به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 30
  1. #21
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    امروز [ 09:52]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,627
    امتیاز
    325,293
    سطح
    100
    Points: 325,293, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,885

    تشکرشده 37,361 در 7,159 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    با سلام و احترام
    raeika گرامی، حس مادرانه شما را در غربت می توان حس کرد. آن هم وقتی که از نظر فکری و احساسی حتی با شوهر و فرزندتون تفاهم ندارید و غریبه غریبه هستید.
    بنده به دنبال واکاوی و ریشه یابی این مشکل نیستم که چگونه می توانستید در اینجا نباشید. بلکه به زمان حال به بعد توجه شما را جلب می کنم:

    یکم: منطق خودتون را بشناسید. احساسات خود را هم بشناسید و بعد بین آن دو تمایز قائل شوید.

    احساس:
    وضعیت این بچه چی می شه؟ پسرم چه سرنوشتی در انتظارش هست؟ شوهر و فرزندم چرا مرا درک نمی کنند؟

    منطق:
    خدا که خداست و می تواند انسان را به هر چی بکشاند و اجبار کند، اما به اختیار داده و مسئولیت می خواهد و باید جوابگو باشند. ما هم بالاتر از خدا در مورد انسانها قدرت نداریم. راه خیر و شر را به آنها نشان می دهیم تشویق به خوبی ها می کنیم و امکاناتش را هم به عنوان والدین فراهم کنید. حالا انتخاب با فرزندتان هست.
    پس از نظر احساسی می توانید متاثر باشید و حتی گاهی اشک بریزید. اما از نظر منطقی وظیفه شما به دوش کشیدن مسئولیت کار دیگران نیست شما باید سهم خودتون را از واقعیت بپذیرید.( جهت اطلاع بیشتر: http://www.hamdardi.net/thread-19908.html )


    دوم: نقش خودتون را در زندگی بفهمید و نحوه مواجهه با مشکلات را عقلانی طرح ریزی کنید نه احساسی
    ما در لینک ذیل بیشتر توضیح داده ایم. خلاصه اینکه هر کسی در مواجهه با مسائل زندگی بهتر هست که احساسات خود را تحت کنترل قرار دهد و ابزار منطق را در خدمت احساس خود قرار دهد.
    http://www.hamdardi.net/thread-12372.html

    سوم: شیوه ناکارآمد کنونی شما در امتداد شیوه سابق شماست
    شما در زندگی با همسرتون و فرزندتون همیشه به شیوه حرص خوردن از کارهای آنها و ادامه زندگی عادت کرده اید.
    اکنون هم همین شیوه ناکارآمد را دارید یعنی حرص خوردن از شوهر و همسرتون، بدون اینکه چیزی تغییر کند.
    شما باید به جای تمرکز روی رفتار همسر و پسرتان و به جای نگرانی برای آن بچه، بهتر هست روی خودتان متمرکز بشوید.
    شما کجا بودید، کجا هستید، و به کجا می خواهید بروید؟
    چقدر انتخاب گر بوده اید؟
    شما نظر همسرتون را صحیح نمی دانید و نظر پسرتان را صحیح نمی دانید. اما آنها قوی بر روش غلط خود هستند. اینطور نیست؟
    اما شما عقیده دارید که نظر شما درست هست؟ اما شما باز نمی توانید به روش خود بروید؟
    علت چیست؟
    که همسرتان و پسرتان بر آداب اشتباه خود می روند؟ اما شما به راه صحیح خود نمی توانید بروید؟
    ترس؟
    نگرانی؟
    ناامیدی؟
    هزینه پیگیری راه صحیح؟
    خلاصه این بند اینست که شما باید خودتون را بشناسید و روی تغییر خودتون و قدرتمند بودن خودتون کار کنید.

    چقدر منفعل بوده اید؟

    چهارم: به هر حال شوهر و پسرتان باید در دنیا و آخرت جوابگوی اقدامات خود باشند و در این شکی نیست؟!
    اما شما در این سقط که خواهان هستید به چه می رسید ؟ چرا خودتون را در گناهی شریک می کنید که مسئولیت مستقیمی در آن نداشته اید؟
    دنیا جای عمل و بازخورد آدمهاست. زیاد خودتون مسئولیت کار کسی حتی پسرتان را نپذیرید. اما می توانید کاملا مودبانه، محترمانه و از خیرخواهی تبعات انتخابهایش را بهش گوشزد کنید همانطور که احتمالا قبلا این کار را کرده اید.

