به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 52
  1. #41
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 اسفند 92 [ 21:13]
    تاریخ عضویت
    1392-10-16
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    224
    سطح
    4
    Points: 224, Level: 4
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 28 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام . من بیشتر مواقع توی سایت فقط می خونم . مطالعه می کنم . چیزایی رو ک خودم بلد نبودم و دقیقا از همون نواحی هم ضربه خوردم با دقت می خونم. میرم صفحات خیلی قبل تر . می بینم مشکل من در برابر خیلی از مشکلات کوچولو بوده و من فقط حساسیت نشون دادم . فقط بلد نبودم . فقط بی تجربگی کردم . خداییش من آدم خیلی خیلی خیلی زود رنجیم یعنی کسی نمی توست بهم بگه تو . سریع بغض میکردم . میریختم توی خودم یعد ی مدت می شد ی کوه از کینه . نمی خوام نصیحتت کنم . الان هم فکر نکن مشکلم حل شده . ن . هنوز من و همسرم از هم دوریم ولی باور کن از وقتی با این سایت آشنا شدم فقط سرج می کنم و یاد می گیرم . سیاست ها رو یاد می گیرم .

    من نزدیک ب 1.5 با همسرمم ( از نشون تا الان ک عقدم ) ولی باور کن چیزایی ک توی این دوماه آشناییم با همدردی یاد گرفتم توی این 1.5 سال یاد نگرفتم . الان من ازین ذوری دارم نهایت استفاده رو می برم و دارم با خودم کار می کنم . وای خدا من بزرگ شدم . ی خانم شدم ن ی دختر سوسول و لوس ک تحمل هیچ حرفیو نداره . محکم شدم.

    درباره تو احساس می کنم ازونجا ک نمی خوای کم بیاری تو هم لج می کنی ( دقیقا مثه منی ) ولی من ی جاهایی کوتاه میومدم .باور کن من و همسرم ک میرفتیم خرید همسرم دقیقا دست میذاشت روی رنگای شاد . من خودم عاشق رنگای شادم ولی همسرم بیشتر از من مایلن من مانتوهای رنگ قرمز و زرد و نمی دونم دیگه کلا اجق وجق بپوشم . یا همسرم خیلی دوس داره من لباسای متنوع بپوشم . آرایشای متنوع داشته باشم .

    ی جاهایی من واقعا ی چیزی رو نمی پسندم . پوشیدم و بهم میاد ولی من باش راحت نیستم با این حال وقتی می گفت خیلی خوشگل شدی می خریدمش . و واقعا هم خوشگل میشدم . می خوام بگم من اگه واسه همسرم نپوشم پس واسه کی بپوشم اگه واسه همسرم آرایش نکنم پس واسه کی آرایش کنم . البته ی جاهایی هم گیر میداد از ی چیزایی خوشش میومد ک من نمیخواستمش و اون بد خلق میشد . ولی خداییش امتحان کردم هر بار ک ب حرفش گوش میکردم میشد بهترین شوهر دنیا . خب این وسط من مجبور میشدم ی چیزایی رو هم خارج از نظرم تحمل کنم .

    حالا خداییش چی میشد اون لباس قرمز رو می خریدی ؟؟؟؟؟؟ آسمون ک ب زمین نمیومد . میومد ؟ وقتی میبینی ی چیزی خوشحالش میکنه نزن توی حالش . بذار برات ذوق کنه . شاید واقعا تو رو با دخترای فامیلش مقایسه می کنه . الان مهم ترین چیز حفظ شوهرته اونم با در نظر گرفتن اینکه آرامش رو هم ب دست بیاری .

