
نوشته اصلی توسط
مهربان٧١٢
از اينكه اومديد و بهم انرژي دادين واقعا ممنونم
طبق نظريهamminدقيقا همين طوره همسرم خيلي دلسوزه واگر دشمنشم تو سختي ببينه ميخواد بهش كمك كنه اين كه ديگه مادرشه در صورتي كه مادرش خونه اي كه پدر شوهرم زبوني وصيت كرده بود بده به شوهرم و رو هرگز قبول نكرد وگفت بعد از فوت من هر كاري كه ميخوايد بكنيد و ما الان توي شهرستان مستاجريم در حالي كه برادر شوهرام سرمايه ي ميلياردي دارند و باعث ورشكستگي همسرم شدند شوهر من از همه برادراش كوچيكتره
بچم الان كلاس دومه اصلا خونه مادر شوهرمو دوست نداره چون مادر شوهرم همش در حال غر زدن هستش البته اقتضاي سنشونه الان حدود٧٥ سالشه ودر ضمن تري عروساش منو بيشتر دوست داره چون من تا جايي كه بتونم كمكش ميكنم و حس ميكنم دارم براي مادر بزرگم انجام ميدم ولي متاسفانه بقيه از اين اخلاق من ودلسوزي شوهرم سوء استفاده ميكنند من اين رو ميفهمم ولي همسرم نميخواد اينو قبول كنه من با اينكه بر خلاف ميلم بود ولي راضي شدم ٤شنبه و٥شنبه كه صبح دخترم نميخواد بره مدرسه شوهرم بره پيش مادرش ولي توي هفته به خاطر مدرسه دخترم خونه باشه ومشكل ما الان اينه ميگه من هر وقت ببينم مامانم تنهاست ميرم و بقيه ميبينند شوهر من به راحتي قبول كرده شب موندن پيش مادرشو از زيرش در ميرند...
- - - Updated - - -
درضمن ٤شنبه و٥ شنبه ها علي رغم ميل باطنيم من باهمسرم ميرم خونه مادر شوهرم
- - - Updated - - -
بچه ها خواهش ميكنم اگه ميتونيد بازم نظراتونو بگين
خيلي احساس آرامش كردم وقتي جواباتونو خوندم
علاقه مندی ها (Bookmarks)