    خلاصه:
    احساس خود را عقب نگه دارید.
    مسئولیت کار پسرتان را به عهده خودش بگذارید.
    در گناه پسرتان با توصیه به سقط مسئولیتش را نپذیرید.
    منفعل نباشید. با قدرت مسیر صحیح خود را پیگیری کنید.
    قبول کنید که هرگز نمی توانید با فشار و ناراحتی و نگرانی حق انتخاب کسی را از او بگیرید.
    نه نوح فرزندش را توانست از روی دلسوزی در مسیر خود قرار دهد.
    نه لوط همسرش را و
    نه حضرت محمد(ص) عمویش ابوالهب را
    و نه حضرت امام حسن(ع) همسرش را
    و ....
    اینها نشان می دهد که افراد خود مسئول و جوابگوی مسیری هستند که انتخاب می کنند.

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com
    دسترسی سریع به همدردی و مدیر همدردی با عضویت در کانال همدردی در ایتا

  2. 16 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    asemaneabi222 (یکشنبه 04 اسفند 92), capitan (دوشنبه 05 اسفند 92), earth (دوشنبه 05 اسفند 92), khaleghezey (یکشنبه 04 اسفند 92), rozaneh (یکشنبه 04 اسفند 92), sanjab (دوشنبه 05 اسفند 92), toojih (یکشنبه 04 اسفند 92), فرشته مهربان (یکشنبه 04 اسفند 92), کامران (سه شنبه 06 اسفند 92), پونه (یکشنبه 04 اسفند 92), مهربونی... (دوشنبه 05 اسفند 92), مصباح الهدی (یکشنبه 04 اسفند 92), دختر مهربون (یکشنبه 04 اسفند 92), دختر بیخیال (دوشنبه 05 اسفند 92), شیدا. (یکشنبه 04 اسفند 92), عشق آفرین (پنجشنبه 11 شهریور 95)

  3. #22
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 17 اسفند 92 [ 08:19]
    تاریخ عضویت
    1392-12-03
    نوشته ها
    12
    امتیاز
    98
    سطح
    1
    Points: 98, Level: 1
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 17 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مرسى از شما فرشته مهربان
    راستش من تمام سال هاى زندگى با همسرم فقط ساختن بود مردى كه در تصوراتش عاقل محض و از همه نظر بالاست و فهيم و تو تربيت فرزندانم اختيار دار فقط بچه ها بودن و من فقط مادرى بودم كه اونها رو به دنيا اوردم البته باز هم با همكارى شوهرم
    بحث كردن نداشتيم چون محيط متشنج برا بچه ها بوجود ميومده و تمام طول زندگى زناشوييم تا شروع به حرف زدن كردم يا از اون محيط دورم كرد يا گوش نكرد و در اخر با يه معاشقه منو از حرفم از هدف دور كرد و به نظر خودش موفق بود ولى هيچ وقت نبود
    من تو اين ١٤سال خيلى ميخواستم برگردم و الان خيلى بيشتر اما به خاطر دخترم كه حاضر نيست برگرده و ميدونم اگه برم ديگه همين يه ذره اميدى هم دارم به دخترم از دست ميدم بر نميگردم
    تا حالا به دخترم فهموندم كه يه ايرانى و بايد رابط با دوست پسراشو در حد معمول نگهداره و تا اينجا كمى موفق شدم اما با اين برنامه اى كه پسرم درست كرد داره كمى با من ساز مخالف رو شروع ميكنه

    مادرم و دلم به حال اينده اون بچه ميسوزه و تصميم گرفتم برم و بگم مسئوليت بچه رو بعد جدايي اگه حاضر به نگهدارى نشدن من سرپرستيشو قبول كنم
    به نظرشما كاره درستى هست يا نه؟

