من توکلم زیاده و میدونم اونقدر خدا دوسم داره و اونقدر حسابم باهاش درست هست که زندگیمو همینطوری نزاره
دیشب خودش بحث خیانت رو پیش کشید و کلی حف زد و ابراز ندامت کرد(البته نگفت خیانت کرده اما گفت همینکه از سر کنجکاوی یکی دوبار باهاش حرف زدم خیلی اشتباه کردم)
خودش متوجه شده چقدر حالم خرابه ولی بروش نمیارم واسه همین وجدان درد گرفته
منم باز کلی غیر مستقیم بااحساساتش بازی کردم و از رنجی که میکشم گفتم
امیدوارم موثر باشه
اما ته دلم هنوزم خیلی میترسم کهادامه داشته باشه و فقط بخاد ذهن منو منحرف کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)