مرسی دوست عزیز از جوابتون
ما به هم معرفی شدیم.یعنی عموی ایشون بنده رو معرفی کردن به اونها و یه روز خودش و مادرش اومدن منو دیدند و ...
ما تقریبا دو ماه قبل از عقد با هم آشنا شدیم
چندبار بیرون رفتیم و چون توی یه شهر دیگه کار میکنن بیشتر ارتباط تلفنی و ایمیلی بود اما اولش به صورت دیداری چندبار همو دیده بودیم
روزهای آشنایی میدیدم به جای دعوت کردن من به کافی شاپ و رستوران همش توی فضای باز مثل پارک یا دانشگاه قرار میذاشت که البته یه بار خودم پیشنهاد کافی شاپ رو دادم و رفتیم
روزی که به عنوان آشنایی اومدن یه دسته گلی آوردن که فقط دوشاخه گل ارزون توش بود! که البته گفت که مادرش گل رو خریده و گل فروشی مناسبی ندیدن توی راه! البته بگم که اونروز مسافر بودن و از شهر خودشون به شهرستان ما برای آشنایی اومدند. و پدرشون هم اصالتا مال شهرستان خودمونن
من از دسته گلشون خوشم نیومد ولی گفتم حتما روز خواستگاری میارن!
اما انقدر عجله برای عقد داشتن که بعدش اون روز رو گفتن به حساب خواستگاری بذارید!
اولشم خوب بود مثلا میگفت جهیزیه رو نمیخواد بیاری خودمون کار میکنیم هرچی تونستیم میخریم اما این آخریا میگفت من جهازم یه تلویزیون و یه فرشه. البته منم موافق نبودم که جهاز نبرم اما تغییر مواضعش رو میخواستم ببینید
اولاش کمتر از 100 تومن به کارتم نمیریخت و ماهی 300 برام میریخت و حتی اسمشم نمیاورد اما این آخریا به تحریک مادرش ماهی 50 برام میریخت و کلی منت اینکه پول توجیبیتو من میدم میذاشت و میگفت تو هنوز دختر خونه ای.شب آخری هم که پیش هم بودیم با لحن توهین آمیزی این موضوع رو به رخم کشید
البته منم قبلش گفته بودم از منت گذاشتن بدم میاد.بهش گفته بودم واسم پول نریز و لطفا منتشم سرم نذار اما خودش میگفت دلم میخواد بریزم!
درمورد گردنبندی که به دومادشون دادن که مادرشوهرم میگفت 6 میلیون بوده چرت میگفت! النگوی منم اولش میگفت 2 میلیون خریده بعدش شد 3 میلیون! این قضیه ادامه پیدا کنه قیمت النگوی منم سر به فلک میذاره. اما تلخ تر از حرفای مادرش حمایت نکردن شوهرم از من بود
الانم به طور جدی به طلاق فکر میکنم
پدرمم با وجود مریضی قلبیش و اینکه استرس براش خیلی بده در جریان قرار داره و به طلاقم راضیه و میگه بهتر از اینه که زیردست اینجور آدما باشی
منتها مادرم از حرف مردم و خوشحالی حسودا نگرانه و از نیش و کنایه های بعدش میترسه
اما اگه این موضوع به نظر مشاوران و روانشناسان درمانی نداشته باشه خودمم طلاق رو ترجیح میدم
لطفا کمکم کنید
بازم از شما ممنونم less than nathing
- - - Updated - - -
درمورد رفتار خودم بگم که من از روز اول دلم میخواست رابطه ی خوبی با مادرشوهرم برقرار کنم. اما خودش بخاطر سرد و خشک بودن نخواست ولی من احترامشونو داشتم. حتی شعورش نمیرسید وقتی به پسرش میوه تعارف میکنه باید به تازه عروسش هم تعارف کنه. من فقط میدونستم که مادرش رفتار اجتماعی خوبی نداره و با کسی رفت و آمد نداره اما بخاطر خوبیهایی که پسرش داشت مثل : پاک و سالم بودن، شغل خوب داشتن، حرفهای قشنگ روزای آشنایی که فکر نمیکردم مثل مادرش باشه، داشتن خونه که اینروزا بهرحال خواه ناخواه یه امتیازه، رفتار خوب و اجتماعی بودن پدرش، اینها باعث شد متاسفانه منی که انقدر ادعا میکردم که یه ازدواج خوب باید قبلش کلی شناخت باشه بدون شناخت کامل تحت تاثیر عجله ی اونها زود جواب مثبت رو دادم و از این بابت بسیار پشیمونم.
اینم بگم که خواستگار قبلیمو 6 ماه باهاش صحبت میکردم و اونم به خاطر نداشتن استقلال فکری با خیال راحت ردش کردم اما چون ما توی شهرستانیم همه متوجه شده بودن و میگفتن چرا فلانی رو رد کردی؟ اونکه چیزی کم نداشت!
واسه ی همینم دیگه نمیخواستم باز سر زبونها بیوفتم و متاسفانه چوبشو هم خوردم
واقعا نمیدونم باید چیکار کرد؟
یعنی به نظرتون هیچ راهی برای درست شدنش نیست؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)