به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 17 , از مجموع 17
  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    سلام عشق نوجوانی

    اینطور ک من متوجه شدم خانواده همسر قبل روابط بیشتر ذهنیت درستی از کار کردن شما نداشتن و فکر میکردن مشکلی نیست ک، ماهم عروسمونو صبحا نمیخوایم بره سر کار شب میخوایمش که باهامون بیاد مهمونی و عروسی و.....

    اما متاسفانه شما هم به این نکات توجه ای نکردی مثلا کلی گفتی من کار میخوام بکنم همین . قضیه رو باز نکردی که کسی که شاغل میشه تایمش محدوده. همیشه وقت نداره. ممکنه بعضی شبا خسته باشه نیاز به آرامش و استراحت داشته باشه. بعضی زمان ها نه میخواد بره بیرون خوش بگذرونه.حس و حالشو داره.

    من متوجه شدم شما دو خانواده متفاوتین . یکی از خانواده ها اهل خوش گذرونی و مهمهمونی و عروسی رفتنه. یکی دیگه اهل علم و کار و پیشرفته.

    یکیتون اهل شوخی و بگو بخند و بدون تعیین حد و مرزی

    یکی دیگه جدی و قانونمنده و تو ارتباطاتش حد و مرزی و تعیین میکنه.

    اشتباه هردوی شما این بوده که این تفاوت ها رو ندیدین متأسفانه و بدون در نظر گرفتن خانواده ها که بسیار در روابطا مهم هستن و نقش اساسی دارن، اقدام جدی برای مراسمات عقد و عروسی کردین اونم خودتون به تنهایی.

    من فکر میکنم حتی تو عقد و عروسی هم شما بیشتر از همسر اصرار داشتین تا ایشون. کاش عجله نمیکردی .صبر میکردی بیشتر بررسی میکردی.

    آخه مگه دنیا به آخر رسیده بود؟ درسته شما ایشونو انتخاب کردین، خب دختر گل نامزدی واسه همین موقعاس دیگه آشنا میشین میبینین بدرد هم نمیخورین متفاوتین پس میشه بازپ یا جواب بله بدین یا رد کنین بگین متفاوت بودیم.باهم فرق دارسم دنیامون فرق داره.

    اکثر جوونا متأسفانه وقتی با مانعی بنام خانواده پواجه میشن فکر میکنن مهم نیس و میشه راحت ازش رد شد و بطرف مقابل هم میگن بیا میشه. غافل از این که خانواده خیلی مهمه تازه نزدیک مانع میشن میبینن نه مثیکه نمیشه.

    خانواده اگه نخوادت و لج کنه خیلی راحت میتونه پسرشونو بکشونه سمت خودش.
    میدونی چرا؟ چون پسرشه! چون اگه تو یساله باهاش آشنا شدی .
    اون خانواده به اندازه سن اون پسر یعنی حدود بیست برابرش میشناسنش!!! عمرا بتونی جای خانواده رو براش بگیری.

    هرچیم بگه نظرات من با خانواده فرق داره، شما عاقل باش و باور نکن. بالاخره تو اون خانواده بزرگ شده دیر یا زود خواه یا ناخواه نظراتش سمت و سوی خانواده رو میگیری.

    تو هم خانوادت و خودت نظراتتون عینه همه و شاید در جزییات فرق داشته باشین اما کلیاتش عینه همه . پس هردو یجورایی حق دارین. و هردو در زمان آشنایی و انتخاب اشتباه کردین و این تفاوتا و ندیدین.

    عزیزم معمولا یکی از طرفین که متوجه تفاوتا میشه اگه بخواد زندگیشو حفظ کنه باید کوتاه بیاد یجاهایی. مثلا اگه زمان هایی کار کردنت زیاده خب کمش کن تا بیشتر بتونی با خانواده شوهر و شوهر باشی.

    شاید شوهرت هم دیده تو بیشتر زمان هایی که بهت نیاز داره نیستی. برای همین سکوت کرده ، چون قبلا با کار کردنت موافق بوده الان نمیتونه زیرش بزنه.گفته سکوت میکنمطرفش و نمیگیرم تا تنا بمونه از پا بیوفته خودش برای حفظ زندگیش قید کار کردن و بزنه.

    درکل همه ی ما دخترا میدونیم که قبل عقد و عروسی و قبل اینکه بطور رسمی عروس یشیم، خانواده آقایون مارو همه جوره میخواین و کلی هندونه زیر بغلمون میذارن اما همین که عروس شدیم دیگه خبری از اون هندونه ها نیس. حااالا دیگه ما راه برگشت نداریم براحتی نمیتونیم برگردیم. حالا ما باید هندونه هایی که گرفتیم و برگردونیم . :)) دیگه این چیزیه که الان تمام عروسا میدونن گلم .زیاد عجیب نیس.
    معلدنه که هممون خونه باباهامون راحت تر بودیم. هندونه میدادت بهمون هیچوقت پسشم نمیگرفتت اونم یکی بدن دوتا بخواین. منتها هممون با اینکه این چیزارو میدونیم بازم ازدواج میکنیم!

