من تا حالا با هیچکس در این رابطه حرف نزدم اما حالا که برای شما میگم به یکی از دختر های فامیلمون علاقه مند شدم دو سال پیش در سن 18 سالگی او هم هم سن من بود بهش گفتم دوستش دارم و این که قصد ازدواج دارم بعدش بدون این که خانواده هامون بدونن باهم رابطه داشتیم و بیرون میرفتیم خلاصه اون هم خیلی بهم علاقه مند شد حدود 9 ماه با هم رابطه داشتیم ( رابطه جنسی نداشتیم ) برخورد فیزیکی معمولی داشتیم ولی جنسی نه. بعدش به پدر مادرم در مورد دختر مورد علاقه ام گفتم انها بشدت مخالفت کردند و گفتند خانواده انها در حد و شان ما نیست و اصلا حرفشم نزن ( چون پدر دختر مورد علاقه ام سابقه دار بوده و وضع مالیشون هم خوب نبود و یه سری مسائل پیچیده دیگه ) من خیلی تعجب کردم چون اصلا فکر نمیکردم به خاطر سابقه دار بودن پدرش و وضعیت ملیشون مخالفت کنن چون واسه خودم اصلا مهم نبود انگار یه سری اتفاقات در گذشته افتاده بوده و من از انها اصلا خبر نداشتم به هر حال من بازم پافشاری کردم تا جایی که مامانم گفت یه بار دیگه اسم اون خانواده رو ببری شیرمو حلالت نمیکنم . خوب من گیج شدم مونده بودم چیکار کنم زیاد تو جزیئات نمیرم دیگه من که نمیتونستم خانوادمو نادیده بگیرم باور کنید اگه میدونستم مخالفت میکنن هرگز با اون دختر رابطه بر قرار نمیکردم این بزرگترین اشتباه زندگیم بود. خلاصه مجبور شدم بهش بگم خانواده ام مخالفن و ما نمیتونیم دیگه ادامه بدیم وقتی بهش گفتم شروع کرد به گریه کردن من بهش گفتم حتما قسمت نبوده و این حرفا... چیزی نگفت و رفت بعدش هم هرچی سعی کردم باهاش تماش بگیرم جواب نداد سه روز بعد یه اس ام اس برام فرستاد نوشته بود "خیلی دوست دارم نمیتونم زندگیمو بدون تو تصور کنم تو مثل یه فرشته ای که منو به ارزوهام میرسونی ولی حیف خدا نمیخواد من خوشبخت بشم دوست داره همش تو بدبختی بمونم منم خودمو میکشم جون دیگه نمیتونم به این زندگی کوفتی ادامه بدم خداحافظ" بعد از خوند این پیام من فکر کردم اون هم قبول کرده که ما قسمت هم نیستیم و حتی 1% هم فکر نکردم ممکنه این که نوشته "خودمو میکشم" جدی گفته فکر کردم از روی ناراحتی یه چیزی گفته و فردای اون اونروز خبر اوردن که که مرده باورم نمیشد ! علت مرگش هم گازگرفتگی بود یعنی پدرش و برادرش(مادر نداشت)به همه گفته بودن علتش خراب بودن لوله بخاری بوده چون خونه اونا هم فرسوده بود همه باور کردن ولی میدونستم اتفاقی نیست اصلا شوکه شده بودم تا این که بعد از چند روز بابا مامانم منو کشیدن تو اتاق و بهم گفتن تو به اون دختر چیزی گفتی ؟ باهاش حرف زدی ؟ منم که خیلی ترسیده بودم گفتم نه.اونا بهم گفتن که خودکشی کرده مثل اینکه صبح وقتی پدر و برادرش از خونه میرن بیرون یه قرص خواب اور میخوره بعد هم لوله بخاری رو دستکاری میکنه و میخوابه دیگه بعدش هم ....من دوباره گفتم نه والا من هیچی نگفتم بهش.بابا مامانم بهم گفتم درباره این موضوع هم با کسی صحبت نکن منم گفتم چشم ولی این موضوعو تابلو بود که اکثر فامیل میدونن که خودکشی کرده بالاخره نمیشه خودکشی یه نفرو پنهان کرد ولی هیچ کس علت خودکشی رو نمیدونست جز من خیلی ترسیده بودم گفتم حتما الان باباش میاد منو میکشه ولی هیچ خبری نشد انگار هیچ کس هیچی نمیدونست چرا خودکشی کرده منم به هیچ کس چیزی نگفتم .با خودم گفتم چرا همچین کاری کرده اون خیلی احمق بود که خودشو کشته و از این حرفا... داشتم خودمو با این حرفا گول میزدم که مقصر من نیستم و نتیجه هم داد احساس گناه نمیکردم این انجمن هم اولین جایی که این موضوعو میگم بقیشو هم که دیگه خودتون میدونید در کل بگم که خیلی داغونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)