    - - - Updated - - -

    مرسى از شما مدير همدردي
    درسته مسئةليت پسرم و كارهاش با من نيست مسئوليت اين رفتار هاى شوهرم هم با من نيست اما بلاخره منم مادرم و نميتونم خودمو مقصر ندونم
    اما من بيشتر كه نگران پسرم باشم نگران اون بچه ام چون پسرم حاضر به ازدواج نيست و ميگه اون خيلى علايق ديگه داره و وقت واسه زندگى مشترك نداره الان هم با دوست دخترش زندگى ميكنه كه مثلاً تو دوران حاملگى پيشش باشه و حس خوبى تجربه كنه
    ميگه حاضرم خرج بچه را برم كار كنم بدم اما حاضر نيست نگهش دارم چون دوست دخترش زن مورد علاقش نيست كه بخوا يه عمر زندگيشو با اون تصور كنه
    من از اخر و عاقبت واين بچه بيگناه ناراحتم كه ميخواد چيبشه با اين دو بي مسئةليت
    از اين دلگيرم كه شوهرم اين همه اشتباه كرده ولى باز هم اشتباهاى بدتر ميكنه و حاضر نيست درك كنه كه با كاراش كارارو خرابتر ميكنه
    نگران دخترمم كه از برادرش ياد نگيره و نخواد مثل اون بشه چون جديدن رفتاراش عوض شده
    همه راه هاى ارامش و ميرم ولى باز حس مادرانم مانع ادامه ارامش ميشه
    من اينجا يه مدير موفقم اما تو زندگيم يه بازنده چون هيچ وقت حرفامو نزاشت بزنم و حرفامو نشنيد
    شوهرم وقتى ميگم ازت بدم مياد متاسفم كه ٢١ساله ارم باهات زندگى ميكنم ميخنده فكر ميكنه دروغ ميگم ميگه عزيزم باشه تو درست ميگى من كه ميدونم چى شده الان خوب ميشى وقتى ميگم من با اين چيزا خوب نميشم ديگه سنى ازت گذشته بس كن ولى درك نميكنه
    همش ميگه اون خيلى خوشبخته كه زنش اينقدر دوسش داره و اون اينقدر عاشق زنشه به همه ميگه ما خيلى خوشبختيم منو زنم اصلاً با هم مشكلى نداريم اصلاً دعوا نميكنيم
    ديونم ميكنه وقتى ناراحتيمو ميزاره رو عشق زيادم عصبيم ميكنه كه نميزاره حرفمو بزنم داغونم كرده كه فكر ميكنه از زندگى باهاش راضيم
    و پسرشم مثل خودش يه ادم خوش گذرون بار اورده وبس
    نميدونم با اين همه مشكل چه جوري به ٤٠ رسيدمو بس
    اگه دخترم نبود حاضر بودم بميرم اما به خاطر دخترم كه نميخوام اونم به منجلاب بيفته هنوز هستم


    - - - Updated - - -

    مرسى از شما مدير همدردي
    درسته مسئةليت پسرم و كارهاش با من نيست مسئوليت اين رفتار هاى شوهرم هم با من نيست اما بلاخره منم مادرم و نميتونم خودمو مقصر ندونم
    اما من بيشتر كه نگران پسرم باشم نگران اون بچه ام چون پسرم حاضر به ازدواج نيست و ميگه اون خيلى علايق ديگه داره و وقت واسه زندگى مشترك نداره الان هم با دوست دخترش زندگى ميكنه كه مثلاً تو دوران حاملگى پيشش باشه و حس خوبى تجربه كنه
    ميگه حاضرم خرج بچه را برم كار كنم بدم اما حاضر نيست نگهش دارم چون دوست دخترش زن مورد علاقش نيست كه بخوا يه عمر زندگيشو با اون تصور كنه
    من از اخر و عاقبت واين بچه بيگناه ناراحتم كه ميخواد چيبشه با اين دو بي مسئةليت
    از اين دلگيرم كه شوهرم اين همه اشتباه كرده ولى باز هم اشتباهاى بدتر ميكنه و حاضر نيست درك كنه كه با كاراش كارارو خرابتر ميكنه
    نگران دخترمم كه از برادرش ياد نگيره و نخواد مثل اون بشه چون جديدن رفتاراش عوض شده
    همه راه هاى ارامش و ميرم ولى باز حس مادرانم مانع ادامه ارامش ميشه
    من اينجا يه مدير موفقم اما تو زندگيم يه بازنده چون هيچ وقت حرفامو نزاشت بزنم و حرفامو نشنيد
    شوهرم وقتى ميگم ازت بدم مياد متاسفم كه ٢١ساله ارم باهات زندگى ميكنم ميخنده فكر ميكنه دروغ ميگم ميگه عزيزم باشه تو درست ميگى من كه ميدونم چى شده الان خوب ميشى وقتى ميگم من با اين چيزا خوب نميشم ديگه سنى ازت گذشته بس كن ولى درك نميكنه
    همش ميگه اون خيلى خوشبخته كه زنش اينقدر دوسش داره و اون اينقدر عاشق زنشه به همه ميگه ما خيلى خوشبختيم منو زنم اصلاً با هم مشكلى نداريم اصلاً دعوا نميكنيم
    ديونم ميكنه وقتى ناراحتيمو ميزاره رو عشق زيادم عصبيم ميكنه كه نميزاره حرفمو بزنم داغونم كرده كه فكر ميكنه از زندگى باهاش راضيم
    و پسرشم مثل خودش يه ادم خوش گذرون بار اورده وبس
    نميدونم با اين همه مشكل چه جوري به ٤٠ رسيدمو بس
    اگه دخترم نبود حاضر بودم بميرم اما به خاطر دخترم كه نميخوام اونم به منجلاب بيفته هنوز هستم

