوشت.
    توی حرف زدن هم استقلال ندارم. مثلا توی جمع دارم یه چیزی رو تعریف میکنم هی با چشم و ابرو علامت میده که نگو. اگه بغل دستم باشه هی نیشکونم میگیره که نگو.
    خب بابا... یکم بذار راحت باشم. چقدر کنترل گری؟ ... چقدر نظر دادن توی همه چیزم؟
    میخوام برم یه چیزی بخرم. نمیذتره خودم برم. بعد که با کلی منت راضی میشن بخرم هم نمیذاره خودم برم. میگه میرید گرون بهتون میدن و گولتون میزنن. حتما باید خودش بیاد.
    خب بذار گولم بزنن. ولی خودم رفته باشم خرید. خودم یکم استقلال رو حس کنم. بذار اشتباه کنم ولی بار اشتباه خودم رو به دوش بکشم.نه بار اجبارهای شما رو. بذار سرم به سنگ بخوره. اما بفهمم راهی که خودم رفتم اشتباه بوده نه راهی که شما مجبورم کردید برم.

    به خدا من محبت خاصی نمیخوام. یعنی نه میخوام قربون صدقه ام برن. نه ناز و نوازشم کنن. نه هی برام چیزی بخرن.
    من احترام میخوام. من یه احترام و استقلال میخوام.
    من میخوام حداقل جلوی مهمونایی که باهاشون رو دربایستی داریم بهم احترام بذارن. یه احترام دختری در سن من.
    من میخوام اگه برادر بزرگم که ده سال ازم بزرگتره و زن و بچه داره، ولی به خودش اجازه میده به من جلوی دیگران توهین کنه، من میخوام اجازه داشته باشم که از خودم دفاع کنم. من دوست ندارم همیشه من مبور به تحمل و احترامگذاشتن باشم ولی دیگران هرجور دلشون میخواد با من رفتار کنن.
    میخوام وقتی دارم به رفتار برادر بزرگم اعتراضی میکنم و بروز میدم که ناراحت شده ام، مامان بفهمه این یه چیزیه بین من و برادرم و نپره وسط و از برادرم دفاع کنه.
    آیا چون او ده سال از من بزرگتره مجازه هر جور دلش خواست با من رفتار کنه؟ و من چون ده سال کوچکترم مجبورم همیشه سکوت کنم و سرمو بندازم پایین و از خودم دفاع نکنم؟

    - - - Updated - - -

    من احترام میخوام. چرا اینو نمیفهمن؟ چرا شعورشون قدر نیمده که اینو متوجه بشن؟
    شاید بگید اشکال از خودته. اما واقعا نمیدونم اشکال از چیه منه؟ من که تا قبل از دو سه سال پیش، تا سرحد توانم سعی کردم جوری باشم که به خودم احترام بذارم و اجازه ندم کسی بهم بی احترامی کنه. اما باز هم بی احترامی ها بود. باز هم دخالتها بود. باز هم با زندگی من هر جوری خواستند بازی کردند.
    این سه ساله که دیگه زده ام به اون دنده و گفتم اصلا با اینی که اطرافیانم هستن چه فایده که من تلاشی برای خودم بکنم، اوضاع هنوز همونه. بدتر شده البته.
    شاید هم از لحاظهایی بهتر شده. از بعضی لحاظ دست از سرم برداشته اند.

    من اون موقع علی رسما خواستگاری کرده بود و دو بار نه شنیده بود و دوباره پیش اومده بود. اما من جرات نداشتم موبایل بگیرم دستم. زود با تشر میگفتن :گ نکنه داری به علی اس میدی/ صدای اس ام اس اومد کی بود؟ "
    همش کنترل گری.
    اونوقت وقتی من از دست برادر کوچکم که دنبال دوست دختر و ینا بود حرص میخوردم، مامان بهم میگفت:" تو اول برو خودتو درست کن. تو به علی اس ام اس میدی. اونم به دوست دخترش اس ام اس میده. هر وقت خودتو درست کردی بعد در مورد کسی دیگه نظر بده."
    یعنی من و علی رو که به قصد آشنایی برای ازدواج و با یک خواستگاری رسمی اقدام به صحبت کرده بودیم رو میذاشت پای برادر 17ر ساله من که با ده تا دختر دوست بود.

    - - - Updated - - -

    یادمه. یادمه دو سال و نیم پیش... وقتی اعتراض کردم که چرا همه خواستگارها رو رد میکنید؟ و اونا گفتن:" تو چرا هولی؟ مگه سی سالت شده که هولی؟ اصلا چرا به ازدواج فکر میکنی؟ حتما قدرت کنترل امیالت رو نداری که اینقدر هولی.و...."...یهو دیگه از تلاش کردن برای بزرگ بودن خسته شدم. به خودم گفتم: پووه بی خیال...چرا اینقدر سعی میکنی بزرگ باشی؟ نمیذارن. چاره ای نداری. دست بردار.همونی شو که اونا توقع دارن باشی...."