    خیلی راحت میتونستی بخریش و فقط بین فامیلای خودش می پوشیدیش . شاید واقعا فوق العاده میشدی . باور کن من ی جفت کفش دارم ک فقط با همسرم می پوشمشون و الا وقتی خودمم امکان نداره استفاده کنم. خوشگلن. هر کی دیده پسندیده ولی من نظرم خیلی + نیست ولی شوهرم در حد تیم ملی ذوقمو میکنه وقتی براش می پوشم . این قطب مثبت قضیه ست
    توی ی سایتی داشتم سرچ می کردم . خانوما داشتن تبادل نظر میکردن درباره مشکلاتشون . یکی شون گفت همسرم دست بزن داشت اونم چ جورشم . می گفت سره کوچکترین مسائل ک بخوام نظرمو اثبات کنم ( ک حق مسلم هر کسیه بخواد نظرشو آزانه اعلام کنه ) منو ب باد کتک می گرفت . ن رفت مشاوره و ن همسرشو تغییر داد. اول اومد از خودش شروع کردم . گفت ب مدت ی ماه هر کاری کردم ک فقط کتک نخورم . گفت شوهرم هر کاری ک دلش می خواست انجام میداد.ولخرجی می کرد . ب موقع نمیومد خونه . غر میزد و ....

    می دیدم اشتباه میکنه ولی حرف نمیزدم میذاشتم خودش اشتباه کنه و ضربه بخوره. ی جاهایی کوچیک شد ولی من حتی سرزنششم نکردم . گفت موفق شدم ب مدت ی ماه از همسرم کتک نخورم . یک ماه واسه من یعنی ی رکورد . چون من روزانه سهم کتک داشتم . ولی یک ماهی میشد ک کتک نخوردم . در عوض اونم کم کم یاد گرفت دیگه اون کارای اشتباهو انجام نده چون مثلا اگه انجام بده مسخره میشه ، تحقیر میشه . دیگه عادت کتک زدن منم فراموش کرد تا جایی ک اصلا دیگه کتکم نزد چون منم یاد گرفتم هر جایی پایه ی بحثش نشم

    حالا شما ب نظرش اهمیت بده . شاید نظرش از دید بقیه مسخره باشه ولی وقتی بقیه بدونن مثلا پالتوی قرمز سلیقه شما نبوده و فقط ب خواست همسرت بوده و واقعا بهت نمیاد و بهت ایراد بگیرن یاد می گیره هر جایی نخواد اوقاتتو تلخ کنه و چیزیو بپوشی ک اون میخواد.

    بذار ی مثال دیگه برات بزنم
    من و همسرم رفتیم خرید . ی جفت گوشواره بدل برام پسندید . اگه بمن بود ک اصلا کوچک ترین نگاهی بهش نمینداختم . میدونست خوشم نیومده ولی اصرار کرد ک یعنی نمیخوای ب سلیقه من انتهاب کنب ؟ من خریدمشون . رفتیم توی ی مهمانی فامیلی . گوشواره هارو با لباسام ست کردم . یک ازون خانومای نخاله فامیل ( معذرت میخوام )شروع کرد ب شوخی و جدی مسخره کردن گوشواره . شوهرم داغ شده بود و منتظر عکس العمل من بود . منم ک اعصابم خراب شده بود فقط خودمو کنترل کردم و گفتم سلیقه همسرمه و من دوسشون دارم . بگذریم بقیه شب چطور بود . ولی همسرم بعدا ازم معذرت خواهی کرد و قول داد دیگه ب زور چیزی رو بمن تحمیل نکنه . من ناراحت شدم ک سلیقه همسرم مسخره شده ولی لازم بود همسرم متوجه بشه همیشه سلیقش نمی تونه خوب باشه

    ببخش ک طولانی شد . نمی دونم چقدر مثالام خوب بودن
    ویرایش توسط عشق نوجوانی : سه شنبه 20 اسفند 92 در ساعت 20:53

  2. 4 کاربر از پست مفید عشق نوجوانی تشکرکرده اند .

    ammin (سه شنبه 20 اسفند 92), eimanpaladin (چهارشنبه 28 اسفند 92), khaleghezey (دوشنبه 18 فروردین 93), فرشته مهربان (جمعه 23 اسفند 92)

  3. #42
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 اردیبهشت 94 [ 11:20]
    تاریخ عضویت
    1391-8-27
    نوشته ها
    199
    امتیاز
    3,582
    سطح
    37
    Points: 3,582, Level: 37
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    5