  4. #23
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 93 [ 16:12]
    تاریخ عضویت
    1392-2-18
    نوشته ها
    209
    امتیاز
    2,399
    سطح
    29
    Points: 2,399, Level: 29
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    536

    تشکرشده 560 در 192 پست

    Rep Power
    36
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط raeika نمایش پست ها

    ميگه حاضرم خرج بچه را برم كار كنم بدم اما حاضر نيست نگهش دارم چون دوست دخترش زن مورد علاقش نيست كه بخوا يه عمر زندگيشو با اون تصور كنه
    من از اخر و عاقبت واين بچه بيگناه ناراحتم كه ميخواد چيبشه با اين دو بي مسئةليت
    سلام، فقط میتونم با شما همدردی کنم. متاسف شدم این تایپیکو خوندم. اما ما وقتی یه فرهنگی رو قبول میکنیم هر چی بیشتر از فرهنگمون دور میشیم (حالا میتونه هر فرهنگی باشه)، شیب افسارگسیختگی و عدم مهار خودمون از کنترلمون بیشتر خارج میشه. الان مسئولیتش به عهده خودشونه... در مورد جمله بالا، اگه این جمله رو به یه دختر تو ایران بگی دیگه جواب سلامتم نمیده!! شما میتونید همین جمله ای که پسرتون گفته رو به دخترتون بگید یا به اون دوست دختر پسرتون، البته اگه براشون مهم باشه

  5. 3 کاربر از پست مفید capitan تشکرکرده اند .

    earth (دوشنبه 05 اسفند 92), khaleghezey (دوشنبه 05 اسفند 92), sanjab (دوشنبه 05 اسفند 92)

  6. #24
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 17 اسفند 92 [ 08:19]
    تاریخ عضویت
    1392-12-03
    نوشته ها
    12
    امتیاز
    98
    سطح
    1
    Points: 98, Level: 1
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 17 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مرسى از همدرديتون كاپيتان عزيز
    درسته به هر دخترى بگى ميزاره ميره ولى اين دختر ميگه بچه خواست خداست اما اون با بچه ميخواد به زندگيش ادامه بده لزومى واسه ازدواج نيست مادر پدر خودش با داشتن ٣تا فرزند هنوز ازدواج نكردن با هم حالا من از اين دختر چه توقعى داشته باشم؟
    ميخوام سعى كنم با اين دختر خوب باشم كه به من اعتماد كنه كه بعد از تولد بچه بتونم تو بزرگ شدنش كمك كنم نميخوام نوه ام تو زندگيش به مشكل بخوره ،جالب تو ٤١ سالگى نوه دار شدن اونم نامشروعش
    نه از اين ميترسم كه دخترم هم بخواد تو دوستيش شروع به انجام رابطه كنه من دلم ميخواد دخترم تا اونجا كه هست با افكار ايرانى من پيش بره تا اينجا رفته چون زيره ١٨ بوده و سرپرستيش با من و حرفامو قبول داره اما برادرش داره تاثيرات خيلى بدى روش ميزاره و ترسماز چند ماه ديگه كه ١٨سالش ميشه
    نميخوام همه جوره ضربه بخورم ميخوام اين يكى مال خودم باشه نمىخوام مثل پسرم بي مسئوليت شه

  7. کاربر روبرو از پست مفید raeika تشکرکرده است .

    capitan (دوشنبه 05 اسفند 92)

  8. #25
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    امروز [ 09:52]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,627
    امتیاز
    325,293
    سطح
    100
    Points: 325,293, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,885

    تشکرشده 37,361 در 7,159 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    raeika گرامی،
    با سلام
    همانطور که می شد پیش بینی کرد، شما به خاطر فشار احساسی که دارید همه پست من را دقیقا و با دقت مطالعه و به کار نگرفتید.
    لطفا مجددا متفکرانه مطالعه کنید. تک تک کلمات و جملات را دوباره خوانی کنید و روی آنها فکر کنید. لینکهای معرفی شده را به دقت مورد بررسی قرار دهید.

    جوابی که دادید مجددا و کاملا متمرکز بر احساستون هست. جملاتی مثل:
    نگران هستم
    ناراحت هستم
    دلگیرم
    می ترسم.
    ....
    خب همه اینها صحیح...
    حالا می خواهی چه اقدامی بکنید.
    من در پست قبلی روی این موارد به تفکیک صحبت کردم. خواهش می کنم دقت زیادی بکنید.
    اینکه تاپیک شما پیش برود و شما هم احساسات خود را در این تاپیک تخلیه کنید. کمی فشار شما را کاهش می دهد. اما آنچه که می تواند پایدار حال شما را بهتر کند. کارهای منطقی و با بینش قوی و فعال هست.

