متاسفانه شوهرم و خانواده اش جراتمندی رو می گذارن پای خودسری
در برابر حرفشون فقط باید بگی چشم و السلام
مادر شوهرم ، خواهر شوهرام و جاریم فقط می گن چشم نه اینکه از روی سیاست باشه از روی اجبار
و حق هیچگونه اعتراضی رو ندارن
و شوهرم هم اینجوری بزرگ شده یا این رفتارش رو باید تغییر بده و یا انتخاب دیگه ای داشته باشه من با این رفتار نمی تونم ادامه بدم .
بله برادر شوهرم به خاطر سرو صدا می ره توی یه اتاق دیگه ولی زنش چون بچه اش با بچه خواهر شوهرم بازی می کنه توی هال می خوابه
من هم همه این موضوعات رو به شوهرم گفتم اینکه نمی تونم آرامش داشته باشم و راحت نیستم ولی توجه نمی کنه
وقتی مامنم مریضه و اینقدر حالش بده که نمی تونه آشپزی کنه هیچ وقت هیچ وقت مامانم ر و ول نمی کنم برم به داداشش سر بزنم که از مسافرت تشریف آورده
توی این یک ماه شاید 1 روز یا دوروز اشتی بوده که اونم واسه همخوابگی با من اومده خونمون نه به خاطر من
دوباره فرداش سر یه چیزی قهر کرده
راستش جدیدا فهمیدم به هیچ کدوم از اعضای خانواده اش نمی تونم حرف بزنم هر کدومشون یه جوری ثابت شده که خبر رو اونطور که دوست دارن به گوش شوهرم می رسونن
دیگه اصلا شوهرم برام مهم نیست
وقتی با قهر به دنبال به کرسی نشوندن حرفش باشه
دیگه از این رفتار مسخره اش خسته شدم
چند وقت پیش رفتم خونه اشون و پدرش رو تو خیابون دیدم و باهاش احوال پرسی کردم
بعد یه ده دقیقه باباش اومد خونه و من از جام بلند نشدم و فقط سلام کردم
شبش شوهرم گفت از رفتارت خیلی ناراحت شدم چرا جلوی بابام بلند نشدی بهش گفتم که من قبلش باباتو تو خیابون دیده بودم و باهاشون احوالپرسی کردم
بعد پریروز بابام اومده بودو باهاش حرف می زد خییلی بی توجه به سن پدر من پاهاش رو دراز کرده بود و با گوشیش باززی می کرد و بابام که ازش در مورد کارش سوال می کنه اصلا جواب نمی داد
خیلی به بابام برخورد و خودمم ناراحت شدم و فرداش بهش گفتم و گفت بابات خیلی فوضولی می کنه تو کارهای من
دیگه اصلا نه حوصله خودش رو دارم و نه بچه بازی هاشو زندگیم هم که به درک تا حالا هرچی بوده اشک منو در اورده
حلقه ام رو میبینم یاد مسخره بازی خودش می افتم گوشواره ام رو می بینم یاد مسخره بازی باباش می افتم یکی می گه کی خونه اجاره می کنی یاد مضخرفاتی که گفته می افتم
حالا هر وقت اشتی هستش روزی یه بار زنگ می زنه حالا که قهره که اصلا نمی زنه فرق زیادی بین اشتی بودن و قهر بودنش نیست
من احمقم که دلم رو به یه زنگ زدن اون و یه همخوابگی اون خوش کردم و فکر می کنم منو دوست داره بلکه از روی نیاز میاد سمت من نه دوست داشتن
جدیدا شبا که میاد پیشم شب گوشیش رو خاموش می کنه
مهم نیست
کاش اینقدر جرات داشتم که جدا می شدم ای کاش

- - - Updated - - -

متاسفانه شوهرم و خانواده اش جراتمندی رو می گذارن پای خودسری
در برابر حرفشون فقط باید بگی چشم و السلام
مادر شوهرم ، خواهر شوهرام و جاریم فقط می گن چشم نه اینکه از روی سیاست باشه از روی اجبار
و حق هیچگونه اعتراضی رو ندارن
و شوهرم هم اینجوری بزرگ شده یا این رفتارش رو باید تغییر بده و یا انتخاب دیگه ای داشته باشه من با این رفتار نمی تونم ادامه بدم .
بله برادر شوهرم به خاطر سرو صدا می ره توی یه اتاق دیگه ولی زنش چون بچه اش با بچه خواهر شوهرم بازی می کنه توی هال می خوابه
من هم همه این موضوعات رو به شوهرم گفتم اینکه نمی تونم آرامش داشته باشم و راحت نیستم ولی توجه نمی کنه
وقتی مامنم مریضه و اینقدر حالش بده که نمی تونه آشپزی کنه هیچ وقت هیچ وقت مامانم ر و ول نمی کنم برم به داداشش سر بزنم که از مسافرت تشریف آورده
توی این یک ماه شاید 1 روز یا دوروز اشتی بوده که اونم واسه همخوابگی با من اومده خونمون نه به خاطر من
دوباره فرداش سر یه چیزی قهر کرده
راستش جدیدا فهمیدم به هیچ کدوم از اعضای خانواده اش نمی تونم حرف بزنم هر کدومشون یه جوری ثابت شده که خبر رو اونطور که دوست دارن به گوش شوهرم می رسونن
دیگه اصلا شوهرم برام مهم نیست
وقتی با قهر به دنبال به کرسی نشوندن حرفش باشه
دیگه از این رفتار مسخره اش خسته شدم
چند وقت پیش رفتم خونه اشون و پدرش رو تو خیابون دیدم و باهاش احوال پرسی کردم
بعد یه ده دقیقه باباش اومد خونه و من از جام بلند نشدم و فقط سلام کردم
شبش شوهرم گفت از رفتارت خیلی ناراحت شدم چرا جلوی بابام بلند نشدی بهش گفتم که من قبلش باباتو تو خیابون دیده بودم و باهاشون احوالپرسی کردم
بعد پریروز بابام اومده بودو باهاش حرف می زد خییلی بی توجه به سن پدر من پاهاش رو دراز کرده بود و با گوشیش باززی می کرد و بابام که ازش در مورد کارش سوال می کنه اصلا جواب نمی داد
خیلی به بابام برخورد و خودمم ناراحت شدم و فرداش بهش گفتم و گفت بابات خیلی فوضولی می کنه تو کارهای من
دیگه اصلا نه حوصله خودش رو دارم و نه بچه بازی هاشو زندگیم هم که به درک تا حالا هرچی بوده اشک منو در اورده
حلقه ام رو میبینم یاد مسخره بازی خودش می افتم گوشواره ام رو می بینم یاد مسخره بازی باباش می افتم یکی می گه کی خونه اجاره می کنی یاد مضخرفاتی که گفته می افتم
حالا هر وقت اشتی هستش روزی یه بار زنگ می زنه حالا که قهره که اصلا نمی زنه فرق زیادی بین اشتی بودن و قهر بودنش نیست
من احمقم که دلم رو به یه زنگ زدن اون و یه همخوابگی اون خوش کردم و فکر می کنم منو دوست داره بلکه از روی نیاز میاد سمت من نه دوست داشتن
جدیدا شبا که میاد پیشم شب گوشیش رو خاموش می کنه
مهم نیست
کاش اینقدر جرات داشتم که جدا می شدم ای کاش