    میدونی چرا چون امید داریم. چون میگیم من سعی میکنم دو کفه ترازو به تعادلبرسون م چون به ازدواج نیاز داریم. به تکمیل شدن نیاز داریم. به تشکیل خانواده نیاز داریم. هرکاری مشکلات خاص خودشو داره هیچ کاری بی مشکل نیس. برای بدست آوردن موارد باارزش باید یه چیز هایی هم از دست بدی. نمیشه همیشه بدون دردسر بدست بیاری.

    بببین وارد هر خانواده ای هم میشدی این دست مشکلات و داشتی. هیچ آدمی کامل نست، خانواده هم از مجموع چند آدم بدست میاد پس هیچ خانواده ای هم کامل نیس.
    فقط ماها باید موقع انتخابمون نزدیکترین خانواده رو انتخاب کنیم.تا اختلافات کمتر شه. ورگرنه اختلاف زیاده. اینم در نظر بگیر ممکنه اون خانواده هم در نوع خودشون بهترین باشن منتها اخلاقیات و معیاراشون با شما فرق داره.

    - - - Updated - - -

    خلاصه مطلب اینکه :

    پس متوجه شدی تو هم اشتباهاتی داشتی.

    پش اشتباهاتتو بپذیر

    سعی کن خانواده همسرتو همون طور که هستن بپذیری
    تو نمیتونی تغییرشون بدی

    اینم قبول کن وارد هر خانواده ای بشی مشکلات خاص خودشونو دارن.

    همسرتو با خانوادش بپذیر نه بدون خانواده !
    همونطور که توهم انتظار داری همسرت تورو با خانوادت بخواد.

    میگی چرا باید خودم و تغییر بدم از یطرف از اونا انتظار داری مطابق معیار تو تغییر کنن.!! خب اینها متناقضن باهم.

    اونها هم ممکنه در نوع خودشو ن فکر کنن بهترین هستن.(اونها عروس شاغل و خسته نمیخواین ؛ عروسی میخواین که وقت داشته باشه باهاشون بره بیرون و خیلی اجتماعی باشه. مثلا هیچ مهمونی از دست نده! هیچ مسافرتی از دست نده. !! )

    مشکل اصلیه شما : کار کردن شماست که با حرف و نیش و کنایه راضی به کوتاه اومدن نشدی زندگیتم داری بخاطر کارت از دست میدی.

    به اینم فکر کن ممکنه شوهرت سکوت کرده و پشتت و نمیگیره که تنا باشی از پا بیوفتی و راضی شی کار نکنی.!!! بیشتر براش وقت بذاری!
    حواست باشه داری چیو از دست میدی و چیو بدست میاریَ!

    پس برای خودت اولویت بندی کن!!ارزش گذاری کن.


    سعی کن با همسرت صحبت کنی و اونم از بحران بوجود اومده آگاه کنی و ببینی نظرش چیه؟ بگو اگه بریم پیش مشاور بهتر میتونیم همدیگرو بشناسیم و بیشتر از اون مشکلمونو بشناسیم و حل کنیم.

    در پایان عنوان تاپیکت گویا مشکلت نیست. عوضش کن.

    - - - Updated - - -

    راسی یه نکته ای هم در داخل پرانتز بگم که یوقتی فکر نکنی من درکت نمیکنم که اینجوری میگم:

    ببین اتفاقا من تو تیپای شخصیتی خانواده همسرت نیستم یجورایی مثه خودتم ! ادامه تحصیل و همچنین کار کردن جز شروطم قبل از ازدواجه!

    اما با خودم گفتم اگه جای شما بودم و این تفاوتا رو میدیدم چکارمیکردم:

    اولا من چشامو باز میذاشتم باشه نمیذاشتم احساسات جلومو بگیره تو همون مرحله آشنایی قید ازدواج رسمی میزدم تا مشکلمون حل نشده بفکر رسمی کردنش نمیوفتادم ! چون میدونستم که بعد عروسی معجزه رخ نمیده و غول چراغ جادو قرار نیست بیاد و همشو حل کنه !! بعد عروسی اینا هست تازه ممکنه چند تا دیگه هم اضافه بشه!!!!

    ولی اگه اشتباه کردم ! تاوان اشتباهمم تا جای ممکن پرداخت میکنم !
    مثلا میبینم شوهرم چه ویژگی های مثبتی داره که میشه این از خودگذشتگی بکنم و دست از معیارم بکشم.(چون ممکنه در آینده مورد بهتری سراغم نیاد اونم با این ویژگی های اخلاقی چون بالاخره ایشون ویژگی مثبتی داشتن که انتخاب شدن دیگه.)

    من یک اشتباه کردم!

