سلام دوست عزیز
من از اول ازدواجم پیش خانواده شوهرم زندگی کردم و متاسفانه علی رغم تمام خوشبینی های که نسبت به همسرم و خانوادش داشتم با مشکلات زیادی روبرو شدم تا حدی که از زندگیم خسته شدم 0من با کلی امید و ارزو به اون خونه رفتم ,در ظاهر هم آنها خیلی خوب و روشنفکر به نظر می امدند ولی بعد ازدواج و رفتن با انجا علی رغم تعریف های خوب همسرم ,دخالت های مادر و خواهرش به حدی بود که خانوادم که برای اولین بار پا به خونه ی ما گذاشته بودن از آمدو رفتشون پشیمون شدند الان دو سال از ازدواجم میگذره هیچ کدوم از اقوام و افراد خانوادم حاضر نیستن به خونه ما بیایند حتی اگر مریض بشم هم هیچ کس حاضر نیست بیاد و حال منو بپرسه.حالا همه اینها به کنار اجبار برای رفت و امد های الکی و بی موقع به هر دلیل به خانه مادر همسرم و حساسیت زیاد همسرم نسبت به خانوادش که باعث شده احساس کنم نوکر بی چون و چرای آنها شده ایم بسیار آزار دهنده هست.
من به عنوان یه آدم با تجربه و کسی که اول با خوشبینی نسبت به این مسله وارد خانه مادر شوهر شدم ازت میخام که به هیچ عنوان این کارو نکنی که مسایل و مشکلاتی که بعد این مساله پیش می یاد تو رو نسبت به زندگیت سرد میکنه و هم نسبت با همسرت .![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)