    تشکرشده 94 در 53 پست

    Rep Power
    33
    Array
    پدر شوهر من کارش جز تحقیر کردن بچه ها چیزی نیست و نبود اون هم تقصیر نداره چون تحقر کردن جزی از کارای روزمرش چون نزدیک به 17 ساله تنها ست و همسرش به رحمت خدا رفته ...... همسر من هم دقیقا مثل اون در حال تحقیر کردنه ......چرا باید اجازه بدم تحقیرم کنه ..... شما یکی هر چیزی میخواد بپوشم باشه آخه مگر فقط به اینجا ختم میشه .... مثلا اگر یک کتی که اون خواست خریدم اوردم خونه بعدش حالا اینجا نپوش اینجا بپوش چرا الان پوشیدی چرا بعد پوشیدی تا اخر کلاه میشم باورتون میشه حق ندارم بعضی لباسهامو جایی که دوست د ارم بپوشم ..... جالبه همیشه دقت کردم وقتی میخوام برم خونه فامل خودم بعضی چیزرو نمی ذاره ولی خونه فاملیش نه میتونم ... درست نیست همسرم من آزادی عمل از من گرفته همنطور که پدرش از همسرش گرفته بوده وهمه فاملیش میگن از دست اون دغکرده از پسراش ....

    - - - Updated - - -

    منم دلم میخواد مثل بقیه زندگی کنم و اصلا به طلاق و جدایی فکر نکنم اما چه کار کنم که جدایی توی ذهنم ..... من از تحقیر شدن بدم میاد ... توی زندگی مجردی هم همش به خاطر کارهای پدرم تحقیر شدم پس دیگه فکر کنم بس باشه ..... من آزادی عمل خونه ندارم .... در حیاط خلوتمون قفله میدونید چرا همسرم کلیدش قایم کرده که من حیاط نرم که نکنه در باز بزارم و یادم بره فقل کنم .... حق ندارم ساعتی و روزی که میخوام خانواده امو بگم مهمون خونه من بشن... خانواده البته میگن ما خونه توی راحت نیستم حق هم دارن همسرم با کارش و. رفتاراش کاری کرده که اونا از ترسشون میترس بیان که نکنه همسرم به من غر بزنه ..... یک بار دوستم امده خونمون من یکم هندوانه داشتم آوردم خورد بعد چند وقتی با همسرم بحث کردم وسط بحث میگه چرا هندوانه دادی دوستت خورد ... چرا دستمال کاغذی خونه رو دادی دختر عموم استفاده کنه .. چرا ایندادی چرا اینو دادی خوردن من همش باید برم خرید ......

    - - - Updated - - -

    برای عید موکتهای راه روی پر شوهرمو شستم بعد اوامده خونه پدر شوهرم دوستش ادمده بود خونشون ناخواسته کفش رو موکت دراورده بود و جای خاکش مونده بود وقتی این اومد فکر میکنی چی گفت ... شروع کرد به غرغر و خط و نشون کشیدن برگشته میگه تو یکبار دیگه اینا رو بشور من میدونم تو اینقدر ازش بدم اومد که نگو


    یا روزی که موکتها رو شسته بود وقتی کلی غر زد پدرش آمد گفت چرا اینقدر غز میزنی خوب چه اشکال داره اون زن خونس شسته برگشته میگه جونش درمی امد نمیشست نمیدونم چقدر دلم شکست و ناراحت شدم ..... من حس میکنم بدی بهش پیدا کردم حس میکنم اون از من نیست .. درسته بعضی ماوقع آدما بد خلق میشن ولی حق توهین و تحقیر ندارن ....