    اما حداقل اشتباه دوم و نمیکردم طلاق و میذاشتم اون آخر ه آخر!!! اشتباه سوم هم نمیکردم یعنی : عروسی هم نمیکردم!!!
    سعی میکردم اول اشتباه اولمو درست کنم ! من اشتباه کردم باشه قبول !!! اول درستش میکنم بعد فکر میکنم حالا عروسی یا طلاق!!!!!

    یعنی یا سعی میکنم خانواده همسر و بصورت منطقی مجاب کنم من شاغلم شماهم قبول کردین. مجاب نشدن !!!

    سعی میکنم خودمو مجاب کنم کار نکنم! بخاطر زندگیم !(یعنی اولویت بندی برای خودم انجام میدم)

    یا سعی کنم با همسر صحبت کنم کمتر کار کنم ! تایمشو کم کنم! اونم یجاهایی کوتاه بیاد منم یجاهایی !

    یا.........

    بعدش با توجه به شرایط جدیدی که بوجود اومده و منم قبولش کردم آیا میتونم تا آخر زندگی این شرایط و قبول کنم ! (البته ممکنه بهتر بشه!!!اما بهتره زیاد امید نبندم به همین شرایط جدید نگا کنم همینو میشه قبول کرد یا نه)

    بعد بگو حالا طلاق یا عروسی!!!!

    بنابراین من بعنوان یه دختر مجرد اگه معیاری برای خودم در نظر میگیرم درکنارش واسه خودم اولویت بندی هم میکنم! که اگه هم یه احتمال چند درصد هم نشد فکرشو کرده باشم چکار کنم ؟ اونوقت وقتی وارد همچین شرایطی شدم کاغذ زندگیمو پاره نکنم بگم خب از اول! چون اگه قرار باشه همیشه اینکارو کنم که دیگه یهو میبینم دفتر زندگیم کاغذی واسش نمونده و منم به هیجایی نرسیدم و هیچ گذشته ای ندارم چون همشونو تا به مشکل خوردم پاره کردم!!!
    **برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
    فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
    که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
    یاد نمیگرفتم .....! **

    ویرایش توسط دختر بیخیال : چهارشنبه 07 اسفند 92 در ساعت 09:15

  2. کاربر روبرو از پست مفید دختر بیخیال تشکرکرده است .

    mahtaaab (چهارشنبه 07 اسفند 92)

  3. #12
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 اسفند 92 [ 21:13]
    تاریخ عضویت
    1392-10-16
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    224
    سطح
    4
    Points: 224, Level: 4
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 28 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array

    1 بی تجربه بودم

    setare 1390 خیلی ماهی


    بله . حرف زدن با بچه ها واقعا آرومم کرد . من متوجه اشتباهاتم شدم و قبولشون دارم . برای مواردی ک ذکر کردی : 1 - برای عقد این من نبودم ک پیش قدم شدم ولی اعتراف می کنم ک موافق عقد بودم ب 2 دلیل : 1 حساسیت شدید پدرم . ک خودشونم برای عقد ما با پدر همسرم تماس گرفتن و گفتن طبق قرار قبلی بچه ها ( یعنی منو همسرم ) نباید زیاد نامزدم بمونن ایشونم قبول کردن ولی بعدا چرا گفتن الان زوده واقعا دلیلشو متوجه نشدم .

    2 . بی تابی همسرم ک واقعا من نمی تونستم از پس احساسات قوی و فوران شده همسرم بربیام . من ی دختر تقریبا مقید هستم اگه مثلا نماز نمی خونه و روزه نمی گیره ولی به چیزای دیگه اهمیت می ده یکی از اون چیزا این بود ک نمی تونم بپذیرم توی دوران نامزدی رابطه من و نامزدم از خط قرمزا رد بشه . ازونجا ک نمی تونستم پاسخ گوی خواسته های همسرم باشم و سر این موضوع دیگه بحث نکنم با عقد موافقت کردم ما رفتیم دنبال کارای عقد . اشتباهم این بود ک خوشحالیم رو نشون دادم . من ازین خوشحال بودم ک دیگه تنشی بابت رابطمون بوجود نمیاد ولی خانوادش گذاشتن پای هولم وگرنه خدا شاهده من از جمله دخترایی بودم ک دوس نداشتم زود عقد کنم ولی شرایط جور دیگه ای عوض شد . ولی همسرم سر از پا نمی شناخت . خوشحال بود. روز عقد ک شد خانواده همسرم علنا توی جمع گفتن ما الان آمادگی نداشتیم و با این حرف نشون دادن ک ب اجبار اومدیم . خیلی برام سخت بود .

    2 - مراسم عروسیم باز بی تابی همسرم کار دستم داد . همسرم بدون هماهنگی با من با خانوادش صحبت کرد و بهشون گفت من و نم ( یعنی من ) می خوایم هر چه سریعتر ازدواج کنیم . می خوایم بریم سر خونه و زندگی خودمون . اونا سعی کردن همسرم رو قانع کنن ک الان زوده ولی همسرم در عین بی تجربگی دراومد گفت من راضی بشم زنم راضی نمیشه .دقیقا کار از همین جا خراب شد اونم چ جورم . همه چیز از کنترل خارج شد . لجبازیا شروع شد دیگه کسی باور نمیشد ک من کاره ای نبودم . نمی گم بدم میومد ک زودتر عروسیمو جشن بگیرم ولی بدجوری این جریان شروع شد .

