سلام
بچهها تصمیم داشتم چیزی ننویسم ولی دیدم بی ادبی به همه کسایی هست که برام وقت گذاشتن...و در ضمن داشتم خفه میشدم از بس صدام در نیومده بود این ۲،۳ روز.
حالم زیاد خوب نیست...
حالِ کسی رو دارم که سرش کلاه رفته،کسی که ۵ سال با تمام خوبی و بدیهای یکی ساخته و حالا رفته کنار...
من براش مثل یک لباس بودم،لباسی که عیباشو جلوی همه میپوشوندم حالا حس سر خوردگی و شکست دارم دوست نداشتم هیچوقت اینجوری از هم جدا بشیم.
از اون تو ذهنم یه بت ساخته بودم بتی که چون من همه کاری براش انجام دادم دیگه نمیره با کسی...ولی اشتباه کردم، شاید اگه اینقدر از خودم مایه نذاشته بودم الان حس بهتری داشتم...
خیلی دوست دارم کارشو جبران کنم یا نفرینش کنم یا انتقام بهترین سالهای عمرم رو ازش بگیرم ولی هیچ کدوم از این کارا رو هم حتی نکردم...
یه حسی بهم میگه تا آخر عمر روزای خوبی که باهم داشتیم میاد جلوی چشمم ...
حس میکنم دیگه نمیتونم تظاهر کنم که خوشحالم دوس دارم برم جایی که هیچ کس نباشه و اونقدر بمونم تا بالاخره جواب سوالامو پیدا کنم...
پن: این پست فقط جنبه درد و دل داشت، اگه خلاف قوانین هست گزارش کنید تا حذف بشه.
با هیچکس بر سر باورش نمى جنگم؛
خداى هر کس همان است که؛
درون او با وی سخن مى گوید ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)