    - - - Updated - - -

    اون حق نداره همنطور که من به برادرش و پدرش توهین نکردم اون توهین کنه .... یکبار اینقدر من میزد که زنگ زدم پدرم و برادر آمدن ... وقتی آمدن که منو ببرن اجازه نداد پدرم گفت تو حق نداری کتک بزنی و برادرم گفت میبریم آروم شدی میاریم نذاشت تا اینکه پدرم زنگ زد مامور آمد..... این موضوع برای دو سال پیشه ... حالا هر دفعه که دعوامونمیشه بی دلیل من اصلن نه به پدرش نه به برادر توهین ویا فحش میدم برگشته میگه برادر لات و بی سروپات حالا میدونید چرا چون برادر من خیلی ساده میگرده البته به نسبت پولی که درمیاره مجبور گرون نپوشه .... من هیچ وقت اجازه نمیدم کسی به سادگی وبی پولی برادرم توهین کنه فقط به خاطر اینجور چیزهاست که نیخوام باهاش باشم چون حس میکنم از من نیست و اون از خودم نمی دونم .....

  4. #43
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 اسفند 92 [ 21:13]
    تاریخ عضویت
    1392-10-16
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    224
    سطح
    4
    Points: 224, Level: 4
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 28 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    تنهایی جان ببخش اینو میگم ولی اسمی ک برای خودت انتخاب کردی ( تنهایی ) واقعا بهت میاد . تنهایی جان هر وقت پست میدی و میخونم ک چی می کشی اعصابم خراب میشه . الانم برات پست نمیذارم ک دل بحالت بسوزونم . ن . میدونم خیلی باید سختی کشیده باشی . نمی خوام بگم طلاق بگیر یا ادامه بده چون من ن کارشناسم . ن مشاور . فقط میگم برای هر تصمیمی ک می خوای بگیری عزمتو جزم کن . موندن با شوهرت و یا طلاق گرفتن هر دوتاش خیلی سخته . امیدوارم بتونی تصمیم درست بگیری . تو حق ی زندگی آروم و بدون استرس رو داری. نمی گم برای طلاق یا برای بهتر کردن همسرت تلاش کن . میگم برای رسیدن ب آرامش تلاش کن. حالا آرامشت توی هر چیزی ک میخواد باشه . هیچ کس نمیتونه بهت ارامش بده مگر خودت . پس تصمیمتو بگیر . فقط قبل هر تصمیم ببین قادری ک اون تصمیمتو اون راهتو درست ادامه بدی یا ن . حتی اگه تصمیمت طلاقه ک فکر میکنم همینم باشه نذار بیشتر ازین سختی بکشی .

    موفق باشی عزیزم .


    v حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون … هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند تا همیشه … لنگه به لنگه اند … کاش … کاش خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید … تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها … به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند …
    ویرایش توسط عشق نوجوانی : چهارشنبه 21 اسفند 92 در ساعت 17:44

  5. #44
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 اردیبهشت 94 [ 11:20]
    تاریخ عضویت
    1391-8-27
    نوشته ها
    199
    امتیاز
    3,582
    سطح
    37
    Points: 3,582, Level: 37
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    5

    تشکرشده 94 در 53 پست

    Rep Power
    33
    Array
    ممنونم عشق جوانی

    امیدوارم مشکل شما هم هر چه زودتر حل بشه

    کاش میتونستم تصمیم درست بگیرم .. خیلی مستاصلم

    فعلن صبرکردم اما حس میکنم فقط باید توسل کنم به امام رضا تا خودش یک راه چاره برم بزاره چون دیگه عقلم کار نمیکنه یکی میگه جدا شو یکی میگه همسرتو درست کن .... نمی دونم کدومش

  6. #45
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 اردیبهشت 94 [ 11:20]
    تاریخ عضویت
    1391-8-27
    نوشته ها
    199
    امتیاز
    3,582
    سطح
    37
    Points: 3,582, Level: 37
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    5

    تشکرشده 94 در 53 پست

    Rep Power
    33
    Array
    دیروز یکم بهتر بودم حس بدی به همسرم نداشتم چون همسرم خوب و مهربون شده بود البته به خاطر اینکه ماشینشو عوض کرده و چیزی خریده که دلش میخواست....

    فعلن چون کاراش روی رواله حس میکنم خوب شده و منم حسم یکم بهتر شده ولی نگرانم که دوباره حس بد به سراغم بیاد البته بیشتر به خاطر رفتارهای همسرمه .....