    خیلی زود همه فامیلش پر شد ک من عجله دارم برای ازدواج . خیلی اوضاع بدی بود . هر چند ک از همون اول از نامزدی تا عقد قرار یک سال گذاشته شده بود ولی همه چیز بر علیه من شکل گرفت . خلاصه نمی دونم چطور ولی نصف کارای عروسی اوکی شد البته با کلی کار شکنی هایی ک انجام شد ولی بعد از مدتی رفتن همه چیز رو کنسل کردن . از همسرم توضیح خواستم ولی اون باز مثله جریان عقدمون سکوت کرد . هیچ چیز بدتر از سکوتش منو آزار نمی داد فقط می گفت نمی دونم . چکار کنم . همه فهمیدن عروسیم کنسل شد . رابطمون خیلی خراب شد . همش دعوا . همش بحث . سوالای من از ی جا بی جواب موندنشون از سمت همسرم از ی جا . من حرفم اینه چرا بزرگترش در حق ما بزرگتری نکرد . من اشتباهاتم رو قبول دارم . همسرم هم اشتباه زیاد داشت ولی آیا دلیلی می شد ک بخوان همه چیز و نابود کنن . فرق ما ک بی تجربه بودیم ب اونا ک 10 تا پیرهن از ما بیشتر پاره کردن چیه ؟

    sara 65 عزیز

    بابت نوشته ها م ک فاصله ندارن معذرت می خوام . عنوان تایپیک رو هم وقتی بر ای اولین بار پیغام گذاشتم ازونجا ک از دست بزرگترا خیلی ناراحت بودم . سر اعتماد من ب حرفایی بزرگترایی ک ب حرفاشون عمل نکردن انتخاب شد . من ب خاطر بزرگترا ک فکر می کردم واقعا با تجربه ان و سرد و گرمک روزگار رو چشیدن این وصلت رو قبول کردم . وعده وعیدارو قبول کردم و خیلی اشتباهات دیگه . توی این مدت من بارها حالم بد جود ی کبار اون قدر ناراحت بودن گریه کردم ک تا مرز سکته رسیدم . از همسرم کفری بودم . چند بار بهم زنگ زد ک من یا ج نمیدادم یا با لحسن سرد و خسن ج می دادم و کلا مکالممون 1 دقه طول نمی کشید . ن ب خاطر غرور نبود . با تمام اتفاقایی ک افتاده بود غروری برام نمونده بود خیلی تحقیر شدم خیلی دلم شکسته شد . میخوام زندگی کنم . دوباره شروع کنم . می خوام برم پیشه ی مشاور . نمی دونم خدا برام چی می خواد . نمی دونم . باید فکر کنم ک آیا می تونم با مردی ک قدرت حرف زدن نداره و مواقع حساس پشت زنشو خالی می کنه زندگی کنم یا نه ؟

    دختر بیخیال خیلی گلی

    با حرفات کاملا موافقم . دقیقا ما دوتا از دوتا خانواده متفاوت بودیم ک توجهی ب خانواده هامون نکردیم و فکر می کردیم همین ک همو بخوایم کافیه . برای عقد و عروسی در جواب ستاره جون توضیح دادم ک چی شد .ولی در باره کارم باهات موافقم ک گفتی همسرم عمدا سکوت می کرد تا من خودم خسته بشم و از کار م دست بکشم . ی بار سراغ یکی از دخترای فامیلشو از مادر شوهرم گرفتم اونم مثه من شاغل بود . کارش سخت تر ازمن بود . متاهل بود . ولی مادر شوهرم چنان با افتخار تمام از کارشو شرایطشو وقت نداشتناشو . خلاصه کلی ویزگی های دیگش صحبت کرد . پیش خودم فکر کردم پس چرا برای من این قدر روشن فکر نیست . باورت میشه فامیلشون با همکاری مادر شوهرم برنامه هارو جوری هماهنگ می کردن ک اون خانم شاغل هم بتون باشون بره .

    تو بگو من بایستی چ می کردم . خب طبیعی بود منم خودمو کشیدم کنا ر البته ن خیلی ولی وقتی دیدم سر نادیده گرفتن من اینجورن فقط می خوان منو ناراحت کنن خب من آدمم بهم بر میخوره . یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ من و اون چ فرقی داشتیم . ازون طرف سعی کردم روزای تعطیلم رو ب اونا اختصاص بدم مثلا می گفتم برنامه بذاریم بیرون ولی خیلی سرد می گفتن ن . با این حال ازشون پا نبریدم می رفتم خونشون . ولی شب ک بر می گشتم دلم و قلبم پر میشد از طعنه ها و زخم زبونایی ک می شنیدم . سیر ذل گریه می کردم ک سبک شم . ن نمی تونستم حرف بزنم همشون کینه شد تو دلم . من نخواستم اونا خودشون ب خاطر من تغییر بدن ولی انتظار داشتم حداقل من رو هم مثل بقیه بپذیرن و درک کنن . یعنی اگر دختر خودشون توی شرایط من بود بهش کمک نمی کردن تا بتونه بین کارشو زندگیش تعادل ایجاد کنه ؟ همیشه سد می شدن بعد موقش ک میشد همه اینارو عیب می کردن و بصورت شکایت ب همسرم می گفتن .

