خاله قزی عزیز:
من 25 و شوهر 29 سالشه... شوهرم منو دید و از خانوادش خواستن که بیان خواستگاری و من 6 ماه تلفنی با اطلاع خانواده هامون باهاش رابطه داشتم تا بیشتر بشناسمش اونم توی این 6 ماه کلیی نقش بازی کرد تا راضیم کرد.....
معلومه که زندگیم برام اولویت داره اما وقتی میبینم بعد 2 هفته رفتم خونه مامانم و شوهرم طلبکاره که چرا رفتی و میبینم که پدرش هم مادرشو هز خانوادش جدا کرده نگران میشم و به این نتیجه میرسم که میخواد منو از خانوادم جدا کنه.... من اصلا باهاش لجبازی نکردم ونمی کنم آیا به نظر شما آدم هفته ای 1 بار بره خونه پدرو مادرش این لجبازیه؟؟؟؟؟ پس من باید کلا خانوادمو بشورم بذارم کنا که آقا خوشحال بشن؟ اصلا عجیییب مهربون شده اگه بگم برو بمیر هم میره میمیره ولی خدا نکنه که بریم خونه مامانو بابای من یا مادر بیچارم10 دقیقه بیاد بهم سر بزنه غوغا به پا میکنه نمیدونید چقدر صبوری کردم و همیشه دارم بهش محبت میکنم و مدام بهش میگم که دوسش دارم اما وقتی میبینه دارم بهش محبت میکنم بدتر میکنه وقتی یه کم اخم میکنم 1 ذره بهتر میشه.... همیشه به خانوادش احترا میذارم و بهش میگم که باید مراقبشون باشه و جوری رفتار میکنم که من پدرو مادرتو مثل پدرومادر خودم دوست دارم اما هییییچ فایده ای نداره اگه سنگ بود تا حالا آب شده بود.. 4 ساله که این مشکل رو داریم و من در کل این 4 سال سازش کردم و محبت اما هیچ فایده ای نداشته
اگه شوهرم واقعا منو دوست داره پس چرا وقتیکه با خانوادم روبرو میشم انقدر جنجال به پا میکنه؟ بعد 1 هفته که رفتم خونه پدرو مادرم چرا سم بک میشینه و فقط اخم میکنه و با این رفتارش به پدرو مادرم بی احترامی میکنه در حالی که اونا احترامش رو نگه داشتن و خودم دارم میبینم که چقدر بهش احترام میذارن








علاقه مندی ها (Bookmarks)