آدم شاد وپایه ای بودم بادوستام زیاد شوخی میکردم همیشه اهل برنامه ریختن وشب نشینی بودیم ولی الان دیگه من روحیه اش ندارم زود ازجمع خسته میشم
به مرور یه چیزایی پیش اومد که شوق زندگی کردن ازم گرفته شد
قبلا توزندگیم زجرکشیدم آدم بشاش وپرحرفی بودم اعتمادبه نفس بالایی داشتم یه تجربه ای تلخی داشتم همش رو خودم به تنهایی تحمل کردم حتی صمیمیترین دوستام هم اززجرهایی که من کشیدم ازشکستی که خوردم اطلاعی نداشتن همش تظاهر به شادبودن ویه
ادم پیروز رومیکردم برام افت داشت بگم که من چی کشیدم به یه زبان دیگه بهشون میگفتم من ناراحتم یا شکست خوردم ولی بهشون نمیگفتم چه بلاهایی سرم اومد چون میگفتم حقمه از حماقت خریت خودمه بین خودم وخدا نگهش داشتم...به لطف خدا اون بحرانهای روحی رو پشت سرگذاشتم خیلی سختی کشیدم ولی هرچی بود گذشت من تبدیل شدم یه آدم زخم خورده یه آدم عقده ای ......که ازهمچی بیزار شده یه عقده ای شدم بعدمدتها یکی اومد وروی خوش زندگی به من نشون داد بااون حس علاقه واقعی کشیدم اونم بازم رفت قیدش رو زدم...نمیخوام دوباره شکست بخورم نمیخوام خودم رو آویزون کسی کنم سپردمش به خدا هرچی خدا بخواد همون چیز میشه
ولی الان دلم گرفته یه زندگی جدیدی رو شروع کردم ازش راضی ام ولی حس میکنم یه آدم دیگه ای شدم
یه چیزایی هستن که من ناراحت میکنن
یه نوع بیماری دارم که بخاطرش باید هرشب قرص بخورم بخاطر این بیماری من یک سال دارم قرص میخورم دیدن قرص وخوردنش حالم بهم میزنه دیگران میبینم که بدون هیچ قرص وچیزی تنشون سالمه ولی من برااینکه سلامتیم به خطر نیفته مجبورم خیلی چیزها رو رعایت کنم خیلی چیزها رو نخورم قرصامو سرساعت بخورم تاخوب بشم این چیز من ناراحت میکنه میگم آخ چرامن اینطورم چرااینطور شدم یادش بخیر چندسال پیش سالم بودم هیچ گونه مشکل جسمی نداشتم نه قرصی نه آزمایشی کاشکی به اون موقع برگردم
دوم اینکه من عشق سفر دارم دوست دارم سفر کنم ولی بخاطراینکه خانواده ام اهل سفر نیستن ازاین جور تفریحات محرومم...تواین 23سال زندگی فقط یک بار خانوادگی سفر رفتیم...خانواده من هم اجازه سفر مجردی به من نمیدهند...دیگران میبینم که هرسال میرن سفر خانوادگی باهم خوش میگذرونن ولی ما حتی سالی یک بار هم پارک نمیریم تاحالا یادم نمیاد دست جمعی جایی رفته باشیم رابطمون باهم دیگه یکم سرده من بیشتر بادوستام صمیمی هستم تاباخانواده ام
چندوقت پیش برام یه خواستگار اومد وقتی وارد خونمون شدن باحقارت به خونه وزندگیمون نگاه میکردن وسریع بلند شدن .رفتن حتی نگاه به من نکردن خیلی ناراحت شدم میدونستم چی میخواستن خونه ما خیلی ساده است نه مبلی داره نا فرش آنچنانی ..........قبلا هم چندبار ازاین جورخواستگارها برامن وخواهرام پیش اومد که بخاطر خونه سادمون میزاشتن میرفتم ونگاه به ماشرایط خودمون وخانوادم نمیکردن....خودم وخواهرام میدونیم پدرومادرم چیزی دارن که شاید خانواده هایی که خانه وماشین آنچنانی دارن روندارن ولی باز بخاطر این اختلاف طبقاتی من جرات نمیکنم به کسی که ازما بالاتره فکرکنم واجازه خواستگاری اومدن بدم ولی بازدلم ی چیز بیشتر میخواد دوست دارم وقتی ازدواج کنم چیزایی که کشیدم رونکشم
مصباح الهدی هرچی تودلم بود نوشتم اگه بازم به ذهنم برسه مینویسم








علاقه مندی ها (Bookmarks)