    دوستای خوبم نمیدونم از نظر شما حرفام چقدر منطقین یا احساسی ؟ منو همسرم فقط دوتا جوون بی تجربه بودیم . خدا می دونه توی این چندتا پیغامی ک گذاشتم تا راهنماییم کنید ب والله قسم اصلا قصدم توهین ب همسرم یا خانوادش نبوده . نخواستم خودمو مظلوم نشون بدم و از اونا غول بی شاخ و دم بسازم تا شما ب نفع من نظر بدبد . هر چیزی گفتم عین واقعیت بود . من میخوام همون طور ک خانواده خودم توی زندگیم حضور دارن خانواده همسرم هم باشن . بهشون احترام میذارم . فقط می خوام ک همسرم حد و حدودارو مشخص کنه .

    تا منو زندگیم حریممون حفظ بشه. من دوسشون داشتم و برای حفظشون خیلی تلاش کردم نمی دونم چقدر تلاشم فایده داشت یا اصلا با فکر و سیاست بود . من آرامش میخوام . اعتراف می کنم دلم برای همسرم تنگ شده اخه ما از لحاظ احساسی خیلی بهم وابسته بودیم و لی همه چیز خراب شد و گذاشتیم ی سری مسائل روی رابطمون تاثیر بذاره با وجود این دلتگی ازش خیلی ناراحتم . تو رو خدا برام دعا کنید تا راهمو پیدا کنم . و هر چه ب صلاح منو همسرم هست اتفاق بیفته . تصمیمم برای مشاور حتمیه . امیدوارم بتونن با راهکارایی ک میدن ی مسیر نو ی شروع دوباره داشته باشم .
    بازم می گم من اشتباهاتم فهمیدم و قبول کردم و مطمئنا اگه روز بخوام دوباره شروع کنم دیگه نمی ذارم اون اشتباهات از جانب من دوباره تکرار بشه. خیلیییییییییییییییی خسته ام . فقط خدا میدونه.
    التماس دعا

  4. #13
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    اینقد فکر نکن چرا بزرگترا اینکارو کردن چرا اونکارو کردن چرا بزرگتری نکردن.

    به دیگران کار نداشته باش !
    تو , اگه تو زندگیت خوب باشی به اونا هیچی نمیرسه اگه بدم باشی هم همینطور!!یعنی میخوام بگم بیشترین ضرر و حتی نسبت به شوهرت که یه پای این قضیه اس , تو میکنی!
    پس سعی کن تمام تلاشتو بکنی که زندگیتو بسازی تو این تالار اگه یه چرخ بزنی زندگی های بدتر از خودتو میبینی . اما همه دارن تلاششونو میکنن. دوست ندارم اسم ببرم! اما خودت قاضی شو و برو بخون ببین مشکل تو کجا و اونا کجا! اونا هنوزم میخواین تلاش کنن و تو میگی طلاق!!!!!

    طلاق و بذار برای آخر.

    ببین پس اگه مشکلت کار کردنت نیست جستجو کن ببین مشکلت کجاست ! از شوهرت بخواه سکوتشو بشکنه ! با مهربونی و منطقی ازش بخواه که باهم زندگیتونو درست کنین.

    خودت خبر بگیر ازش! تو همسرشی ! بپرس کجایی چرا مدتیس از همسرش خبر نگرفته؟ بپرس کار اشتباهی ازت سر زده که اینجوری رفتار میکنه!
    بگو دوستش داری زندگیتم دوست داری ! نمیخوای به جدایی فک کنی
    پس پاشه بیاد مرد و مردونه برای زندگیش تلاش کنه! زندگی ای که خودش انتخاب کرده.

    تو میگی همش بزرگترا! اونا انتخاب کردن؟ تو قدرت تصمیم گیری نداشتی؟

    الانم بخاطر بزرگترا داری طلاق میگیری.؟چون اونا باهم مشکل دارن!

    پس خودتون دوتا چی؟
    جستجو کن تو گذشته ببین چه کاری کردی ؟ چه جوونی ای کردی که دیگه نمیخواینت؟
    از شوهرتم کمک بگیر.
    یکم برگرد به عقب نگا کن.
    ببین چکار کردی که نباید میکردی؟ و چکار باید میکردی که نکردی؟
    یه چرخی هم تو مقالات تالار بزن ! موضوعات و بخون.
    مهارت بیشتری کسب کن.