    - - - Updated - - -

    دیروز یکم بهتر بودم حس بدی به همسرم نداشتم چون همسرم خوب و مهربون شده بود البته به خاطر اینکه ماشینشو عوض کرده و چیزی خریده که دلش میخواست....

    فعلن چون کاراش روی رواله حس میکنم خوب شده و منم حسم یکم بهتر شده ولی نگرانم که دوباره حس بد به سراغم بیاد البته بیشتر به خاطر رفتارهای همسرمه .....

  7. #46
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 دی 96 [ 22:59]
    تاریخ عضویت
    1392-11-30
    نوشته ها
    297
    امتیاز
    6,423
    سطح
    52
    Points: 6,423, Level: 52
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    625

    تشکرشده 345 در 183 پست

    Rep Power
    53
    Array
    تنهایی جان مشکل کمبود رابطه جنسیتون حل شد؟؟؟اگه نشده حتما یه فکری براش بکن***اگه مقدوره خود ارضایی رو هم کنار بزار چون خودش باعث اظطراب و کمبود اعتماد به نفس و ... میشه

  8. #47
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 آذر 00 [ 21:47]
    تاریخ عضویت
    1391-2-29
    نوشته ها
    421
    امتیاز
    12,188
    سطح
    72
    Points: 12,188, Level: 72
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 262
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 635 در 275 پست

    Rep Power
    70
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط tanhai;320723به تهران برای خرید رفتیم یعنی روز جمعه .... از صبح که پاشد هی گفت باید دیروز میرفتیم گفتم خوب کلاس داشتی نمیشد که ...
    . خلاصه رفتیم وقتی به مانتو فروشی رسیدیم شوهرم گفتم [COLOR=#006400
    [/COLOR]بهتر یک بارونی قرمز برات بخریم گفتم نه من زیاد با این رنگ ها موافق نیستم چون نمیتونم خودمو این جور خوب جلوه بدم دوست ندارم من سنگین پوشیدن بیشتر می پسندم.. گفت مگه تو چیت کمتر از بقیه است گفتم بقیه منظورت کیه اگر منظورت دخترعمو هاتن اونا تهران زندگی میکنن با گلی تنوع من در شهرستان زندگی میکنم و درست نیست این رنگو بپوشم و شرایط کاریو خانوادگی ام اجازه نمیده ... برگشته میگه می رفتی با پسر خاله چلغوزت که پاشنه کفششو میخابونه ازدواج میکردی.... اینقدر ناراحت شدم که نگو ... هیچی نارحات شدم وقتی داخل مانتو فروشی شیدیم اصلا حرف نزدم هر چی میگفت میگفتم هر چی که تو فکر میکنی در شان خانواده شماست انتخاب کن من فقط زمانی که با فاملیهای تو رفت و امد کردم می پوشم ... گفت خوب بیا هر چی میخوای .... خلاصه با هر زحمتی بود یک چیزی انتخاب کردیم

    خلاصه تا اخر شب کلی خسته و عصبی شده بود نزدیک ماشین امدیم ... وقتی در ماشینو باز کرد یک قوطی آبمیوه بود پرت کرد سمت صندلی ... گفتم چرا اینکارو میکنی خوب .. منم عصبانی شدم پرت کردم بیرون ... بعد سوار شد گفت برو بردار گفتم وقتی پرت میکنی سمت صندلی من یعنی نمیخوایش دیگه .... بعد اون الان گرم هم شده تو که نمیخوری بزار بره بیرون .. بعد بلند گفت برو بردار .... گفتم نمیخواد ولش کن .. بعد دوباره تکرار کرد وقتی رفتم بردار ماشینو روشن کرد و رفت