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com
    دسترسی سریع به همدردی و مدیر همدردی با عضویت در کانال همدردی در ایتا

  9. 5 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    capitan (دوشنبه 05 اسفند 92), نادیا-7777 (دوشنبه 05 اسفند 92), مهربونی... (شنبه 10 اسفند 92), بی نهایت (دوشنبه 05 اسفند 92), دختر بیخیال (دوشنبه 05 اسفند 92)

  10. #26
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array


    با سلام


    ببینید اگر بر سیاق منطق بخواهید پیش بروید نه احساسات نمونه این فکرها و کارها را خواهید کرد :


    * من با پسرم صحبت کردم و عواقب کار و وضعیت اون بچه را به او گفتم و حتی وضعیت اون دختر که مادر اون بچه محسوب می شود ، من خیلی مهربانانه او را متوجه عواقب کردم و بیش از این مسئول نیستم و برای نگرانی های مادرانه هم سعی می کنم از روشها و تکنیکها و مهارتهایی بهره بگیرم که به من صبر و آرامش بدهد .

    * موضوع فقط پسرم نیست اون دختر هم یک سر قضیه هست که هم رابطه را به اینجا رسانده هم می خواهد بچه داشته باشد با علم به اینکه پسر من نمی خواهد با او ازدواج کند بنا براین خودش مسئول هست در قبال آینده خودش و فرزندش . او در خانواده ای بزرگ شده که این روند زندگیشون هست پس من نباید نگران بچه ای باشم که کس دیگری مسئول او هست و ......

    * همه نگرانی من خلاصه شده و متمرکز شده بر بچه ای که می خواهد به دنیا بیاید ، آیا من می توانم و درست هست اجبار به سقط کنم ؟ واقعیت این هست که نه می توانم مجبور کنم و نه درست هست پس چرا من این همه به این نگرانی دامن می زنم ؟ شاید علت دیگری دارد ، شاید می ترسم . آیا ممکن هست ترس باشد ؟ اگر ترس هست ترس از چه چیز ؟ آیا ممکن هست از این می ترسم که نکنه فردا پسرم گرفتار شود ، یا اینکه خودش را موظف بداند با اون دختر ازدواج کند و این چیزی هست که من نمی خواهم ؟ .و .... ( همه این سئوالات و آنالیز درونی برای یافتن پاسخ اصلی یعنی اینکه شما با احساسات خود که در اینجا منفی و آزرده هست آشنا می شوید و بعد می توانید مدیریتش کنید با محوریت منطق و عقلتون )

    * بهتر هست من با اون دختر هم صحبتی داشته باشم و به او هم پیامدها از جمله شرایط آینده که پسر من با او ازدواج نکند واز او جدا شود را برایش بیان کنم و راهنماییش کنم که خودش را به گونه ای مدیریت کند که برای چنین روزی آماده باشد تا خودش و فرزندش درمانده نشوند .

    * با دخترم رابطه ای مستحکم برقرار می کنم و خیلی ظریف و در شرایط مساعد به گونه ای غیر مستقیم با بیان اینکه برادرش نمی خواهد اون دختر را برای زندگی مشترک انتخاب کند و اون دختر بالاخره رها خواهد شد و در واقع برادرش هیچ تعهدی در خود نسبت به او احساس نمی کند اگر نه به فکر ازدواج و زندگی مشترک با او می افتاد و در واقع از این دختر استفاده و لذتش را می برد و بار یک فرزند را هم به دوش او می گذارد و مطمئناً روزی با کس دیگری ازدواج می کند و این یکی از مشکلات این جامعه و این روابط هست و ... سپس خیلی ظریف و زیبا و باز هم غیر مستقیم از مزایای فرهنگ ایرانی که کنترل روابط را به همین خاطر اعمال می کند که دختران آسیب نبینند و روزی بی سرپرست با یک بچه ای که بدون ثبت قانونی و بدون اینکه نام پدرش در شناسنامه او باشد رها نشوند و ... خیلی ظریف و زیبا از اینکه قوانین و قواعد حاکم بر فرهنگ ایرانی برای همین است که مردان متعهد باشند بر رفتار و کاری که می کنند و بخاطر خوشیهای خود به زن آسیب نرسد و دختران هم بدانند که اگر این قوانین را نادیده بگیرند خودشان ضرر می کنند و آسیب می بینند .... و اینگونه به مرور و پیوسته با آشنا ساختن دخترم با مزایای فرهنگ ایرانی و معایب فرهنگ غرب از این نظر و برای زنان ، پیامم را به او می رسانم تا وظیفه خود را ادا کنم و برای باقی و نتیجه اش هم به خدا توکل می کنم که مسلماً من نه مهربانتر از خدا نسبت به بنده اش هستم و نه کار بلد تر و نه دلسوز تر ، پس تلاشم را می کنم که به روش درست و با صمیمیت دخترم و حتی پسرم را تربیت کنم و آموختنی ها را به آنها بیاموزم و بقیه را به خدا می سپارم و باید قبول کنم آنها هم آزادند انتخاب خود را داشته باشند و مهم این است که بدانند پیامد انتخابهایشان چیست و مسئولیتش را بپذیرند .