    ببین ایا اونجور که مشاورا و مقالات میگه عمل کردی؟ یا نه بچه بازی کردی ! بیشتر لجبازی کردی!

    من نمیگم اینجوری بودی میگم خودت بخون ببین باید چکار میکردی ! و چکار کردی.


    اصن راستی چرا همسرتو انتخاب کردی؟ معیارای انتخابت چیا بود؟
    میتونی ویژگی های خوب و بدشو بگی؟

    من برات یه سرچ کردم اینو پیدا کردم

    یه خانومی نوشته که با خانوده شوهرش مشکل داشته گویا از جانب مدیران هم راهنمایی گرفتن.
    این لینکشه:
    * آئین نامه حل مشکلات با خانواده شوهر

    اگه میخوای کامل تر با مشکلشو راهنمایی آشنا بشی.

    برو اینجا تمام لینکایی که این خانوم داره.

    مشاهده تمام موضوعات آغاز شده

    راسی همدردی یه کارگاه داره به اسم کارگاه آموزش رفتار جراتمندانه با اینم آشنا بشی بد نیست.

    همیشه پیروز و امیدوار باش.

    - - - Updated - - -

    یه داستان جالبی الان خوندم گفتم اینجا هم بگم شاید بدردت بخوره.

    این داستان ماله همین سایته که ازبچه های قدیمی گفته بودن نقل قول نداشت ورگرنه نقل قول میزدمش . کاربری بنام اکرم اینو گفتن:


    شايد دكمه اشتباه را فشار مي دهي ؟!

    بالاخره موفق شدم بااصرار زياد از مغازه اسباب بازي فروشي بزرگ نزديك دفتر بابا يك ارگ دستي بخرم.البته بابا برايم خريد ولي خوب مهم اينست كه چه كسي انتخاب ميكند و چه كسي استفاده ميكند هر دوي انها خودم هستم.بابا فقط ارگ را خريده و در نتيجه ارگ مال خودم است و هر قدر دلم بخواهد ميتوانم با ان اهنگ بزنم.

    وقتي توي يكي از كلاسهاي خلوت نشستم تا با ارگ خودم بازي كنم ديدم دو نفر دارند روي صندلي جلو راجع به يك مساله مثلا خيلي مهم با هم بحث ميكنند.يكي ميگفت من نميتوانم با مادرشوهرم رابطه ي خوبي برقرار كنم چون هنوز نزديكش نشده احساس نفرت تمام وجودم را ميگيرد و ته دلم يك چيزي ميگويد او هم دقيقا چنين احساسي نسبت به من دارد.اما برعكس شوهرم خيلي مادرش را دوست دارد.همين طور پدرشوهرم هم واقعااو را از صميم قلب دوست دارد.ولي بر عكس من اصلا نميتوانم حتي براي يك دقيقه با او تنها شوم چرا كه هيچ چيزي جز متلك و كنايهبه او بگويم و اتفاقا او هم همين طور !اصلا باورم نميشود كه چطور شوهر و پدرشوهرم اينقدر اين زن كج خلق و نچسب را دوست دارند.
    من سرفه اي كردم و توجه انها را به سمت خودم جلب كردم و گفتم:ببخشيد!من جواب شما را دارم!به اين ارگ من نگاه كنيد.اين رديف كليدهاي سمت چپ صداي بم و گوشخراش از خودشان درست ميكنند و صداي كليدهاي سمت راست نازك ولطيف هستنند.من فكر ميكنم شوهر و پدر شوهر شما كليدهاي سمت راست وشما كليدهاي سمت چپ مادرشوهرتان را كه صداي بم و خشن دارند را فشار ميدهيد! مهم اينست كه كدام كليد را فشار ميدهيد.مادرشوهرتان مثل ارگ است!
    ان زن به من خيره شد و نگاهي به ارگ انداخت و بعد بلند شد و به تنهايي از كلاس بيرون رفت.فكر ميكنم تا به حال ارگ نديده بود كه اين جوري شوكه شد.

    (يادداشتهاي امير والا)

    نو شدن حال ها...
    رفتن اين كهنه هاست.

    پس عشق نوجوانی عزیز حواست باشه ببین کدوم کلید وفشار دادی که اینجوری باهات رفتار میشه.
    **برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
    فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
    که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
    یاد نمیگرفتم .....! **

    ویرایش توسط دختر بیخیال : چهارشنبه 07 اسفند 92 در ساعت 20:25

  5. #14
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 12 تیر 93 [ 18:53]
    تاریخ عضویت
    1392-11-08
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    498
    سطح
    9
    Points: 498, Level: 9
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class250 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    57

    تشکرشده 89 در 30 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوست گلم

    خیلی سخته، واقعا درکت میکنم و واست از صمیم قلب دعا میکنم مشکلت حل بشه و به آرامش برسی .