  12. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)

  13. #67
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    دیروز به رو نیاوردم که از دست مامان ناراحتم. عادی بودم. مامان هم عادی بود. بعد یهو اومد بغلم کرد و کلی مچم کرد. ولی هیچی نگفت. منم کلی ماچش کردم....خلاصه اینکه آشتی شدیم
    (-:

    .................................................. .......................
    چهار سال پیش کتاب "نقاط ضعف شما" از وین دایر رو خونده بودم. یادمه اون موقع یلی خوشحال بودم که فقط چندتا نقطه ضعف دارم و خیلی نقطه ضعفهامو تونسته ام کنترل کنم.
    دیروز دوباره یه نگاهی به اون کتاب انداختم. این دفعه انگار همه اون نقطه ضعف ها رو دارم!!!!!!!!!!

    راستی یه چیزی....
    اخیرا یهو حس میکنم خیلی قوی هستم و میتونم کارهای خوبی انجام بدم و یهو شاد میشم و کلی هدف و انگیزه پیدا میکنم .
    و یک دفعه بدون دلیل خاصی و بدون اینکه اتفاقی افتاده باشه و اصلا چیزی و شرایطی تغییر کرده باشه، ناگهان احساس ناتوانی و بی رمقی و افسردگی میکنم.
    این حالت طبیعیه؟

    - - - Updated - - -

    اون دو سه روزی که رفتیم یه مسافرت کوتاه به قصد عیادت از بابا، یه سر هم به مادربزرگ و پدربزرگم زدیم.
    وقتی رفتم دیدم عکس عروسی علی رو زدن به دیوارشون. ولی خیلی خوشحال شدم که از دیدن عکسشون اذیت نشدم و دلم نگرفت و به هم نریختم. انگار خیلی برام عادی بود.
    فکر کنم از نظر احساسی کاملا از علی خلاص شده ام. (-:

    .................................................. ....................................
    تنها چیزی که حسرتش رو میخورم اراده و قدرت و تمرکزیه که اون موقع داشتم. اینکه در هر شرایطی و با وجود تمام مشکلات ذهنم واقعا روی یک چیز تمرکز داشت و تمام اراده ام در راستای همون یک چیز قرار میگرفت و هدفم و مسیرم رو مشخص میدونستم.

    خیلی حسرت اون اراده و هدفمندی قبلم رو میخورم.

    شاید با رفع مشکل ذهن سطحی الانم ، دوباه تمرکزم رو بتونم به دست بیارم و مسائل رو عمیق تر ببینم.
    فعلا دارم از حرفهای جناب sci و بهار زندگی در تاپیک ذهن سطحی و منتقد درونی،یه سری یادداشت برداری ها میکنم.
    البته ذهنم روی همون هم نمیتونه متمرکز بشه. ولی دارم سعی میکنم بفهمم ذهن سطحی چیه و باید رفعش کنم.

    --------------------------------------------------------------------------------
    خواهرم مدتی عضو انجمن نویسندگان بود.اینطوری که من از خواهرم یه چیزایی یاد گرفتم، در نویسندگی یه چیزی هست به اسم "ذهن سیال" که در اون نویسنده وقتی مثلا داره داستانی رو میگه، خیلی راحت و از یک مقوله وارد یه مقوله دیگه میشه.....
    فکر کنم ذهن سطحی شباهت زیادی به ذهن سیال داره. شاید هم یکی باشن.

  14. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92), دختر مهربون (چهارشنبه 13 آذر 92)

  15. #68
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام.
    دوستان...
    اینطوریکه تا حالا موجه شدم وقتی افکار منفی به سراغمون میان روی احساسات و برداشتها و رفتار ما تاثیر میذارن.

    دلیلش چیه که من بدون دلیل خاصی یهو حالم بد میشه و عصبی میشم؟
    مثلا یه روز کلا خوبم و همه چی خوبه و ذهنم آرومه و توی خونه هم همه چی خوبه. شب هم به روز خوبی که گذشت فکر میکنم و خوبهم میخوابم. بعد یهو صبح به محض اینکه چشمم رو باز میکنم به شدت عصبی ام و از دنیا طلبکار و دلم میخواد بزنم زمین و زمان رو داغون کنم. الکی الکی به همه گیر میدم بداخلاق میشم و اصلا خودمم نمیفهمم چم شده.