    * با همسرم هم دست از رفتار منفعلانه می کشم و لازم هست در این مورد اطلاعاتم را بالا ببرم و بدانم رفتار منفعلانه چطور هست و چطور می توانم جرأتمندانه رفتار کنم و یکی از جاهایی که می توانم از آن در این راه بهره بگیرم سایت همدردی و مقالات آن یا مشاوره آن هست و ...

    اگر این روند را دقت کنید که من از زبان شما ترسیم کردم ، خواهید دید که احساسات و هیجانات شما مورد شناسایی قرار می گیرد ، در کنترل قرار می گیرد و با منطق تحلیل می کنید ، تصمیم می گیرید و پیش می روید .

    این الگوی رفتاری ارائه شده یک نمونه هست که شما می توانید از آن الهام بگیرید و الگوی رفتاری مبتنی بر منطق و عقلانیت و کنترل احساس برای خود تنظیم کنید و بر اساس آن رفتار کنید


    موفق باشید







  11. 6 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    mohammad6599 (چهارشنبه 07 اسفند 92), کامران (شنبه 10 اسفند 92), پونه (دوشنبه 05 اسفند 92), مهربونی... (شنبه 10 اسفند 92), مدیرهمدردی (سه شنبه 06 اسفند 92), مصباح الهدی (دوشنبه 05 اسفند 92)

  12. #27
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 اردیبهشت 98 [ 09:11]
    تاریخ عضویت
    1391-2-29
    نوشته ها
    939
    امتیاز
    15,687
    سطح
    80
    Points: 15,687, Level: 80
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6,262

    تشکرشده 5,821 در 1,048 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    142
    Array

    raeika عزیزم

    شما به شددددت نسبت به فرزندانتون احساس مالکیت محض میکنید
    "نميخوام همه جوره ضربه بخورم ميخوام اين يكى مال خودم باشه نمىخوام مثل پسرم بي مسئوليت شه"

    عزیزم ما بچه ها رو به دنیا نمیاریم که مالکشون باشیم.

    من خودم مادرم
    پسرم از 3سالگی رفته خارج از ایران و الان 7سالشه
    نه فارسی بلده بنویسه نه بخونه و نه حرف بزنه و نه حتی متوجه بشه.این خیلی طبیعی هست که با فرهنگ و آداب و رسوم اونجا داره بزرگ میشه . اونجا داره میره مدرسه. اونجا خونه داره.اونجا دوست و همبازی داره
    حالا هی باباش بیاد بهش درباره فرهنگ ایران و آداب و رسومو این جور مسائل صحبت کنه!!
    بد نیست درباره ریشه هاش بدونه ولی معلومه که بازم منش و زندگی اونجا رو انتخاب میکنه و پیش میره.

    من اوایل برام سنگین بود که چرا مثلا انقدر کم میخواد باهام چت کنه و یا بیشتر به بازی کامپیوتری علاقه داره تا حرف زدن با من یا چرا موقع چت با من سلام نمیده یا بدون خداحافظی قطع میکنه یا از این مسائل که از بچه های ایرانی آدم توقع و انتظار داره.
    ولی بعدش برام توضیح دادن که اینجا بچه ها نه مجبورن سلام بدن و نه حتی جواب سلام بدن بلکه همه چیز به این بستگی داره که دلشون بخواد فلان کارو بکنن یا نخواد.

    وقتی حساسیتمو کم کردم و مجبورش نکردم که حتما باید باهام حرف بزنه،خودم بیشتر و بیشتر به آرامش رسیدم و حتی باعث شد پسرم بیشتر و بیشتر تمایل پیدا کنه باهام صحبت کنه .

    تو انتخاب آزادش گذاشتم و چون اصلا بهش فشاری نیوردم باعث شد خودش هر روز بهم زنگ بزنه چون دیگه احساس نمیکنه یه معلم سخت گیر یا یه مادر حساس داره بلکه منو به عنوان یه دوست و همراه میبینه و خودش میاد و کارای روزانشو بهم میگه.