    فک میکنم خیلی خسته شدی، اون قد که شاید نتونی درست فکر کنی یا تصمیم بگیری، یه کم از نظر فکری به خودت استراحت بده به گذشته ها اینکه چی شد و چی گفتن فک نکن، آروم باش تا بهترین تصیمیم رو بگیری هرچند میدونم خیلی سخته چون دلتنگ همسرت هم هستی.
    نمیدونم دقیقا چند روزه از هم خبر ندارید و ملاقاتی نداشتید اما عزیزم همین جوری که نمیشه، صحبت کنید و مشکلاتتون رو حل کنید، اینجوری هر روز با خودت هزارجور فک میکنی.
    من بهت حق میدم، عقاید و شرایط خانوادگی و کاریت محترمه، اما هر پسری دوس داری خونه پدرخانومش بره و یا اون بیاد یا سفر برن و... اول یه شور و ذوق خاصی دارن دیگه.

    مادرشوهرت هم دوس داره تو جمع اونا باشی چون عضو خانوادشون شدی، حالا که وارد خانواده اونا شدی اونا رو با همون اخلاق و رفتار قبول کن، اگه به چیزی میخندن که واست خنده دار نیست حداقل یه لبخند داشته باشه، چون وقتی وارد یه فامیل میشی اونا دوس دارن مثلا اون عروس یا داماد شبیه خودشون باشه، عزیزم باید بازیگر خوبی باشی، اول خودتو تو دل شوهرت و خانوادش جا کن بعدش همه چی رو کم کم طوری که میخوای اصلاح کن.

    ضمنا مادر همسرت مستقیما تو جمع میگفت شما اونی نیستی که میخوان یا اینطوری برداشت کردی؟
    صبور باش، این دوران مشکلات خودش رو داره، این هنرمندی تو و همسرته که باید درست از این شرایط بگذرید، به هم کمک کنید و فک نکن همه علیه تو دارن رفتار میکنن.

    موفق باشی
    قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را؛
    این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق !!

  6. #15
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 اسفند 92 [ 21:13]
    تاریخ عضویت
    1392-10-16
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    224
    سطح
    4
    Points: 224, Level: 4
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 28 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array

    1

    سلام مهتاب جون .
    توی پیامای قبلیش گفتم ک من اونا رو همون جور ک بودن پذیرفتم و سعی کردم خودمو وفق بدم ولی اومنا مانع میشدن . و یا اینکه توی جمعشون ک بودم چیزایی ک خنده دار بود رو می خندیدم اینجور نبود ک عصا قورت داده باشم ولی مثله اونا هم نبودم ک هر شوخی بکنم . مادرم شوهرم توی جمع فامیلای مشترک خودشو همسرشون گفتن ک من چیزی نبودم ک ایشون می خواستن . من الان خودم خواهر شوهر هستم رابطم با عروسمون خوبه . هممون باهاش اینجوریم . از اول اینجوری صمیمی نبودیم چون اون از ی فرهنگ دیگه ما از ی فرهنگ دیگه . ولی راحت پذیرفتیمش و بهش فرصت دادیم . باورت میشه ما حتی ضرب المثل هم ک میزدیم اون بخودش می گرفت و ناراحت میشد . ما براش توضیح می دادیم ک معنی این ضرب المثل ک مخصوص ماست چیه . سوء تفاهم زیاد بینمون پیش اومد ولی بهم فرصت دادیم .الان خدا شاهده کافیه ازش بپرسید رابطت با خانواده همسرت چطوره تا بهتون بگه پقدر باهم خوبیم . مشکل اینجاست خانواده همسرم علی الخصوص مادرش بمن فرصت خوب بودن ندادن چ برسه به اینکه تو دلشون جا شم . مادرش پایه و اساس خونه بود خیلی راحت می تونست کاری کنه من جذبش بشم ولی علنا بام مخالفت می کرد . ناراحتم ک فقط نکات رو دیدن ک ب ضرر من بود و گرنه من آرزوم بود باشون خوب باشم . چون معتقدم ی جایی ی روزی ممکنه من ب حمایت خانواده همسرم نیاز داشته باشم پس نمیام دستی دستی ازشون ببرم . من بهشون وصلم . من ی جاهایی بچگی کردم ولی ب نظر شما لیاقت ببخش نداشتم ؟ من دنبال آرامش بودم . خیلی خوب میدونم همسرم ب خانوادش وابستگی زیاد داره پس الکی نمیومدم شروع کنم ب گله کردن . من خیلی تحمل کردم . ولی وقتی بعد از ی مدت طولانی حرف زدم اونم ن گلایه از همسرم راهکار خواستم تا بتونم رابطمو با خانوادش خوب کنم . میگفت وای چرا این چیزای ریز ب چشمت میاد . بگذر .من برخلاف ظاهر م خیلی زود رنج و شکننده بودم . تو خانوادم کسی از گل بهم نازک تر نمی گفت ولی بارها و بارها منو زیر سوال بردن ولی با این حال پیشه خودم می گفتم اینم جزیی از سختیه زندگیه من باید صبور باشم . میدیدم از رفتار تند خانوادش بامن ناراحت میشه . عصبی میشه ولی باز بمن می گفت رفتارتو خوب کن . در صورتی ک نمی تونست ب خانوادش بگه این خطاهای همسرم کوچیکن بگذرین بی تجربه ست بگذرین شما بزرگترین بگذرین. من اگه می دونستم همسرم دلیل سکوتش چیه آرامش پیدا می کردم . بارها پرسیدم ولی سکوت مطلق جوابش بود . ببخشید امروز اینقدر خاطرات گذشته مرور شد ک دیگه نمی تونم ادامه بدم . دارم خفه میشم . مرسی از لطفتون ک برام پیام گذاشتین . می بوسمتون

  7. کاربر روبرو از پست مفید عشق نوجوانی تشکرکرده است .

