به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 43

Threaded View

  1. #26
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 16 تیر 93 [ 10:07]
    تاریخ عضویت
    1392-11-03
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    329
    سطح
    6
    Points: 329, Level: 6
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    55

    تشکرشده 39 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوستان
    خیلی ناراحتم دو شبه که اصلا نخوابیدم آخه آدم چقدر باید تحقیر رو تحمل کنه
    تصمیم گرفته بودم دیگه به شوهرم به کاراش به پدر شوهرم و تحقیراش فکر نکنم و فقط به خودم برسم وشاد باشم تا اونام ببینن که من بیخیال کاراشون شدم به قول معروف یه گوشم در باشه واون یکی دروازه ولی نمیشه بخدا نمیشه هر چقدر تلاش میکنم نمیتونم
    پنجشنبه شب رفته بودیم شام خونه پدرشوهرم بعد از شام خیلی غیبت مامانم رو کرد چند دفعه خواستم جوابش رو بدم ولی سکوت کردم تا اوضاع از این بدتر نشه
    بعد از شام داشتن میوه می خوردن که شوهرم پاشد گفت خستم پاشو بریم تا بلند شدیم پدرشوهرم گفت کجا میرین اول ظرفای میوه هارم بشورین بعد هر کجا خواستین برین خیلی عصبی و ناراحت شدم نشستیم تا اونام میوه هاشون رو خوردن تموم کردن و من مثل یه خدمتکار خوب نگاشون میکردم وبعد ظرفارو جمع کردم وشستم خیلی تحقیر شدم با اینکه جاریم هم اونجا بود و مادرشوهرمم ولی من باید این کارو میکردم در حالی که خدا شاهده که اکثر مواقع شستن ظرفا بامنه
    وقتی به مادر شوهرم نیگا کردم دیدم از خنده داره میترکه و قرمز شده وجاریم هم که همسن منه ودختر عموی شوهرمه داشت میخندید آخه این انصافه
    دیگه بریدم
    میخوام شاد باشم میخوام به اونا بگم من کم نمیارم و هرکاری دوس دارین بکنین و من بهتون محل نمیدم بیخیال بشم ای خدا خودت جوابشون رو بده من که دیگه جونی واسم نمونده
    مادرشوهرم 48 سالشه ولی عین یه دختر 14 ساله میمونه و از من جوونتر به نظر میرسه خیلی حرصم رو درآورد آخه 5 تا بشقاب میوه رو آب کشیدن چقدر طول میکشه و زحمت میبره که این مرد گنده این کارو میکنه تازه جاریم هم که بود
    بعد از این که برگشتیم خونه خیلی عصبی شده بودم و به همسرم گفتم که تو نباید بزاری منو این همه تحقیر کنن ولی با اینکه به زور می خواستم گریه نکنم ولی اشکام خودشون سرازیر شدنو.... شوهرمم بیخیال نشستو داشت قیم بازی میکرد با گوشیش............

    میشه بهم یه راهکار نشون بدین که با این قوم چیکار کنم نمی خوام کم بیارم ولی نمیشه می خوام شاد باشم نمیزارن من میخوام بیخیال اونا بشم ولی نمی زارن
    می خوام از زندگیم لذت ببرم نمی زارن فقط هفته ای یه بار جمعه ها میرم خونه ی مامانم دو سه ساعت میشینم و برمیگردم این تفریح منه
    وقتی ترانه های شاد گوش میکنم هیچ تاثیری روم نمیزاره اخه اینم شد زندگی فقط وقتی به پسرم نیگاه میکنم غم و غصه هام رو فراموش میکنم همین
    میترسم از طلاقم میترسم از اینکه بچم رو نزارن ببینم از اینکه بازم با رشوه و این کارا اوضاع رو به نفع خودشون پیش ببرن
    از اینکه پدرشوهرم و مادر شوهرم خوشحال بشن که آخرش منو فراری دادن و کار خودشون رو کردن میترسم
    منم میخوام به اونا حرص بدم ولی چه جوری وقتی که شوهرم باهام نیست و از من دفاع نمیکنه وقتی حتی نمیزارن پدر مادرم خونم بیان
    خدایا خودت به دادم برس دیگه دارم به آخر خط میرسم
    .............

  2. 2 کاربر از پست مفید پشیمون تشکرکرده اند .

    khaleghezey (شنبه 26 بهمن 92), کاغذ بی خط (دوشنبه 12 اسفند 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:28 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.