سلام
سرنوشت شما رو که خوندم فهمیدم که یه جورایی هم تجربه ایم. البته من پسرم
من هم مثل شما مشکل اصلیم با نامزدم اینه که فکر می کنم ایشون اصلا اجتماعی نیست و از اینکه نمی تونم باهاش راحت حرفامو بزنم و بعد از عقد تنهاتر شدم دائم حسرت می خورم.
البته دوستان انجمن اکثرا اینو به خاطر کم سن بودن و اختلاف سنی مون میدونن ولی من خودم این طور فکر نمی کنم. این داستان تا جایی پیش رفته که باعث شده علیرغم محبت هایی که به من می کنه اصلا هیچ حسی بهش نداشته باشم. اینقدر این مسئله فکرمو به خودش مشغول کرده که دیگه تفاوت روز و شب رو نمی فهمم و زندگی برام یکنواخت و کسل کننده شده.
تفاوتی که اینجا هست اینه که شما و همسرتون هر دو تقریبا تو یک رنج سنی هستید و با اوصافی که از ایشون گفتید من تعجب می کنم که چطور ایشون تو سن 28 سالگی هنوز به اون درجه از پختگی و کمال نرسیدند و تازه بعد از ازدواج به فکر تغییر افتادند.
الان تنها راه چاره ای که به ذهنم میرسه و به شما هم توصیه می کنم صبره. چون من همه زورم رو زدم که نذارم این زندگی با عشق یکطرفه ادامه پیدا کنه ولی خودش و اطرافیان قبول نکردند. به نظرم حالا که من تمام سعی خودم رو کردم بهتره از این به بعدش رو به زمان بسپارم. شاید صبر و گذر زمان بتونه بعضی شرایط و حتی نگرشها رو تغییر بده و آدمها رو قانع تر کنه.
امیدوارم که هر چه زودتر زندگی تون تو مسیر هموار خودش قرار بگیره و به آرامش برسید.









علاقه مندی ها (Bookmarks)