سلام دوستان
خیلی ناراحتم دو شبه که اصلا نخوابیدم آخه آدم چقدر باید تحقیر رو تحمل کنه
تصمیم گرفته بودم دیگه به شوهرم به کاراش به پدر شوهرم و تحقیراش فکر نکنم و فقط به خودم برسم وشاد باشم تا اونام ببینن که من بیخیال کاراشون شدم به قول معروف یه گوشم در باشه واون یکی دروازه ولی نمیشه بخدا نمیشه هر چقدر تلاش میکنم نمیتونم
پنجشنبه شب رفته بودیم شام خونه پدرشوهرم بعد از شام خیلی غیبت مامانم رو کرد چند دفعه خواستم جوابش رو بدم ولی سکوت کردم تا اوضاع از این بدتر نشه
بعد از شام داشتن میوه می خوردن که شوهرم پاشد گفت خستم پاشو بریم تا بلند شدیم پدرشوهرم گفت کجا میرین اول ظرفای میوه هارم بشورین بعد هر کجا خواستین برین خیلی عصبی و ناراحت شدم نشستیم تا اونام میوه هاشون رو خوردن تموم کردن و من مثل یه خدمتکار خوب نگاشون میکردم وبعد ظرفارو جمع کردم وشستم خیلی تحقیر شدم با اینکه جاریم هم اونجا بود و مادرشوهرمم ولی من باید این کارو میکردم در حالی که خدا شاهده که اکثر مواقع شستن ظرفا بامنه
وقتی به مادر شوهرم نیگا کردم دیدم از خنده داره میترکه و قرمز شده وجاریم هم که همسن منه ودختر عموی شوهرمه داشت میخندید آخه این انصافه
دیگه بریدم
میخوام شاد باشم میخوام به اونا بگم من کم نمیارم و هرکاری دوس دارین بکنین و من بهتون محل نمیدم بیخیال بشم ای خدا خودت جوابشون رو بده من که دیگه جونی واسم نمونده
مادرشوهرم 48 سالشه ولی عین یه دختر 14 ساله میمونه و از من جوونتر به نظر میرسه خیلی حرصم رو درآورد آخه 5 تا بشقاب میوه رو آب کشیدن چقدر طول میکشه و زحمت میبره که این مرد گنده این کارو میکنه تازه جاریم هم که بود
بعد از این که برگشتیم خونه خیلی عصبی شده بودم و به همسرم گفتم که تو نباید بزاری منو این همه تحقیر کنن ولی با اینکه به زور می خواستم گریه نکنم ولی اشکام خودشون سرازیر شدنو.... شوهرمم بیخیال نشستو داشت قیم بازی میکرد با گوشیش............
میشه بهم یه راهکار نشون بدین که با این قوم چیکار کنم نمی خوام کم بیارم ولی نمیشه می خوام شاد باشم نمیزارن من میخوام بیخیال اونا بشم ولی نمی زارن
می خوام از زندگیم لذت ببرم نمی زارن فقط هفته ای یه بار جمعه ها میرم خونه ی مامانم دو سه ساعت میشینم و برمیگردم این تفریح منه
وقتی ترانه های شاد گوش میکنم هیچ تاثیری روم نمیزاره اخه اینم شد زندگی فقط وقتی به پسرم نیگاه میکنم غم و غصه هام رو فراموش میکنم همین
میترسم از طلاقم میترسم از اینکه بچم رو نزارن ببینم از اینکه بازم با رشوه و این کارا اوضاع رو به نفع خودشون پیش ببرن
از اینکه پدرشوهرم و مادر شوهرم خوشحال بشن که آخرش منو فراری دادن و کار خودشون رو کردن میترسم
منم میخوام به اونا حرص بدم ولی چه جوری وقتی که شوهرم باهام نیست و از من دفاع نمیکنه وقتی حتی نمیزارن پدر مادرم خونم بیان
خدایا خودت به دادم برس دیگه دارم به آخر خط میرسم
.............








علاقه مندی ها (Bookmarks)