فقط خدای عزیز از لطف شما ممنونم
راستش از اینکه در مورد جداییم حرفی بزنم خیلی ناراحت میشم ٰاما خب میدونم که تو اون رابطه منم بی تقصیر نبودم اما طرفم تقصیرش خیلی بیشتر بود نمیخام یکطرفه قضاوت کنم اما میخام توضیح بدم تا شما هم نظر بدید
اون آقا که باهاش ازدواج کردم ٰاز من یکسال بزرگتر بود فوق العاده بد دهن و خود خواه بود و اینکه تو ازدواج باهام فقط دنبال رابطه جنسی بود ٰدست بزن داشت و من براش منفت مالی داشتم چون فهمیده بود چقد دوسش دارم ( متاسفانه من تو روابطم زود دل میبندم و خیلی محبت میکنم و نمیتونم دوس داشتنمو پنهان کنم یعنی زود دستم رو میشه ) اون طرف میگفت من هر کاری اشتباهی کنم تو بازم باهام میمونی واسه همین به خودش اجازه میداد باهام هر جور که دلش میخاد رفتار کنه در حالی که من حتا حق نداشتم بپرسم چرا تلفنت انقد اشغاله یا شبا چرا دیر میری خونتون یا اینکه چرا گوشیت همیشه قفله هرموقع حرفی میزدم دعوا میشد و کتکم میزد اوایل هیچی به خانوادم نمیگفتم چون میترسیدم چون خودم خاسته بودمش و میترسیدم سرزنش شم بعدها سر خونه رفتنشون دعوامون شد من چون معذب بودم و میدونستم بابام دوس نداره شبا خونه اونا بمونم اما اون همیشه زورم میکرد و با دعوا منو میبرد خونشون حالا بماند که سر رابطه جنسی هم همیشه حرفمون میشد چون روزایی که فقط خودش نیاز داشت به این نیاز منم پاسخگو بود اما من حقی نداشتم از طرفی خانواده اونا از ما پایین تر بود و بابا مامانش هیچ چیزی یادش نداده بودن هیچوقت پدرمادرش بهش در مورد کتک زدن من شکایتی نکردن فقط یه بار شکایت کردن اونم دیگه دیدن در حد مرگ داره میزنمتم اونم بخاطر اینکه باهاش لجبازی کردمم و منم زدمش و اون خیلی حرصی شد ازم . شب اون روز بابامو صدا کردن و اومد منو از خونه اونا برد . در ضمن اون کارش آزاد بود با داداشش بوتیک داشتن و من همیشه در مورد آینده شغلیش نگران بودم میگفتم کاش یکم بیشتر اهمیت میدادی و یکم بیشتر به فکر کارت بودی چون همیشه نا مرتب سر کار میرفت . در ضمن من لیسانس هستم و اون دیپلم بود اما هیچوقت در این مورد خودمو سرترندونستم و این پایین گرفتن خودم اونو بیشتر پررو کرد . خانوادش انتظار داشتن ما همه جوره حمایت کنیم پسرشونو حتا برا عقدمون هیچ خرجی نکردن و من حتا حلقمو خودم خریدم . روزی که برا مراسم عروسیمون برنامه ریختیم از چند روز بعدش سر رفتن خونشون دوباره دعوامون شد و اون گذاشت رفت و یک هفته ازش خبری نشد و چون من همیشه ازش معذرت خاسته بودم ای دفه دنبالشو نکرفتم چون اتظار داشتم اون یکبارم که شده معذرت بخاد وبیاد دنبالم اما باز دلم طاقت نیاورد و به مامانش زنگ زدم گفت یک هفتست رفته ازش خبری نداریم توپسر مارو زدی ٰتقصیر تو بود دیگه طاقت نیاوردم داشتم دیوانه میشدم قبل از اون هم یه بار انقد دعوامون شدید بود من افتادم بیمارستان برگشت بهم گفت رو گمشو از زندگیم از اون روز بابام فهمید همه چی رو ومنم همه چیرو بهشون گفتم رفتیم مشاوره اما فایده نداشت .
درسته منم لجبازی کردم اما بخدا فقط گناه من لجبازی بود من همه جوره بهش محبت میکردم همه چی آماده بود جهازم حتا مامانم خونشو بخاطر ما خالی کرد حتا لباس عروس گرفتیم اما نشد .تازه اونموقع دکتر روانشناس تشخیص داده بود من افسردگی شدید دارم و اختلال دوقطبی دارم اما اون بدون توجه به این مسایل فقط اوضاعرو خرابتر میکرد عوض اینکه حمایتم کنه و پشتم باشه . بعد این ماجراها بابام درخاست طلاق داد و نذاشت من دخالتی بکنم ٰو بدون اینکه دادگاه برم و با رضایت کتبی و بخشش مهریه توافقی جدا شدم . نمیگم من تقصیری ندارم اما اون حرف زور میزد و من مریض بودم اما هیچوفت ندید منو وقتی داشتیم جدا میشدیم فهمیدم با کسای دیگه هم حرف میزد یعنی میدونستم امامطمئن شدم خودش بهم گفت گفت ولی فکر نمیکردم طلاق بگیری اما میدونم یه روز دوباره برمیگردی اما خدارو شکر دیکه هیچوقت حتا بهش فکرهم نمیکنم . خدارو شکر شکر هزار مرتبه شکر میکنم .
پدر مادرم بعد طلاق خیلی حساس شدن مخصوصا بابام یه مدت به زور قرصای روان درمانی میداد میخوردم چون همش پرخاشگر بودم تو اون موقع خودشم عصبانی میشد ومنو میزد هیچوقت یادم نمیره متاسفانه پدرم دوران بچگیمم منو میزد و من همیشه ازش میترسیدم الانم میترسم هیچوقت باهاش حرف نمیزنم مگر اینکه ازم سوال کنه من اصلا حس خوبی بهش ندارماز این موضوع خیلی ناراحتم چون فکر میکنم بچه بدی هستم که فکر میکنم دوسش ندارم









علاقه مندی ها (Bookmarks)