    - - - Updated - - -

    خلاصه من که نه پولی نه موبایلی داشتم همونجا نشستم گریه کردم .... تا نیم ساعتی شد .... بعد دوتا مامور امدن گفتم چرا اینجا تنها نشستی گفتم همسرم عصبانی شد گذاشت رفت گفتن چرا اعصبانیش کردی گفتم شما از کجا میدونید که من عصبیش کردم .. بعد اوناج گفتن یکم دیگه بمون اگر نیامد برو داخل صحن حرم امام بمون گفتم باشه خلاصه ساعت 11.30 رفته بود ساعت 2 برگشت اینو یادم رفت بگم رفتم سمتی که رفته بود دوتا پراید اومدن مزاحمم شدن کلی دویدم تا ببینمش بازم ندیدم برگشتم سر جام همنوجا توی سرمانشستم و گریه کردم تا ساعت 2 برگشت شروع کردی به بدیراه گفتن کدوم قبرستونی .. چرا نیامدی سمت صحن از این جور حرفها منم سوار شدم گفتم خیلی بی غیرتی که اینطور گذاشتی رفتی نمیگی بی غیرت کسی مزاحمم بشه همنطور که شده بود گفت چی شده گفتم اومدم دنبالت دو پرایدی عوضی دنبالم کردن .... مامور اومده بود بهم گیر داده بود چرا اینجام .. تو اصلا غیرت داری آدم اینقدر پست میشه میدونی چی گفت مورده شور ترکیبتو ببرن بد قیافه .... اره دیگه تو لاشی دنبالت میافتن .... قیافه اش مثل آدمای لاشیه .... مثا آدمای مریض .... معلومه دنبالش میفاتن.... یعنی دارم الان این حرفهارو میزنم مغزم هنگ کرده ... اصلا باورتون میشه .... خلاصه تا صبح توی ماشین خوابدیم و صبح امدیم شهرمون.... تا الان هی چندین بار پرسیده اونشب چی شده بود من هی می گم تو گفتی دیگه علتش لاشی بودن من بوده و بهش گفتم من دیگه نمیخوام ادامه بدم فردا چه تضمینی هست عصبی نشی منجز به مرگ من بشی .والانم یکم طلا دارم میخوام بفروشم از سال جدید وکیل بگیرم و شروع کنم به طلاق چون واقعا نمیتونم حرفها و کاراشو تحمل کنم خسته شدم .... من واقعا توان ندارم چون به اندازه کافی در زندگی مجردیمو توان گذاشتم برای دیگه نمیتونم .....

    خیلی بچه گانه و ناپخته رفتار میکنی
    برای چی حرف دختر عمو را پیش کشیدی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! می خواست برات لباس بخره نظرش را بهت گفت خیلی منفی فکر کردی واقعا که خجالت بکش از این رفتارت

    حالا دیگه چرا تو مغازه اینقدر سر به سرش گذاشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    واقعا که خانم را ببره براش خرید بکنه بعد هم اینطور رفتار کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    عوض اینکه بگی -ممنون- دست شما درد نکنه- به نظرت کدام یکی بهتره؟- هر چی شما بگی من بقول دارم-
    واقعا که که بد رفتاری کردی با این بیچاره

    ابمیوه را پرت کرد رو صندلی ات برش میداشتی میذاشتی اش صندلی عقب یا تو دستتت نگهش میداشتی چی میشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    پرتش کردی بیرون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    بعد این همه باهاش یکی به دو کردی که نه من نمیارم بیارمش !!!!!!!!!!بهت گفت بیارش می رفتی و می اوردیش
    باور کن داشتم می خوندم با خودم گفتم اگه من جای این اقا بودم میذاشتمش وسط خیابون و میرفتم و دیگه دنبالش نمی رفتم
    در ادامه دیدم که بیچاره انگار همین تصمیم را گرفته ولی دلش رحم امده

    حالا دیگه چرا بهش گفتی بی غیرت
    عصبانی اش کردی و احتیاج به تنهایی داشته رفته تا یه کم حالش بهتر شه
    تو چرا تو خیابان دویدی دنبال ماشینش ؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟
    ماتو قرمز بپوشی زشته این کارا زشت نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! !!!
    رفت مثل بچه خوب و مودب صبر میکردی تا بیاد


    باور کن اگه خواهرم بودی محکم محکم محکم گوش شما را میگرفتم و می پیچوندم
    دختر خیلی بدی هستی خیلی بد
    تو با این کارات شوهرت را بد دهن و بد رفتار کردی