    دختر بیخیال (چهارشنبه 07 اسفند 92)

  8. #16
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 13 تیر 93 [ 21:36]
    تاریخ عضویت
    1391-4-16
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    1,489
    سطح
    21
    Points: 1,489, Level: 21
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    43

    تشکرشده 62 در 38 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عشق نوجوانی عزیز
    صحبت هات بسیار
    کلی هست... در مورد همسرت بیشتر بگو
    میخوام بدونم الان چندوقته از همسرت خبر نداری و آخرین صحبت هاتون چی بود؟ آخرین قرارهاتون و الان قراره چکار کنین؟

  9. #17
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 خرداد 96 [ 08:11]
    تاریخ عضویت
    1392-1-27
    نوشته ها
    221
    امتیاز
    4,855
    سطح
    44
    Points: 4,855, Level: 44
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 95
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    129

    تشکرشده 303 در 118 پست

    Rep Power
    36
    Array
    خواهر عزیزم.من یه راهکار بهت میگم.ببین چجوریه ازش استفاده کن:
    گفتی پیش مشاور رفتنت حتمیه خوب الحمدالله میتونی در مورد راهکارهای ما از مشاورهم سوال کنی تا بتونه بهتر راهنماییت کنه.
    چند وقته دقیقا با همسرت تماس نداشتی و ندیدیش؟
    به همسرت زنگ بزن ازش بخواه یه قرار ملاقات بذارید تادرمورد مشکلات بوجود اومده و رابطتون تصمیمش برای ادامه یا توقف زندگیتون باهم صحبت کنید.سر قرارتون بدون هیچ خجالتی مشکلاتت رو براش بیان کن و احساست رو نسبت بهش بگو ولی حتما دقت کن تو حرفات سعی نکنی درمورد خانواده اش چیزی بگی فقط بگو من خیلی خانواده ات رو دوست دارم مخصوصا مادرت رو خیلی خانم خوبیه اگه بهم چیزی میگفت میذاشتم رو حساب بزرگیش و اینکه میخواد کمکم کنه و ازاینجور حرفا.خلاصه هرچی سیاست زنونه داری خرجش کن ولی سعی کن تو حرفات حالت خواهش یا التماس نداشته باشی با محبت اما دستوری و منطقی صحبت کن.از رگ خواب همسرت هم استفاده کن.ازش بخواه روی حرفات فکر کنه و بهش بگو تو درمورد ملاقاتتون چیزی به خانواده ات نگفتی و ازاون هم بخداه نگه بگو میخوام سوپرایز بشن اگه ما اشتی کردیم.بگو روحرفات فکر کنه و اگه نظر مثبتی داشت باز مثل دوران دوستیتون سعی کنید باهم اشنا بشید و از دوباره شروع کنید.حتی برای بامزه بودن دست بده وخودت رو دوباره معرفی کن.اینجوری تمام لحظات خوش قبلیتون به یادش میاد و پا به پای تو جلو میاد.انشالا بعد خوب شدن رابطتون همچنان بخواه که کسی رو در جریان نذاره و راضیش کن برید پیش مشاور بعد تمام اینکارها طبق یه برنامه از پیش تعیین شده خانواده هاتون رو درجریان بذارید.وحتی اگه لازم شد میتونید ازخانواده هاتون هم بخواید که با شما بیان پیش مشاور.
    البته این کارها یه پیشنهاد بود فقط اگه خواستی باز روشون فکر کن و با بقیه مشورت کن یکم کم و زیادش کن .البته خودت بهتر میدونی.امیدوارم خدا همیشه همراهت باشه


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. بی اعتمادی به شوهر
    توسط sayeh_m در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: سه شنبه 30 آبان 91, 11:47
  2. چه طور دوباره اعتماد کنم؟
    توسط a.a در انجمن تعدد زوجات، چند همسری، صیغه موقت
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: یکشنبه 07 آبان 91, 14:43
  3. چگونه به همسرتان اعتماد کنید
    توسط eghlima در انجمن شوهران و زنان از یکدیگر چه انتظاراتی دارند
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 31 تیر 91, 13:58
  4. بي اعتمادي و بدبيني نسبت به ديگران (شناخت، اعتماد)
    توسط parse در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: پنجشنبه 29 مهر 89, 19:16

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:42 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.