سلام مهستی جان،
برخورد و طرز بیان من نادرست نبود عزیزم، فقط حاکی از این بود که این اتفاق به بی اهمیتی ای که دوستم فکر می کنه نیست. شایدم بهتر بود اونقدر تلاش نمی کردم نرم برخورد کنم. بعضی وقتا بهتره آدم وجهه کارش رو در رفتار دیگران مشاهده کنه. یعنی شاید اگه دوستم با چشم هاش می دید که اگه این رابطه مخفیانه رو دیگران بفهمن مورد سرزنش قرار می گیره، بهتر می تونست تجسم کنه که داره چیکار می کنه...
حقیقتا اینطوره؟ من واقعا در مورد اون خانوم هیچ مسئولیتی ندارم؟
مرسیاین کاملا درسته . خودم هم هیچ حس خوبی ندارم که بخوام شروع کننده ی صحبتی در این مورد باشم.
اون زمانی هم که در موردش حرف زدیم، دوستم در واقع بهم گفت که ازم مشورت بگیره، اما بعدش همونطور که گفتم، یه مسیر دیگه رو رفت. و البته چندباری هم در موردش برام کوتاه یه چیزایی رو تعریف کرد.
ریحانه این اتفاقی که می گی فکر کنم همین حالاشم افتاده... یعنی نه فقط این، کلا خیلی از دوستام روابطی که ایراد ساختاری داشته باشه رو با من مطرح نمی کنن، چون میدونن مخالفت می کنم... این دوستم که چون اکثر روابطش ایراد ساختاری داره و هربار با من مشورت کرده به اینجا رسیدیم که باید طرف رو بذاره کنار، بهم می گفت اگه به تو باشه می گی من با هیچکی رابطه نداشته باشم... ولی خب چیکار کنم؟؟ نظرم رو نگم؟!
راستی... من خوبم آبجی، تو چطوری؟
مرسی عزیزم، اگه بقیه هم با همین نظر موافق باشن، من با کمال میل این موضوع رو از ذهنم بیرون می کنم، چون تلاش کردن در مسیری که هیچ کنترلی روش ندارم آزارم میده. اما از طرفی هم احساس مسئولیت نسبت به اون خانوم (که بچه هاش هم سن دوستم هستن) هم هر از گاهی فکرمو به هم میریزه... هرچند می دونم عملا خیلی بعیده که بتونم اثری داشته باشم. این دوتا هر دوشون آدم های مذهبی ای هستند و مذهبی ها وقتی یه کاری رو انجام میدن، به این راحتی ها نمی شه مجابشون کرد...








این کاملا درسته . خودم هم هیچ حس خوبی ندارم که بخوام شروع کننده ی صحبتی در این مورد باشم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)