    در اینجور مواقع چی باعث این حالت بی دلیل میشه؟

    - - - Updated - - -

    یه سوال دیگه هم دارم.
    اینکه اصلا هیچ اراده ای برای انجام کاری ندارم ممکنه از داروها باشه؟ سیتالوپرام و دوکسپین مصرف میکنم. بیشتر از یک ساله.

  16. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)

  17. #69
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 تیر 94 [ 00:49]
    تاریخ عضویت
    1392-1-16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    455
    امتیاز
    3,873
    سطح
    39
    Points: 3,873, Level: 39
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    873

    تشکرشده 1,282 در 361 پست

    Rep Power
    60
    Array
    سلام. پوو. همه ما کم و زیاد دچار گرفتاری ها و دردهایی در زندگی هستیم. اینو برای این میگم که بدونی تا حدودی شرایطت رو درک میکنیم. اما ما هم سعی میکنیم صورتمون رو با سیلی سرخ کنیم. تصور نکن منظورم اینه که درد دل نکنی. اما گاهی از اوقات گفتن برخی مطالب تنها نتیجه ای که داره یادآوری و زنده کردن دردهای فراموش شده ست. بیا سعی کن بخش بزرگی از این مشکلات رو دفن کنیم. و تنها زمانی به اونا رجوع کنیم که با یادآوری مشکلات و عملکرد صحیحمون در قبال اونا از توانایی و اراده خودمون لذت ببریم. بیا انرژی اندکمون رو برای عبور از این مشکلات صرف کنیم. هر روز چند گام و یا حد اقل یک گام به سمت ایده آلها مون برداریم. مگر خدا نگفته از تو حرکت از من برکت؟ بلند شو . گله کردن و غصه خوردن برای دیروزت بود. فردا در پیشه. نذار به هر سمتی عشقش کشید هدایتت کنه. تو دختر باهوشی هستی. خوب رو از بد به خوبی تشخیص میدی. فکرت درست کار میکنه . دختر شجاعی باش.
    من بهانه قبول نمیکنم. منتظرم ببینم برای بهتر شدن شرایط چکار میکنی؟
    ضمنا از اینکه در نوشته هات ازم یاد کرده بودی ممنونم. غیبتم در سایت بخاطر اینه که مدتیه دارم خودمو در کار غرق میکنم. خنده داره. تا تابستون سال بعد سفارش کاری قبول نمیکنم.
    موفق باشی.
    پندار نیک . گفتار نیک . کردار نیک

  18. 2 کاربر از پست مفید majid_k تشکرکرده اند .

    Pooh (سه شنبه 19 آذر 92), جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)

  19. #70
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    بحث شجاعت یا ترس نیست.احساس میکنم زندگی اینقدر برام پوچه که ارزش هیچی رو نداره.
    واقعا برام هیچی مهم نیست. حتی به نظرم مرگ و زندگی فرقی برام نداره.
    گاهی وقتی میخوام از خیابون رد بشم اینکه صبر میکنم ماشینا رد بش بعد من از خیابون رد بشم برام عجیب به نظر میاد. انگار چون فقط رفتار نرمال اینه که صبر کنم صبر میکنم. و گرنه حس میکنم ترسی از اینکه ماشین بزنه بهم ندارم.
    گاهی میشه چند روز غذا نمیخورم. به نظرم غذا خوردن هم مسخره میاد.معده ام هم درد میگیره. ولی برام اهمیتی نداره.
    کلا وقتی هم میرم غذا میخورم از روی اینه که حوصله ام سر رفته.

    - - - Updated - - -

    اصلا من نمیدونم بهتر وبدتر برای زندگی من چیه؟ بهتر چیه که براش تلاش کنم؟نمیدونم اصلا چه فرقی میکنه من سالم باشم یا مریض. فوقش درد داره.

  20. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)


 
صفحه 7 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. با این وضعیت من چیکار کنم با خانواده شوهرم
    توسط روزنه ی امید در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: دوشنبه 08 دی 93, 23:52
  2. مخالفت فقط بخاطر موقعیت مکان زندگی اون دختر
    توسط رضابکرانی در انجمن اختلاف با خانواده در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: یکشنبه 30 تیر 92, 18:48
  3. چطور معیارام رو بهینه کنم از وضعیت سطحی به وضعیت عمقی
    توسط poorhashem در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 دی 91, 00:18
  4. برای موقعیت بهتر صبر کنم؟
    توسط nargol در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: پنجشنبه 04 خرداد 91, 03:24
  5. 15 واقعیت درباره ازدواج
    توسط جوانه؟؟؟ در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد ازدواج
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 اردیبهشت 91, 21:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.