من دیشب تموم کردم با این خانوم
بهشونم توضیح دادم خیلی گریه کردند و گفتند خواهش میکنم بذار هر از گاهی بهتون زنگ بزنم
من گفتم نه... اما خیلی اصرار کرد گفتم باشه ..اما خیلی کم (میدونم که کارم اشتباس)
الان یه جورایی همون حس سرشکستگی قبلی رو دارم منتها چند برابر بیشتر
نمیدونم آخر همه اینا چی میخواد بشه
خیلی خسته شدم و حوصله هیچ کی و ندارم ...از سر کار که میام خونه فقط میشینم یه گوشه به بدختیام فکر میکنم
همه چی دیگه دلم رو زده...
اینجا کسی هست بفهمه منو ؟
این خدا که میگن انقدر بزرگ و بخشندس کجاس پس؟
چرا نمیاد سرو سامون بده به این اوضاع احوالم ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)