من اصلا نمیدونم این احساسات یا اینکه بهتر بگم "عدم احساسات" که درونم شکل گرفته، چیه جریانش.
چرا الان از این کارش ناراحت نشدم؟ چرا مثل دفعههای قبل برام مهم نیست؟ امنترین و دوست داشتنیترین جای دنیا برای من آغوش همسرم بود و هر لحظه که میشد خودم رو گولهٔ میکردم تو بازوهاش، الان چرا همش میخوام فرار کنم ازش پس؟ همیشه از نظر جنسی حواسم بهش بود، با اینکه از بنیه قوی و سالم برخوردار نبود که بتونم از جنبه فیزیکی اونطور که باید بهره ببرم، اما برام مهم نبود، هرگز، هرگز اجازه ندادم متوجه بشه و همون لذت روحیش برام به اندازه تمام دنیا ارزش داشت، همیشه حواسم بهش بود، به قول خودش باید دست و پام رو میبست که کار دستش ندم. اما الان اصلا نمیدونم چهام شده.
اینها رو نمیگم که درد و دلم کنم، فکر کنم همه اخلاق من رو میدونید دیگه. واقعا اینها پرسشه برام، باید بدونم الان باید با همسرم و این زندگی چکار کنم، بهش چی بگم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)