    منم خودمو در سطح سن اون میکنمو باهاش بازی میکنم و حتی بهش میگم عزیزم الان میخوای بری بازی برو.مامانی اینجا هست هروقت خودت خواستی و وقتت آزاد بود بیا باهم چت کنیم.








    زندگی زیباست

  13. 3 کاربر از پست مفید نادیا-7777 تشکرکرده اند .

    sanjab (دوشنبه 05 اسفند 92), کامران (سه شنبه 06 اسفند 92), پونه (سه شنبه 13 اسفند 92)

  14. #28
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 17 اسفند 92 [ 08:19]
    تاریخ عضویت
    1392-12-03
    نوشته ها
    12
    امتیاز
    98
    سطح
    1
    Points: 98, Level: 1
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 17 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با عرض پوزش كه اينقدر دير جواب دادم
    مرسى از شما مدير همدردى و فرشته مهربان و ناديا جان
    من تو اين چند روز كاملاً به حرفهاى شما فكر كردم ،من كاملاً خودمو فراموش كردم هم خودمو هم ارامش خانواده امو من مسئول رفتار پسرم نيستم كاملاً ولى خوب تا يه حدى هم هستم چون شايد تربيت غلط من و همسرم هم ميتونه دخالت داشته باشه تو اين بى مسئوليتى پسرم
    و من رفتم و با اين دختر گل صحبت كردم و از سختى هايي كه پيش رو داره دوباره گفتم و اين كه ايشون به من گفتن كه هميشه از اين مو ضوع ناراحت بوده كه چرا بابا مامان خودش ازدواج نكردن با اينكه ٣تا بچه داشتن و حتى به هم متعهد نبودن و همين مسئله هميشه اونو ناراحت ميكرده و هميشه آرزوى ازدواج اونارو داشته
    و وقتى با پسرم دوست شده فهميده كه پسرمن هم اولىن تجربه اش تو رابطه جنسى با اون بوده و از اين مسئله خوشحال بوده كه اولين تجربه اش با پسرى بوده مثل خودش
    و اونها همچى رو رعايت كردن و حالا كه باز هم حامله شده حتماً خواسته خطا بوده ميخواد بچه اشو داشته باشه ميخواد بچه شو چون تو زمان پاكى دو تاشون هست و گفته ناراحته كه سرنوشت بچه اش هم مثل خودشه ولى حاضر نيست يه عمر قاتل بچه خودش باشه
    و با همسرم حرف زدم گفت دختر هم همه اينهارو به اون گفته به خاطر همين پسرمونو تشويق كرده كه اگه نميخواد باهاش ازدواج كنه باشه ولى دوران باردايشو باهاش باشه كه اين دختر هم تنها نباشه هم بعدها احساس گناه واسه بى مهري نسبت به بچه اش نكنه و واسه همين هزينه زندگيشونو ميده
    حالا فهميدم اشتباه از من بوده نه شوهرم اما ميخوام هر جور شده پسرم با اين دختر ازدواج كنه چون هنوز دركه اين زندگى اينجورى برام سخته
    ميشه يه راهنماىى كنين كه چى كار كنم؟

    - - - Updated - - -

    با عرض پوزش كه اينقدر دير جواب دادم
    مرسى از شما مدير همدردى و فرشته مهربان و ناديا جان
    من تو اين چند روز كاملاً به حرفهاى شما فكر كردم ،من كاملاً خودمو فراموش كردم هم خودمو هم ارامش خانواده امو من مسئول رفتار پسرم نيستم كاملاً ولى خوب تا يه حدى هم هستم چون شايد تربيت غلط من و همسرم هم ميتونه دخالت داشته باشه تو اين بى مسئوليتى پسرم
    و من رفتم و با اين دختر گل صحبت كردم و از سختى هايي كه پيش رو داره دوباره گفتم و اين كه ايشون به من گفتن كه هميشه از اين مو ضوع ناراحت بوده كه چرا بابا مامان خودش ازدواج نكردن با اينكه ٣تا بچه داشتن و حتى به هم متعهد نبودن و همين مسئله هميشه اونو ناراحت ميكرده و هميشه آرزوى ازدواج اونارو داشته
    و وقتى با پسرم دوست شده فهميده كه پسرمن هم اولىن تجربه اش تو رابطه جنسى با اون بوده و از اين مسئله خوشحال بوده كه اولين تجربه اش با پسرى بوده مثل خودش
    و اونها همچى رو رعايت كردن و حالا كه باز هم حامله شده حتماً خواسته خطا بوده ميخواد بچه اشو داشته باشه ميخواد بچه شو چون تو زمان پاكى دو تاشون هست و گفته ناراحته كه سرنوشت بچه اش هم مثل خودشه ولى حاضر نيست يه عمر قاتل بچه خودش باشه
    و با همسرم حرف زدم گفت دختر هم همه اينهارو به اون گفته به خاطر همين پسرمونو تشويق كرده كه اگه نميخواد باهاش ازدواج كنه باشه ولى دوران باردايشو باهاش باشه كه اين دختر هم تنها نباشه هم بعدها احساس گناه واسه بى مهري نسبت به بچه اش نكنه و واسه همين هزينه زندگيشونو ميده
    حالا فهميدم اشتباه از من بوده نه شوهرم اما ميخوام هر جور شده پسرم با اين دختر ازدواج كنه چون هنوز دركه اين زندگى اينجورى برام سخته
    ميشه يه راهنماىى كنين كه چى كار كنم؟