    مطلبم را ده بار باید بخونی چون 45 دقیقه وقت صرف کردم تا نوشتمش مرتب ارور میداد
    شاید 5-6 بار ارسال کردم تا موفق شدم

  9. 2 کاربر از پست مفید نازنین2010 تشکرکرده اند .

    heaven65 (سه شنبه 27 اسفند 92), zendegiye movafagh (چهارشنبه 28 اسفند 92)

  10. #48
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 اردیبهشت 94 [ 11:20]
    تاریخ عضویت
    1391-8-27
    نوشته ها
    199
    امتیاز
    3,582
    سطح
    37
    Points: 3,582, Level: 37
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    5

    تشکرشده 94 در 53 پست

    Rep Power
    33
    Array
    Bitollah abbaspor نه مشکل جنسی هنوز هست ... چه فکری کنم خوب اون باید بخواد وقتی هم که سرش شلوغه اصلا یادش نمیافته

    چه کنم خوب

    ممنون نازنین جان مرسی .... اما تاپیکهای منو بهتر بخون

  11. #49
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    سلام
    عزیزم احساس می کنم شما چیزی که برای خودت نمی پسندی برای همسرت می پسندی
    اگه دقت کنی میبینی حرکات همسرت همه عکس العمل و واکنش در برابر رفتار شما بوده
    شما گفتی دختر عمو اونم گفت پسرخاله
    شما گفتی بی غیرت اون گفت لاشی
    مردها اصولا یه درجه تند تر میرن
    وقتی خودت تاب شنیدن این حرفا رو نداری خب نزن حرفی که چنین جوابی داشته باشه
    خیلی معقول بگو ین رنگو بیشتر دوست دارم عزیزم
    یا اصلا یه بار هم به حرف همسرت رنگ قرمز بپوش اگه واقعا دوست داره
    اگه رفتارتون صحیح باشه چه تو شهرستان چه هر جای دیگه باشید قرمز پوشیدن ایرادی نداره مهم رفتار و منش انسان هست که می تونه به همه درس بده
    و مطمئن باش هیچ کی با عصبانیت و فحش دادن نتونسته زندگی خوبی بسازه باید حرفایی که می خوای بزنی رو قبلش چند دقیقه راجع بهش فکر کنی و بعد بزنی و هرگز تو عصبانیت حرفی نزنی که پشیمون نشی

  12. کاربر روبرو از پست مفید zendegiye movafagh تشکرکرده است .

    گوش ماهی (دوشنبه 10 آذر 93)

  13. #50
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 اردیبهشت 94 [ 11:20]
    تاریخ عضویت
    1391-8-27
    نوشته ها
    199
    امتیاز
    3,582
    سطح
    37
    Points: 3,582, Level: 37
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    5

    تشکرشده 94 در 53 پست

    Rep Power
    33
    Array
    سلام الان سه روز با همسرم حرف نميزنم و كاملا حس ميكنم ديگه انگيزه زندگي باهش ندارم چند روز بود آروم بودم ولي وسواس و فس فس واقعا كلافه ام كرده از اينكه اينقدر ژرو هستش و هر چيزي رو گردن من ميندازه خسته شدم
    از اينكه همش بايد اجازه بگيرم كاري توي خونه انجام بدم خسته شدم.... خسته شدم كه همش بايد ازش اجازه بگيرم مهمون دعوت كنم.. خسته شدم از اينكه همش بايد اجازه بگيرم ميوه و يا چيزي كه ميخرم بايد از اون اجازه بگيرم .. جالبه اجازه هم ميگرم بازم غر ميزنه .... اول ميگه باشه و بعد از چند روز ميگه نه . چرا خريدي .. چرا كردي .... از اين همه چرا خسته شدم

    خسته شدم همش توهين شدم.

    چه كار كنم راه برگشت هم بسته شده خانواده ام هم شرايطي روحي خوبي ندارن مريضي صعب العلاج پدرم ... اذيتهاي برادرم كه مادرمو از پا درآورده خدا چه كنم ... بچه ها كمك كنيد .. حداقل با حرف آرومم كنيد .....


 
صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.