    - - - Updated - - -

    راستى در جواب شما ناديا جان
    درسته من خيلى وابسته به بچه هام هستم طورى كه اگه دخترم بگه باهام خريد نمياد حاضر نيستم بى اون برم و اين مسئله خيلى بدى
    خيلى مشاوره رفتم ولى هنوز نتونستم به اين مسئله غلبه كنم چون من زود ازدواج كردم و مشكل داشتم و سر هر دو تاشون مجبور شدم ٨ماه استراحت مطلق باشم و دخترم تو سن ٨سالگى مشكوك به سرطان بود و ٢سال زحمت و خواست خدا دوباره دخترمو بهم داد سر همين ها هنوز بعد از٩سال نتونستم خودمو خوب كنم
    اين مشكل من خيلى بد اما كار پسر هم يه رفتار عادى واسم نيست و همه اينا روحيه منو به صفر رسونده

  15. #29
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    خواهر خوبم خیلی خوشحالم که با این مسئله کنا اومدین . خودتونو سرزنش نکنید این از تربیت شما نبوده ولی محیطی که شما زندگی میکنید بطور ناخواسته فرهنگش رو به شما بخصوص به بچه هاتون تحمیل میکنه اونا اگه روزی همدیگه رو نخوان همدیگه رو ترک میکنن و ازدواج کردن یا نکردن فرقی به حالشون نمیکنه درسته ؟ پس شمام زیاد اصرار نکنید پسرتون با اینکه با فرهنگ اونجا بزرگ شده ولی به احتمال زیاد مثل پدرش احساس تعهد به خونواده اش خواهد داشت با اومدن بچه محبت اون به بچه و مادر بچه زیاد خواهد شد شمام این احساس رو تقویتش کنید عروستون هم که دختر خوبیه و با شما همکاری میکنه . بذارید خودشون به این نتیجه برسن .

  16. #30
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 17 اسفند 92 [ 08:19]
    تاریخ عضویت
    1392-12-03
    نوشته ها
    12
    امتیاز
    98
    سطح
    1
    Points: 98, Level: 1
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 17 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مرسى از راهنمايياتون
    من فعلاً دارم رو خودم كار ميكنم كه ارامش قبل رو بدست بيارم و اينم حتماً يه تقدير الهى اميدوارم كه ختم به خير بشه
    مرسى از دوستان كه راهنمايي كردين
    من وقتى اومدم و اينجا كمى حرف زدم حالم بهتر شد چون تا حالا هر مشاورى رفتم فقط حالمو بدتر كرد كه مشكل از من و بايد طرز فكرمو عوض كنم ولى وقتى دوستان اينجا باهام هم دردى كردن باز كمى ارامش گرفتم كه تمام مشكلات از من و طرز فكرم نيست
    مرسى از همه

  17. 3 کاربر از پست مفید raeika تشکرکرده اند .

    کامران (چهارشنبه 14 اسفند 92), پونه (سه شنبه 13 اسفند 92), شمیم الزهرا (سه شنبه 13 اسفند 92)


 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. وعده خدا یا نقصِِ برداشت ما؟
    توسط hamed-kr در انجمن اعتقادی،‌اخلاقی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: شنبه 08 شهریور 93, 10:10
  2. چکار کنم که مومن وعاقل باشم؟
    توسط earth در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 57
    آخرين نوشته: چهارشنبه 23 بهمن 92, 00:26
  3. پسره هزار وعده میده از طرف دیگه حرفای خانوادم منطقیه .. چه کنم؟؟
    توسط نگین ی در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 26 تیر 92, 02:49
  4. قو ل و قرارهاي من و همسرم و خلف وعده همسرم بعد از عقد
    توسط مريم بانو در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 20
    آخرين نوشته: چهارشنبه 04 اردیبهشت 92, 21:33
  5. انجام ندادن وعده ها و اخلاق بد نامزدم
    توسط تسلیم خدا در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: چهارشنبه 10 اسفند 90, 03:20

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:43 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.